هدایت شده از سبز نعنایی
لبخند غمگینی صورت رنگ پریده اش را تزئین کرد. تنها گوشه ای از خانه متروکش نشسته بود و به صدای خش خش های گرامافون گوش میداد. دقایقی میشد که صفحه به پایان رسیده بود و صدای اهنگ مورد علاقه او در گوشش نجوا نمیشد. سرش را میان دستانش گرفت و گریست.
چند روزی میشد که دیگر او را کنار خودش در این خانه نداشت. امروز صبح که قبل از آمدن اتوبوس او را در خیابان دیده بود با خود فکر کرد چطور هنوز مانند روز اول دیدارشان قلبش سینه میشکافد. تنها تفاوت در این بود، آن روز ها شوق همراه خون در بدنش پخش میشد و امروز درد. کاش بر میگشت. کاش کاش کاش
از طرف: ادی
به: https://eitaa.com/Pas_to
یه شبایی توی زندگیه آدمیزاد هست که بعد از ساعت ها فکر و خیال به خودت میای و میبینی روحت، داره از اعماق وجود گریه میکنه، اما از چشمات هیچ اشکی نمیاد.
وقتی دیدید سایه آدم های کوچک دارد بزرگ میشود، بدانید که آفتاب سرزمینتان در حال غروب کردن است.
قلبی بدون ترس در سینه میتپد؛ در تاریکی به امید هیولایی نشستهام، بی حس به دنیای شطرنجی اطراف.
میگفت:
حُسن يوسف گل با احساسيه وقتي كه نگاهش ميكني حالتو ميفهمه با صاحبش اُنس داره حالت خراب بشه اونم خشكيده ميشه ،
من هميشه حُسن يوسفام خشك شدن ...