کاش میتونستم یه مدت مغزم رو از جمجمم در بیارم بزارمش گوشه اتاقم، بهش بگم ببین من دیگه واقعا نمیکشم؛ بزار یکم استراحت کنم دوباره میزارمت سرجات.
بعضی چیزا مثل یه چاله تاریکه. هر چقدر سعی کنی پرش کنی، عمیق تر میشه و بهت حس خالی بودن میده. خالیه ولی سنگینه...
«امّا من به هر حال رنج را دوست ندارم. ولی احساس رنج را دوست دارم زیرا این خود محکی است برای انسانیت. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جا دارد که در انسانیت خود شک کند.»
_شاهرخ مسکوب
نوشته بود
ولی من هنوز دوست دارما:)
مثل شکلاتی که از هرچیزی بیشتر دوسش دارم؛ اما وقتی میخورمش تنگی نفس میگیرم...
رازهایی که در قلبهایمان گفته میشود؛ اما ماه میشنود و ستارگان اشک میریزند ولی دیگر اشکی نداریم که از دیدگان خودمان روان شود.