همین الان بهم خبر رسید که دوست دوران ابتداییم بچهاش چند وقت دیگه به دنیا میاد.
منی که آخرین تصویری که ازش تو ذهنم هست مال کلاس سومه و نمیتونم اطلاعات جدید و قدیم رو بهم ربط بدم:
بعضی ذهنها هم اینجورین که یه جوک/محتوای طنز میگن. در مرحله اول دو ساعت بررسی میکنن که آیا اون جوک اصلا خنده داره یا مغزشون یه چیزی پرونده؟ بعد در عین جوک بودنش محتوا داره؟ نکنه کسی یا چیزی رو تخریب کنه؟ و اگه از این مرحله و سوالاتِ "مو رو از لای ماست کشیدن" با موفقیت عبور کنه مرحله بعدی تعریف کردن اون جوکه. بعد این همه سوالی که جوک بهشون جواب داده دیگه توقع ندارید که همون جوک اولی باشه که بوده؟ وقتی مینویسیش دیگه خنده دارم نیست.
همیشه دوست داشتم یه کانال مرتب داشته باشم ولی متاسفانه یه روز خیلی حرف برای زدن دارم، یه روز از کلمات خالی هستم.
فهمیدم اگه سعی کنم آخر هر متن و هر فکر یه نتیجه ای نگیرم ذهنم دست از فرو رفتن تو معنا و محتوا برداره و راحت تر اینجا حرف بزنم.
یه بازه هایی از زندگی یک سری کلمات رو توی افکار و حرف هامون خیلی بیشتر استفاده میکنیم. بعد تکراری میشن و آدم دلش میخواد اون کلمات رو از دایرهی لغاتش حذف کنه.
طرد شدن فقط کد تخفیف های خرید کتاب صوتی که گردونه طاقچه میده و یه گوشه خاک میخورن تا منقضی بشن.
طاقچه وقتی گردونه میزاره: وقتشه عجیب ترین و احتمالا متوسط رو به کم مخاطب ترین کتاب ها رو توی گردونه هدیه بدم-
شما: https://eitaa.com/PlaidBook/2204
هرطور باشه بازم دوست داریم:)
___
لبخند زدیم. خوشحالی و احساس امنیتی که ایجاد کردید به خودتون برگرده.