پس از تو؛
دیگه دارم به اعلام وضعیت دارم میمیرم نزدیک میشم و می دونم اگه صدام در بیاد و بگم چقدر درد دارم واقعا
یادمه قبلا گفته بودم، یه روحه خستم اما الان واقعا دیگه نمی دونم چیم.
نمی دونم ادمم یا نه.
شنیدم میگن روح آدما رنگ داره؛ بعضیا سفید، بعضیا زرد دقیق یادم نمیاد، اما فکر کنم سیاهم جزوشون بود؛ حس میکنم روحه من سیاهه مثل زغال. کل دنیام و روحم سیاهه. با اینکه یه پارچه به چشمام دوخته شده اما مطمئنم اگه یکی پیدا بشه که اون سیاهیو از روی صورتم جدا کنه، چشمامو محکم میبندم مثل زمان بچگیا که وقتی مامانم چراغ اتاقِ تاریکمو روشن میکرد و منم محکم چشمامو به هم فشار میدادم؛ اون موقع همه جا سیاه بود اما اگه چشمامو باز میکردم نور با سرعت به چشمام نفوذ میکرد اما الان نمیدونم اگه چشمام رو باز کنم دیگه نوری هست یا نه! پس باز نمیکنم. وقتی چشمامو باز کنم نور آزارم میده، ترجیح میدم چشمام بسته باشه.
زمان بچگیا به امید مادرم چشمامو آروم باز میکردم حتی به آزار پرتو های نور هم کاری نداشتم، در واقع برام مهم نبود فقط دوست داشتم مامانمو ببینم و بغل کنم اما الان به امید کی چشمامو باز کنم؟! وقتی دیگه نیست! مادرمو میگم. خیلی وقته رفته، باید برم پیشش دلم براش تنگ شده.
خیلی خستم. نیاز دارم بخوابم اما خوابم نمیبره هی صورته تو رو میبینم که با شاله نارنجیت بهم لبخند میزدی. بهت میگفتم دختر شمع فروش، تو هم هی میگفتی چرا؟ به نظرم وقتشه الان بهت بگم؛ با اینکه دیر شده. تو به روح تاریک من مثل یه شمع نور میدادی. وقتی بودی اینقدر سیاه نبودم، کدر نبودم. یه قسمتی از وجودم سفید و شفاف بود و ماله تو بود. میدونی، شمع وقتی آب بشه دیگه روشن نمیشه. تو مثل شمعی آب شدی دیگه نوری نداری تا روحه سیاهمو روشن کنی. تو دیگه رفتی، نمیدونم قراره کی باور کنم که دیگه نیستی.
صورتتو درست یادم نیست؛ اما لبخندات، بوی خوشت و طنین دلانگیز صداتو فراموش نکردم.
چند وقتیه از خودم بدم اومده، درست از زمانی که برای آخرین بار توی اون دره لعنتی پرت شدم و تو رو هم با خودم به تاریک ترین قسمت وجودم بردم. قسمتی که دنبال نقطه ضعفت بود! بعد از اون روز دیگه لبخند نزدی، دیگه از اون عطری که همیشه میگفتی دوستش داری استفاده نکردی، دیگه مثل قبل صدات اون طنین زیبا رو نداشت. تو هر چیزی رو که من دوست داشتم رو ازم گرفتی. از همون موقع بود که شک کردم تو زیادی به وجودم رفتی، زیادی به گوشهْ گوشه قلبم نفوذ کردی اما زمانی تردیدم تبدیل به حقیقت شد که تو دیگه نبودی.
دیروز لیوان قهوه به دست نشسته بودم و به این فکر میکردم که قبل تو زندگیم چجور بود؟! که چجوری زندگی میکردم؟ اصلا قبل تو چی بودم؟ کی بودم؟ هر چی فکر کردم دیدم تو همه جا هستی؛ توی حیاط خونه مادربزرگ بودی، اولین روزی که رفتم مدرسه، تو همه جا بودی! وقتی به خودم اومدم قهوهام سرد شده بود. اونجا بود که فهمیدم من بدون تو پوچم، مثل یه طبل خالیم، دیدم شدی نقطه ضعفم.
هر چقدر تلاش میکنم که باور کنم تو رفتی، دیگه نیستی؛ نمیشه انگار نمیتونم قبول کنم که ولم کردی. تا حالا منو اینقدر سست و ضعیف دیده بودی؟! نه، ندیده بودی. چون اون موقعها تو پیشم بودی اما الان دیگه نیستی رفتی، مردی!
باید برم بخوابم...
هدایت شده از ارکیده بنفش
"بسم الله الرحمن الرحیم"
اولاً،سلام به همه ی شما چه اونهایی که خیلی وقته اینجان و چه اونهایی که تازه آمدن.
خوش آمدید به گل فروشی قدیمی من!
تک تک شما گل های ژیپسوفیلا و ارکیده بنفش و سیاه من هستید؛به شما عشق می ورزم!
اسم حقیقی من زیاد مهم نیست ولی می تونید آشفته خطابم کنید...
یه دختر17 ساله ام که با نوجوونی خودش دست و پنجه نرم میکنه و در تلاش برای ساختن دنیای خودشه!
نویسنده و نقاش پاره وقت!
یه intj زیادی ساکت...! کلا سکوت چیز خوبیه توصیه می کنم بعد از هر جمعی کمی میل کنید!!
کیپاپر و فیلم باز و خلاصه عاشق هنر!
آممم...دیگه چی راجب خودم بگم؟!
اهل بوشهر! عاشق ابهت دریا.
اصلی ترین علاقه ام که ممکنه همه رو براش بفروشم کتابه...(به کسی نگید!)
پاترهد هم هستم...
فکر کنم کافی باشه؟!
به اندازه کافی راجب خودم حرف زدم.
منتظر حرف های شما هم هستم.
بزارید شما رو با گل های مورد علاقم آشنا کنم:
1_ژیپسوفیلای آبی
2_رز سیاه
3_ارکیده سیاه
4_زنبق قرمز
5_گل بابونه
6_ژیپسوفیلای سفید
همچنان منتظر رسیدن بقیه ی گل ها هستم...!ز
هدایت شده از اتاقكِزیرشیروونی
+ به نظرت عشق چیه ؟
🍬 ؛ 𝗂𝗇𝗍𝗃 : حسی که ممکنه واقعاً وجود نداشته باشه و ما تظاهر به تجربه کردنش میکنیم ، اما هرچی که هست ، حس کردنش اگه به همراه آدم سالمی باشه قشنگه ، حتی اگه واقعاً عشق نباشه . اگه تجربش کردم دلم میخواد دستش رو بگیرم ، کنار هم توی یه جادهی خلوت برفی قدم بزنیم و جوری نگاهش کنم انگار همه چیزمه . دلم میخواد براش کارایی رو بکنم که حس کنه مهمه .