پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے اینو گفت و قبل از این که من چیزی بگم ازم دور شد. همونطور که گفته بو
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
فصل ششم
با بلند شدن صدای ساعت برای دومین بار از روی عصبانیت اَه کشیدهای گفتم و پتو رو از روی خودم کنار زدم.
چشمامو باز کردم و دستم رو روی سرم گذاشتم. نگاهی به ساعت انداختم شش بود.
اصلا حوصلهی رفتن به بیمارستان رو نداشتم؛ ولی چارهای نبود باید میرفتم.
از روی تخت بلند شدم، همزمان با بلند شدن از روی تخت درد خفیفی رو در معدهام حس کردم؛ اما توجهی بهش نکرده و مشغول کارام شدم...
حدود دو هفتهای بود که دوباره دردش شروع شده بود.
بعد از شستن صورتم سریع حاضر شدم و بدون هیچ آرایشی از اتاق بیرون زدم هیچ زمان هنگام رفتن به بیمارستان آرایش نمیکردم.
پلهها رو طی کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
همه سر میز صبحونه حاضر بودند.
مارال برخلاف مخالفتای داداش حاضر نشد توی خونه بمونه و استراحت کنه و همچنان میره سرکار.
اگه به یه غریبه میگفتی بارداره؛ شاید باور نمیکرد چون با وجود این که وسطای ماهه پنجمش بود اصلا تغییر زیادی در ظاهرش بوجود نیومده بود.
بارداری اولشم همین طوری بود نه زیاد چاق شده بود و نه زیاد ورم کرده بود.
با صدای داداش به خودم اومدم:
_ سلااام هستی خانوم چرا اونجا ایستادی؟ بیا صبحونه بخور... دیرت نشه.
سلامی داده و همزمان با این که خواستم به سمت صندلی برم و روش بشینم چنان دردی تو معدهام پیچید که دستمو روی دلم گذاشتم، دستمو از دیوار گرفته و همونجا روی دو زانو نشستم.
مارال با دیدن این صحنه با صدای بلند گفت:
_خاک بر سرم ... چی شد هستی؟...
با عجله بلند شد و به سمتم اومد.
#پارت_273
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ کردن ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭ
ﺁﻧ ﮕﺎﻩ ﺯندگی؛ ﻭاﻗﻌﺎ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ!...
💫ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭی؛
میتوانی بی ﻛﻢ و ﻛﺎﺳﺖ
اﺯ ﺯندگیت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮی...😉😍
#حس_خوب
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
✨ آسودگی
💚 رها کردن گذشته
💚 لذت بردن از حال
💚 امیدواری به آینده
#تکنیک_آرامش
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
هدایت شده از پروانگی
🌷امام صادق عليه السلام:
خداوند عزّوجلّ هيچ درى از روزى را بر مؤمن نمىبندد، جز اين كه بهتر از آن را براى او مىگشايد.
📗 بحار الأنوار، ج ۶۹، ص۵۲
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3