هی میگه بیا بریم بیرون
لعنتی بیرون رفتن انقدر نمیرزه که بخاطرش دلپیچهی تو ماشین نشستنو تحمل کنم😭😭😭😭
یکی از لطف هایی که درحق خودم کردم این بود که قرآن هادی رو نصب کردم
چون وقت نمیکنم هرروز قرآن بخونم
بعد قران هادی یه اپشن داره که هرروز نوتیف یه ایه رو میده
باعث میشه روزی حداقل یه ایه رو بخونم
و این خیلی ایدهی قشنگی بود
انگار که هرروز خدا یه پیام برام پست میکنه...
امروز یکی از رندوم ترین ادمای زندگیم داشت میگفت
"با اینکه از اخوندا خوشم نمیاد، ولی اسرائیل پشه کورست نگران نباشید همه چی درست میشه
آمریکاهم یا حمله میکنه و ما برنده میشیم
یا هممونو میکشه همه چی تموم میشه"
این نگاهش برام خیلی عمیق و قشنگ بود :))))))
یا ما برنده خواهیم شد و وجود خواهیم داشت
یا تا نفر آخر، تا اونجایی که تموم بشیم مقاومت میکنیم :))))))))))
بچه ها
من امروز فهمیدم
میزان سردی هوای اهواز از قم بیشتره!
یعنی "سگ سرما" توی اهواز بیشتر معنی میده
این چهارمین دکتریه که میرم و من هنوز حتی ننشستم رو صندلی و بهم میگه "اینهمه فکرنکن"
منظورت چیه مرد
اصلا این جمله معنی نمیده
من ترجمهی این جمله رو بلد نیستم خب یعنی که چی که "اینهمه فکرنکن"
فکرمیکنن من خودم میخوام فکرکنم!
وا
هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ
زندگی تو خاورمیانه اینطوریه که:
دیروز دوستمو دیدم خیلی ریلکس و عادی همینطور که چای میخوره میپرسه مثل اینکه قراره باز جنگ بشه.
منم خیلی ریلکس و عادی تر میگم آره انگار بسلامتی.
🇮🇷محل اسکان
امروز یکی از رندوم ترین ادمای زندگیم داشت میگفت "با اینکه از اخوندا خوشم نمیاد، ولی اسرائیل پشه کورس
ادمای رندوم رو که میبینم به جامعه امیدوار میشم
یه سوال رندوم معمولی پسربچهی ۵ ساله: ماماااااان؛ مرد عنکبوتی چیکار میتونه بکنه؟😭
🇮🇷محل اسکان
خیلی دوست داشتم امسالم بعد از اعتکاف بیام دیالوگای سم و خاطره های خوبو بگم ولی اتفاقی که افتاد این ب
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
دانشگاه برده بودشان شمال اردوی درسی. برای باستان شناسی و آشنایی با معماری مکانهای تاریخی. به قول خودشان اردوی برداشت.
ولی خب جو دانشجوها و حتی استادها چندان چنگی به دل نمیزد. فضایی که نهایت حریمش پارچهای بود که نیمه اتوبوس میزدند برای بزن و برقص دخترها پشت آن!
وقت نماز هم که میشد طبیعتا هیچ به هیچ!
فاطمه بلند شده بود.
«آقا! میخواهم نماز بخوانم! بزن کنار!»
و راننده هم بیتفاوت.
«نمیشود! تو فقط یک نفر هستی! من نمیتوانم برای یک نفر بایستم.»
کوتاه نیامده بود. اصرار پشت اصرار. فاطمه نوزده ساله، جلوی چشم تمام اساتید با آن نگاههایشان که به قول خودش حالتشان از کتک بدتر بود!
راننده هم آمده بود با جواب سر بالا از خودش بازش کند.
«باید صبر کنی تا برسیم یک جای درست و حسابی که بتوانم بایستم.»
فاطمه هم صبر کرده بود. البته ایستاده و همان جا بالای سر راننده! تا جلوی چشمش باشد و بفهمد مصر است برای نماز خواندنش!
تا بالاخره نگه داشت.
و فاطمه خواند نمازش را..
فاطمه شجاع بود، واقعاً شجاع بود.. میجنگید برای عقایدش. هیچ ابایی هم نداشت. هیچ ترسی هم..
راوی: مادر
#_نقش_محراب