#انگیزشی
"درختان در سختترین فصول نیز ایستادگی میکنند و امید به بهار را در دل دارند. بیایید ما هم در برابر چالشها استقامت کنیم و به زندگی ادامه دهیم.
#امید #استقامت #زندگی"
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام دوستان عزیز پروانگی 🦋
#صبح_بخیر
@Parvanege
حجابِ دیدن او را کنار باید زد
و لحظه لحظه دَم از انتظار باید زد
#السلام_علیک_یا_بقیة_الله
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
@Parvanege
🎯 هشت نشانه موفقیت در زندگی مشترک
1. درک متقابل و احترام: شما به یکدیگر احترام میگذارید و توانایی درک احساسات و نیازهای همدیگر را دارید. اشتباهات جزئی را میبخشید و به یکدیگر فرصت میدهید.
2. تلاش مشترک: هر دو طرف به یک اندازه برای رابطهتان تلاش میکنید و نیازی به اثبات عشق یا تعهد به یکدیگر ندارید. این تلاشها به صورت طبیعی و بدون فشار انجام میشود.
3. صداقت و شفافیت: تمام خبرهای خوب و بد را با هم به اشتراک میگذارید و نیازی به مخفیکاری یا پنهانکاری ندارید. این شفافیت به اعتماد بین شما کمک میکند.
4. لذت از بودن با هم: از زمانهایی که با هم میگذرانید لذت میبرید و از هر لحظهای که در کنار هم هستید، بهرهبرداری میکنید.
5. مدیریت دعوا: با هم دعوا میکنید، اما اجازه نمیدهید که این دعواها بر احساسات و روابط شما تأثیر منفی بگذارد. شما میدانید چگونه به سرعت به حالت عادی برگردید.
6. شناخت نیازهای یکدیگر: ترفندهای خوشحال کردن همدیگر را میشناسید و به دنبال راههایی برای ایجاد شادی و رضایت در زندگی مشترک هستید.
7. گفتگو و همصحبتی: شما هم صحبتهای خوبی برای یکدیگر هستید و میتوانید به راحتی درباره موضوعات مختلف صحبت کنید. این ارتباط کلامی به نزدیکی شما کمک میکند.
8. حمایت و تشویق: در هر شرایطی از یکدیگر حمایت میکنید و به یکدیگر انگیزه میدهید تا به اهداف و آرزوهای خود برسید. این حمایت باعث تقویت رابطهتان میشود.
این نشانهها میتوانند به شما کمک کنند تا موفقیت رابطهتان را ارزیابی کنید و در صورت نیاز، به بهبود آن بپردازید.
#سیاستهای_همسرداری
@Parvanege
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نرگسی_دیگر
قسمت 13
آهنگ تمام شد و به سرعت آهنگ دیگری جایش را گرفت. دیگر به ایستگاه اتوبوس رسیده بود.
روی نیمکت ایستگاه نشست و دوباره حواسش را به آهنگی که توی گوشش پخش میشد داد.
دیگر نتوانست حواسش را به آهنگ پرت کند. یک جفت پا مقابلش میدید که لحظه ای آن جا ایستاده بودند و تکان نمیخوردند. احساس بدی پیدا کرد. کاش می توانست پای راستش را جمع کند. تمرکزش به هم ریخته بود. جرأت نداشت سرش را بالا بگیرد و صاحب پا ها را ببیند! بدنش ناخودآگاه شروع به لرزیدن کرد. نگاهی حس نمیکرد. معمولا حتی وقتی سرش پائین بود هم
میتوانست نگاه ها را حس کند ولی آن لحظه نگاهی روی خودش حس نمی کرد! شاید صاحب پا ها به او نگاه نمیکرد! نفس در سینه اش حبس شده بود و گر گرفته بود. ناگهان پا ها حرکت کردند و نرگس نفس راحتی کشید. دیگر سرش را بالا نیاورد تا ببیند صاحب پا هایی که چند لحظه جلوی او ایستاده بودند کیست. حس کرد کسی با فاصله از او روی نیمکت نشسته اما حتی به او هم نگاه نکرد. فقط در دلش خدا را شکر کرد که دیگر مردی در مقابلش و شاید خیره به او نیست! ولی هنوز هم به خودش میگفت: بهم نگاه نمیکرد! مطمئنم!
اتوبوس آمد. تا به حال این قدر از آمدن اتوبوس خوشحال نشده بود! سوار اتوبوس شد و روی چهارمین صندلی از جلو و سمت راست نشست. خوشبختانه صندلی اش تک نفره بود! سرش را به شیشه ی پنجره ی اتوبوس چسباند و به بیرون خیره شد.
پس از چند دقیقه سنگینی نگاه کسی را احساس کرد. نفر جلویی برگشته بود و به او نگاه می کرد!
لحظه ای با بهت و حیرت به صورت نفر جلویی خیره ماند. بعد هر دو نگاهشان را به زیر انداختند!
هر دو خجالت کشیده بودند! نرگس کمی دستپاچه شد؛ اصلاً انتظارش را هم نداشت! نفر جلویی برگشت. نرگس دست برد زیر مقنعه اش و هندزفری اش را بیرون آورد. آرامشش را به دست آورده بود.
همانطور که پشتش به نرگس بود گفت: سلام
-سلام...ببخشید نمیدونستم شما هم اومدید
پوزخندی زد و گفت: خب شما اصن به پشت سرتون نگاه نمیکردید...توو ایستگاه اتوبوسم هر چی جلوتون وایسادم سرتون رو بلند نکردید
-خب من خودم تنها هم میتونستم بیام و اصلاً انتظارشو نداشتم که دنبالم بیاید
-ایمان گفت بیام
پوزخندی از سر حرص زد و گفت: بعدا درستش میکنم
خندید و گفت: چه خطرناک!
دیگر هیچ چیزی نگفتند. نرگس بدون این که دوباره هندزفری اش را در گوشش بگذارد، دوباره به بیرون خیره شد. نشستن در اتوبوس زیاد هم برای او ساده نبود؛ مخصوصاً نشستن در سمت راست! از پشت شیشه ی پنجره ی اتوبوس به بیرون نگاه کردن، یعنی از بالا همه چیز را دیدن!
مردم را از آن بالا میدید. مردم برایش دو دسته بودند؛ یک دسته که اسمشان را غریبه های توی خیابان گذاشته بود آن هایی بودند که با ترحم یا چشم غره و تحقیر به او نگاه می کردند. آن ها بی رحمترین انسان هایی بودند که می شناخت! با نگاه هم می توانستند همه ی وجود آدم را بسوزانند! و اما دسته ی دوم هم مردم عادی بودند که نگاهشان به او معمولی بود! او عاشق نگاه های معمولی بود! حداقل آتشش نمی زدند! و جوابی که او به هر دو دسته میداد فقط یک لبخند بود!
سرعت اتوبوس زیاد نبود. مردم آن بیرون یا در خود مچاله بودند از سرما؛ یا هندوانه های شب یلدا را زیر بغلشان زده بودند و نرگس نمیدانست کجا می روند! یا منتظر تاکسی بودند؛ یا در حال سوار شدن در ماشین؛ یا دست در دست هم راه میرفتند و یا تنها بودند! سه ایستگاه را پشت سر گذاشتند و سه بار اتوبوس متوقف و پر و خالی شد، اما نرگس همچنان به بیرون و مردم نگاه می کرد. به ایستگاه چهارم که رسیدند، اتوبوس متوقف شد و نرگس هم با جمعیتی که پیاده میشدند، همراه شد. آن مرد که جلوی نرگس نشسته بود هم پیاده شد و با فاصله پشت سر نرگس شروع به حرکت کرد. نرگس شالش را محکم دور گردنش پیچید و تا روی بینی اش بالا آورد: اوووووف!
کجایی بارون؟! هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
@Parvanege
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نرگسی_دیگر
قسمت 14
صدای قدم های مرد پشت سرش را میشنید اما بدون برگشتن به راه خود ادامه میداد. فقط
چادرش را محکمتر گرفته بود، اما آن صدای پا ها اصلاً نزدیکتر نمیشدند و این خود احساس
امنیت به او میداد. از آن مرد ممنون بود که هم این همه راه را فقط به خاطر یک حرف دنبال او آمده
بود و هم فاصله اش را حفظ میکرد. در خیابان خلوتی پیچید و آن مرد هم! دیگر فاصله ی زیادی تا
خانه نداشت. گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و شماره ای گرفت:
-الو
-الو...بفرمائید
-سلام...لطف کنید یه ماشین به اشتراک 126 بفرستید، منزل آقای اشرفی
-سلام...چشم...تا پنج دقیقه ی دیگه میفرستم
-ممنونم...خدانگهدار
-خداحافظ
ایستاد و مرد پشت سرش کمی دستپاچه شد اما او هم ایستاد.
نرگس برگشت به سمت آن مرد و با لبخند و لحنی که سرشار از قدردانی بود گفت: ببخشید که
مزاحمتون شدم آقای...؟!
سکوت کرد و مرد خودش را معرفی کرد: صالحی هستم
-بله، آقای صالحی...ببخشید که مزاحتون شدم و مجبور شدید این همه راهو بیاید...زنگ زدم
آژانس، چند لحظه همین جا منتظر بمونید ماشین میاد...بازم ببخشید و شرمنده...خدانگهدار
صالحی سری تکان داد و زیر لب گفت: خداحافظ
نرگس برگشت و چند قدم جلوتر رفت. دست کلیدش را از کیفش بیرون آورد و دروازه ی سفید
رنگ خانه شان را باز کرد و داخل شد.
وارد خانه شد. با صدای بلند سلام کرد.
-سلام نرگس جان
صدای عفت خانوم از اتاق خواب می آمد. نرگس به اتاق خودش رفت و لباسش را عوض کرد. مو
هایش را باز کرد و وبال را هم از پایش درآورد. خودش را روی تخت انداخت و به اتفاقاتی که از
صبح برایش افتاده بود فکر کرد. از کار ایمان خیلی حرصش گرفته بود. به پهلوی چپ برگشت و
دستش را زیر سرش گذاشت. مو هایش توی صورتش ریختند. چشمانش سنگین شد. صدای
زنگ گوشی اش او را از خوابی که داشت در آن فرو میرفت، بیرون آورد: اَه! چی کار داری باز؟!
-الو
-سلام نرگسی
-علیک سلام آقای اشرفی
-نرگس قهری؟
-امرتون آقای اشرفی؟
-نرگس اینجوری حرف نزن دیگه
-اگه کاری ندارین قطع کنم
-نه نه نرگس قطع نکنیا
-امرتونو بفرمائید
-نرگس...بابا نرگس ببخشید دیگه...اینجوری حرف نزن، باشه؟
نرگس جلوی خنده اش را گرفت و سکوت کرد.
ایمان چون جوابی نشنید گفت: باشه نرگسی؟
-امرتون همین بود آقای اشرفی؟
-بله همین بود...زنگ زدم منت کشی!
دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.
-خب خندیدی...الهی شکرت!
-خندیدم ولی نبخشیدم...امشب اومدی نیما خودش دخلتو میاره
ایمان که لحن صدایش ملتمسانه شده بود گفت: نرگسی به نیما میگی؟!...نگو دیگه تو رو
خدا...اون بفهمه باید جای دومادیم بیای سر قبرم الرحمن بخونی!
نرگس بلند خندید. راست میگفت. نیما روی نرگس آن قدر غیرت داشت که اگر این را می فهمید
حساب ایمان با کرام الکاتبین بود!
-جون من بهش نگو نرگس، خب؟...اگه بگی سودی بیوه میشه ها!
یک دفعه خنده ی نرگس بند آمده و با تعجب زیاد گفت: جان؟!!!...س
ودی؟!!!...ینی به این زودی عقدش کردی؟!!
-نه بابا عقد چیه...فقط شماره و آدرس خونه شونو گرفتم که به مامان بدم برای گذاشتن قراره
خواستگاری(خندید)
-نخند بینم! وقتی هنوز عقدش نکردی باید بگی سودابه خانم)کلمات را با محکم و با تحکم
گفت(...ولی خوشم اومد خیلی تیزی!... تو فقط جلوی من سرخ و سفید میشدی دیگه نه؟! منو باش
فکر کردم بری پیشش بخوای باهاش حرف بزنی حتما غش میکنی!
ایمان بلند خندید و گفت: منو دست کم گرفتی خانوم اشرفی!
-خب پس به زودی شیرینیتو میخوریم
-آره...به شرطی که به نیما نگی...اگه بگی به زودی حلوامو میخوری نه شیرینیمو!
نرگس خندید و گفت: باشه بهش نمیگم...ولی یه شرط داره
-چه شرطی؟!
-این آقای صالحی رو که فرستادی دنبالم واسشون آژانس گرفتم برن خونه شون...فردا تو باید
پول آژانسشونو بدی...آندرستند سِر اشرفی؟!
-اُه، یا (خندید)
-خب پس تا شب رفع زحمت کن!
بلند خندید و گفت: نرگسی مجبور نیستی انقدر رک باشیا
-خداحافظ ایمان (با لحنی گفت که ایمان را وادار به اطاعت میکرد)
-شب میبینمت...خداحافظ نرگسی
@Parvanege