eitaa logo
پس از تو؛
91 دنبال‌کننده
242 عکس
7 ویدیو
3 فایل
¹⁴⁰²•¹⁰•²⁶ سخنی؟ https://daigo.ir/secret/25008759
مشاهده در ایتا
دانلود
سکوت می‌کنم نه اینکه دردی نیست، گلویی نمانده است برای فریاد و گاهی با خود می‌گویم: «حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست»
می‌گفت:« نیاز دارم که همه اطرافیانم ساکت باشند نیاز دارم که همه موجودات در سکوت فرو روند تا شاید غوغای وحشتناک درون مغز من هم پایان یابد.»
تا زمانی که باران می‌بارد، ریشه هیچ خاطره‌ای خشک نمی‌شود.
‏یه بحث در روانشناسی هست به نام خلأ عاطفی یا احساسی ، به مواقعی میگن که فرد نه خوشحال است نه ناراحت ، نه امید داره نه انتظار ، نه به دنبال پاسخی برای این حالتش است نه هیچی ، نه چیزی خوشحالش می‌کنه نه برعکس... خیلیامون دقیقا تو همین وضعیت هستیم... "فرگل مشتاقی"
پس از تو؛
«اینجا مجازی‌ست و راحت‌ترین کار حرف زدن» اینجا مجازی‌ست و راحت‌ترین کار ادعا کردن به دوست داشتن. اینجا مجازی‌ست و آدم‌های بسیاری تو را دوست خواهند داشت و به حرف‌های تو گوش خواهند سپرد و آدم‌های بسیاری با تو همدردی خواهند کرد و آدم‌های بسیاری تو را تحسین خواهند کرد اما کافیست سری بچرخانی، آنگاه متوجه خواهی شد که چقدر تنهایی. اینجا مجازی‌ست و مبادا بدون راهنمایی و همراهی والد منطقی درونت، پا به آن بگذاری و در آن غرق شوی؛ مبادا کودک ساده و خوش باور درونت را در هزار توی پر پیچ و خم آن رها کنی، مبادا حقیقی وابسته شوی و حقیقی اعتماد کنی و بشکنی! باید از کنار بسیاری از آدم‌ها و چیزها بدون دقت عبور کرد که گویی وجود ندارند. "اینجا مجازی‌ست، سایه اغراق آمیزی از حقیقت." سایه‌ای که گاهی اوقات همراه توست و گاهی دیگر بر ضد تو. به قدر نیاز از آن بهره بگیر اما برای دیدن واقعیت فقط کافیست سرت را بلند کنی، که گاهی سایه‌ها از چیزی که در واقعیت وجود دارند بزرگتر و جامع‌تر به نظر می‌رسند. در این فضا با سایه‌ای از افراد مواجه هستی، با کلیت‌هایی اغراق‌آمیز، خالی از جزئیات. با آدم‌های غریبه‌ای که گاهی بزرگتر از چیزی که هستند به نظر می‌رسند. مبادا ساده به این دنیا و آدم‌هایش، اعتماد کنی!
هدایت شده از سبز نعنایی
لبخند غمگینی صورت رنگ پریده اش را تزئین کرد. تنها گوشه ای از خانه متروکش نشسته بود و به صدای خش خش های گرامافون گوش میداد. دقایقی میشد که صفحه به پایان رسیده بود و صدای اهنگ مورد علاقه او در گوشش نجوا نمیشد‌. سرش را میان دستانش گرفت و گریست. چند روزی میشد که دیگر او را کنار خودش در این خانه نداشت. امروز صبح که قبل از آمدن اتوبوس او را در خیابان دیده بود با خود فکر کرد چطور هنوز مانند روز اول دیدارشان قلبش سینه میشکافد. تنها تفاوت در این بود، آن روز ها شوق همراه خون در بدنش پخش میشد و امروز درد. کاش بر میگشت. کاش کاش کاش از طرف: ادی به: https://eitaa.com/Pas_to
یه شبایی توی زندگیه آدمیزاد هست که بعد از ساعت ها فکر و خیال به خودت میای و میبینی روحت، داره از اعماق وجود گریه می‌کنه، اما از چشمات هیچ اشکی نمیاد.
وقتی دیدید سایه آدم های کوچک دارد بزرگ می‌شود، بدانید که آفتاب سرزمینتان در حال غروب کردن است.