هدایت شده از 𝑨 𝒔𝒆𝒂 𝒐𝒇 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅 │دریایی از خون
✦ 𝑫𝒂𝒓𝒌 𝒂𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂
𝑯𝒆𝒄𝒌𝒍𝒆𝒓 & 𝑲𝒐𝒄𝒉 𝑼𝑺𝑷
𝐃𝐞𝐚𝐫 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐬: @hayatposht @maybe_writer @Noveriacastle @kaghaz_nevis @Pas_to
-𝑨 𝒔𝒆𝒂 𝒐𝒇 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅-
غمگینی نگاهت را هنوزم به یاد دارم، حتی برق عجیب چشمانت را.
من همه چیز را به خاطر سپردهام تا فراموشت نکنم؛ انقدر که احساس میکنم مغزم دیگر جایی ندارد، کاملا مملو از توست.
این چند وقت زیاد کارهایم را فراموش میکنم اما همیشه خطوط درهم صورتت زمانی که ابروهای قهوهای رنگت را در هم میکشیدی به یاد دارم. هنوزم حساسیتت به بادام زمینی را فراموش نکردهام، فقط میدانی چه شده!؟ من خودم را فراموش کردهام.
زمانی که خود را در آیینه میبینم انگار من نیستم یعنی به یاد ندارم چرا و چگونه به این حال افتادهام. هنوزم ساعات قبل پروازت که به دیدارم آمده بودی را به یاد دارم. تو قول دادی، قول دادی زود برگردی، اما الان پنج سال از رفتنت گذشته است و دریغ از خبری. حتی به خودتت زحمت ندادی نامهای برایم بنویسی. من هر روز برایت مینویسم، تا زمانی که بازگشتی به تو نشان بدهم. تا الان حدود پنج دفتر را پر کردهام اما هنوزم نیامدی.
صدای زنگِ در مرا از بند افکارم رهایی میدهد. نفس عمیقی میکشم و با صدایی لرزان میگویم: کیه؟!
صدایی دریافت نمیکنم. پس آرام در را باز میکنم. کسی نیست، حتما مزاحم بوده است. چشمم به بسته روی زمین میافتد. ضربان قلبم به یکباره اوج میگیرد. آرام بسته را برداشته و دوباره سرک میکشم تا فرستنده بسته را ببینم، اما کسی نیست. درب را میبندم. بسته را باز میکنم، عکسی از توست. متعجب سایر محتویات بسته را بیرون میآورم. پاکتی دیگر را باز می کنم و نامهای را بیرون می آورم؛ خط توست. با خوشحالی و امید نامه را باز میکنم:
« متاسفم خودت باید کارو تموم کنی.»
چشمانم ماشه را می کشد و گلوله ای اشک رها شده و بر روی کاغذ نامه میافتد. با تردید دستم را به سمت جعبه سیاه رنگ داخل بسته میبرم. روی آن نوشتهای:«برای رجیکا.»
در بسته را باز میکنم. رنگ از رخسارم میپرد. معنی چیزی را که نوشته بودی، حالا دریافتم. دنیا به دور سرم میچرخد. باورم نمی شود.
دستم را به سمت اسلحه داخل جعبه میبرم، دستم میلرزد. هراسان از خانه بیرون میروم اما سرم به چیز محکمی برخورد می کند و بویی آشنا به مشامم میرسد. سرم را بالا میآورم. خدای من! تویی! مرا به داخل خانه هل میدهی اسلحهای را از جیب شلوار جینی که برایت خریده بودم بیرون میآوری.
«میدانستم خودت جرعت پایان دادن به زندگیات را نداری، برای همین به اینجا آمدم.»
به سمت عقب حرکت میکنم. حرکت ناگهانی من از چشمانت دور نمیماند. اسلحه را به سمتم نشانه میروی. دهانم را برای گفتن کلامی باز میکنم.
خونت کف اتاق را رنگین کرده است. به ماشه داخل شکمت نگاه میکنم. خون روی لباست پخش شده است. این ماشه از اسلحه ارسالیات برای من است. در آخرین لحظات، اسلحه را بلند میکنی و به سمتم نشانه میروی. من هم روی زمین درست کنارت میافتم.
هر دو لبخند رضایت بر لب داریم. چشمانم را میبندم...
«دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم»
عفیف باختری
هدایت شده از منـہگرافــیست
منتظر نمانید ، زمانی مناسب تر از اکنون وجود ندارد
از همین نقطه ای که ایستاده اید و با همین ابزار و امکاناتی که در اختیار دارید ، کار را ادامه دهید
_ناپلئون بناپارت
https://eitaa.com/Pas_to
از طرف @imSavage