گرما واقعا سخته. یعنی مثلا توی ذهنم مرگ با سرما لذت بخش به نظر میاد اما مرگ با گرما شبیه شکنجهست.
در عمقش، وقتی بهش دقت میکنی، زندگی با تمام زجرهاش، یک هدیهی بی نظیره.
اینکه بین این همه موجود، به تو اجازهی تعقل و اختیار و انتخاب و رسیدن به بینهایت داده شده. تو برای خدا متفاوتی.
و تمام این مدت از نزدیک در حال تماشا کردن تمام وجود تو بوده. و هست.
نه تنها تماشا کردن، بلکه رشد دادنت.
خیلی رندوم و اتفاقی یاد عروسک ملیحی که وقتی بچه بودم داشتم افتادم. پارچهای و ناز و مهربون بود. وقتی کوکش میکردی آروم سرش رو تکون میداد و یه موسیقی ناز ازش پخش میشد.
یه روز یکی از بچههای فامیل کوکش رو خراب کرد. و عروسک برای همیشه ساکت شد. اون موقع گریه کردم. و امروز یهو احساس کردم که کودک درونم هنوزم برای اون عروسک ناراحته.
هدایت شده از Ultraviolence
پس الان فکر میکنم که نه. توی غار موندن، محدود کردن آدمهای زندگیت و محل های رفت و آمدت چیز خوبی نیست.
اگرچه خودم مدتی زیادی این تفکر رو داشتم و به نظر میاد زندگی اینطوری آرامش بیشتری داشته باشه اما برعکس. در این صورت با کوچکترین مشکل و طوفانی به هم میریزی. چون زندگیت انقدر محدود و کوچک شده که هر طوفانی تمامش رو دربرمیگیره.
چهارخونه
پس الان فکر میکنم که نه. توی غار موندن، محدود کردن آدمهای زندگیت و محل های رفت و آمدت چیز خوبی نیست
«چون زندگیت انقدر محدود و کوچک شده که هر طوفانی تمامش رو دربرمیگیره.»