eitaa logo
پس از تو؛
91 دنبال‌کننده
240 عکس
7 ویدیو
3 فایل
¹⁴⁰²•¹⁰•²⁶ سخنی؟ https://daigo.ir/secret/25008759
مشاهده در ایتا
دانلود
هرچه پول درآورد کتاب خرید پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ گفت: دنبال خودم.
از شبی که مرا فرا گرفته سیاه همچون چاهی که از قطب تا قطب کشیده شده است سپاس می‌گویم از هر خدایی که باشد برای روح شکست ناپذیرم." -William Ernest Henley
من احتیاج دارم دوباره ۵ سالم بشه. توی یه مهمونی بزرگ خونوادگی، تو شلوغیا خوابم ببره. آخر شبم بابام بغلم کنه و تا خونه ببرتم.
هر انسانی انعکاس تجربس.
میدونی درد چیه؟! اینه که تو هر روز تلاش کنی، با خودت بجنگی، وقت بذاری، هزینه کنی ولی هیچکدوم از اینا به چشم نیاد. همه فقط به شکستایی که میخوری خیره بشن و با خودشون فکر کنن که تو یه آدمِ بی‌عرضه و به درد نخور هستی. هیچکس نمیبینه که تو چقدر زمین میخوری، لِه میشی، مُچاله میشی و شبا توی تختت، قَلبت میشکنه. همه فقط منتظرن زمین خوردنت رو ببین تا با پوزخندِ مسخره و زشتشون بهت خیره بشن و غیر مستقیم بهت بفهمونن که تو ارزش هیچ چیزِ خوبی رو نداری. من از این آدما و هر چیزی که به اونا مربوط باشه، متنفرم.
•I still remember third of December...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پس از تو؛
شاید عاشق شده است و به قصد فرار از این دیار پا به دنیای دیگری گذاشته است. شاید گلبرگ‌های قرمز رازقی
شاید در سایه‌ی درخت بید، آرام نشسته و با باد بازی می‌کند. یا در کوچه‌های باریک و پرخاطره، دنبال صدای خنده‌ی کودکی می‌گردد. کودکی مانند خودش. نمی‌دانم... شاید کنار مادربزرگ نشسته و به قصه‌های شبانه‌اش گوش می‌دهد، یا در حیاط قدیمی، با گچ سفید روی زمین خانه نقاشی می‌کشد و بازی می‌کند. شاید کنار برکه‌ای کوچک، سنگ‌ها را یکی‌یکی در آب می‌اندازد و با هر موج، خیال تازه‌ای می‌سازد. نمی‌دانم کجاست یا چه می‌کند... در میان گل‌های وحشی می‌دود؟ دفترچه‌ای پر از نقاشی‌های رنگی دارد؟ یا شاید در سکوتی عمیق، به آسمان پرستاره خیره شده است؟ شاید گاهی می‌خندد، گاهی اشک می‌ریزد و گاهی فقط نگاه می‌کند... نمیدانم... نگرانش هستم. شما آن را ندیده‌اید؟
پس از تو؛
یادمه قبلا گفته بودم، یه روحه خستم اما الان واقعا دیگه نمی دونم چیم. نمی دونم ادمم یا نه. شنیدم می‌
دیگه نمی‌دونم چند شب گذشته. انگار همه‌شون یکی شدن؛ تاریکی پشت تاریکی، سکوت پشت سکوت. هر بار که چشمامو می‌بندم، صدای تو میاد، مثل یه زمزمه‌ی دور که هیچوقت تموم نمیشه، همیشه هست. اون صدای ظریف زیبات. می‌خوام بخوابم، خواب نبینم. بخوابم ببینم همه چیز یه کابوس تلخ بوده. بخوابم تو هنوز کنارم باشی و با اون جنگل وحشی بهم نگاه کنی‌. گاهی فکر می‌کنم شاید هنوز یه جایی باشی، شاید هنوز مثل قبل لبخند می‌زنی ، اما وقتی دستمو دراز می‌کنم، تنها چیزی که میتونم بگیرم هواست. هیچ‌وقت اینقدر خالی نبودم. خونه پر از بوی توئه، اما خودت نیستی. پیراهنی که برام خریدی هنوز روی تنمه، مثل یه یادگاری لعنتی که هر لحظه بهم می‌گه تو دیگه نیستی، رفتی. برای همیشه. من همیشه فکر می‌کردم می‌تونم نجاتت بدم، می‌تونم دستاتو بگیرم و از این دره بیرونت بکشم. اما حالا می‌بینم خودم اونقدر پایین افتادم که حتی صدای فریادم هم به گوش کسی نمی‌رسه. تو بال داشتی، اما من قیچی بودم. بال‌هاتو بریدم و حالا هر شب کابوس پرواز نکردنتو می‌بینم. پرواز برای تو امید بود، من امیدتو پاره پاره کردم. می‌دونی؟ من دیگه حتی از خودم هم فرار می‌کنم. آیینه‌ها رو پوشوندم، چون هر بار که نگاشون می‌کنم یه هیولا می‌بینم. همون هیولایی که تو رو پژمرد کرد. همون هیولایی که لبخنداتو خاموش کرد. یه هیولای سیاه و زشت که به زور میخواد بهت لبخند بزنه. گاهی با خودم می‌گم شاید هنوز امیدی باشه، شاید یه روزی از یه روزنه‌ای دوباره نور بیاد؛ اما بعد به یاد میارم که نور همیشه منو آزار می‌داد. من به تاریکی عادت کردم. به سیاهی، به سکوت. شاید این سرنوشت منه؛ یه روح سیاه که هیچوقت رنگی نمی‌گیره. تو شمع بودی، اما آب شدی. من هنوز کنار اون شمع خاموش نشستم، به دودش نگاه می‌کنم، به آخرین تقلاهاش برای وجود داشتن. فکر می‌کنم بشه دوباره روشنش کرد اما نمی‌شه. هیچوقت نمی‌شه. من خستم... خیلی خستم. می‌خوام بخوابم، اما می‌ترسم. می‌ترسم وقتی چشمامو ببندم دیگه هیچوقت باز نشن. می‌ترسم آخرین چیزی که ببینم همون تاریکی باشه. همون تاریکی که تو رو بلعیده، منو بلعید، ما رو بلعید. پس می‌نویسم... می‌نویسم تا شاید این کلمات مثل یه نخ باریک منو به زندگی وصل کنن. می‌نویسم تا یادم نره. آخه چند روز پیش یادم رفته بود، این قرصای آبی می‌خوان من یادم بره ولی کور خوندن. من یادم نمیره. تو... تو همیشه نقطه ضعف من می‌مونی. حتی وقتی نیستی، حتی وقتی فقط خاطره‌ای. من هنوزم با بوی تو نفس می‌کشم، با یاد تو زنده‌ام و شاید همین عذاب منه. اینکه تو رفتی، اما من هنوز اینجا گیر کردم با یه شال نارنجی، یه پیراهن سفید. خیلی خستم. بهتره بخوابم...