eitaa logo
چهارخونه
70 دنبال‌کننده
786 عکس
132 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
نکته مهم: من تخصص ندارم، پاسخی که الان میدم براساس برداشت شخصی و شناخت و فکر خودمه که طی مطالعه های پراکنده و گوش دادن به صحبت ها و استدلال‌ها بهش رسیدم. ممکنه ناقص باشه. اگر دوست دارید بیشتر و دقیق تر بدونید، کتاب مطالعه کنید و یا از متخصصش (وکیل، قاضی یا چنین افرادی) بپرسید. همون‌طور که گفتی، همه‌ی اون‌ها جلوی چشم مردم انجام نمیشه. چرا اون یه تعداد جلوی چشم انجام میشه؟ چون شاید جرمی که مرتکب شدن هم عمومی بوده. ۱. یعنی اثر اون جرم عمومی بوده. مردم همه تحت ناراحتی، غم، ترس یا تهدید قرار گرفتن. پس فکر میکنم اگر قراره مجازاتی بشه هم باید در عموم بشه. که مردم بفهمن جرم بدون پاسخ نیست. عدالتی براش وجود داره. و اگر کسی بخواد از حدش جلوتر بره قانون با اجرای مجازات جلوش رو میگیره. نه اینکه مردم ببینن لذت ببرن، کسی از این لذت نمیبره. مسئله ایجاد امنیت روانی برای یک آسیب عمومیه. ۲. و همچنین.. یک هشداره. که بقیه فکر نکنن میتونن اون چنین جرم هایی رو در عموم انجام بدن و کسی کارشون نداشته باشه. اخطاری کاملا جدی برای اون ها هم هست. ۳. و خب شاید بگیم که اینا که جنبه های عمومی بود؟ خود شخصی که اعدام میشه گناه نداره که در ملأ عام مجازات میشه؟ نه. به نظرم نداره. چون جرمی که انجام داده در ملأ عام بوده. به نظر من یجورایی متقابله. و خانواده اون شخص. بله ناراحت کننده‌ست.. شاید حتی با کارهای اون فرد خانواده شون موافق هم نبودن. ولی اون فرد اشتباهی کرده که باید مجازاتش رو بگیره. وگرنه همه بیشتر آسیب میبینن.
میفهمم.. ناراحت کننده‌ست. ولی جرمی که انجام دادن هم خیلی ناراحت کننده‌ست. و جرم و مجازات باید یک وزن داشته باشن. گاهی یه سری چیزها باید باشه، حتی اگر دردناک باشه، یا حتی اگر دلیلش رو کامل ندونیم. میتونیم مطالعه کنیم یا بپرسیم تا دلیلش رو بفهمیم.
چهارخونه
میفهمم.. ناراحت کننده‌ست. ولی جرمی که انجام دادن هم خیلی ناراحت کننده‌ست. و جرم و مجازات باید یک وزن
پیشنهاد خوبیه. این دو تا کتاب رو خوندم و تو این زمینه‌ها اطلاعات جالبی داره. چون رمان هم هست خوندنش حوصله سر بر نیست. (البته بعضی از کتاب‌های این نویسنده رو نپسندیدم- این دو تا خوب بودن)
یه چیزهای جالبی پیدا کردم. خیلی قبل تر، احتمالا دو سال پیش، یه کانال زده بودم. و با نقاشی‌هایی که می‌کشیدم توش فعالیت می‌کردم. یه چیزهایی از علت پاک کردنش توی ذهنم هست، اما اینکه دقیقا اون لحظه به چی فکر میکردم یادم نیست. نقاشی‌هاش هست و به شکل عجیبی دوسشون دارم. انگار با اینکه اون ایده همونجا به خواب سپرده شد، اما روحش زنده مونده.
چه عجیب که تقریباً توی همه‌ی کانال های عمومی که داشتم، نقاشی یکی از پایه‌های ثابتشون بوده. با اینکه هیچوقت توش به سطح خاصی سعی نکردم برسم یا احتمالا خیلی از استانداردها و تکنیک ها رو رعایت نمی‌کنم. فقط با این مبارزه کردم که لازم نیست کامل باشه. «هنرم کامل نیست، اما بازتابی از ذهن منه.»
از اون دسته‌ای نبودم که از همون اول بدونم قراره شغل آینده‌ام چی باشه. یه روز صبح معلم ادبیات بودم، شبش پلیس مبارزه با مواد مخدر. یه بازه ای هم دوست داشتم برم گرافیک بخونم. ولی کامپیوتر رو هم دوست داشتم. هرچند الان که دقت می‌کنم می‌بینم با اینکه گرافیک نشد برم، نقاشی توی بازه‌های مختلف زندگیم حضور داشت. به عنوان چیزی که بازتاب ذهنم بود. یادمه دوران ابتدایی یه نقاشی کشیدم از حیوانات زیر زمین. خرگوش و کرم خاکی. سنجابی که بلوط هاش رو توی چاله خاکی قایم کرده. عاشق جزئیات و داستانش توی ذهنم بود. الان گمش کردم. اما هنوز پررنگ توی ذهنمه. خونه درختی چند تا کشیده بودم. (همشون خیلی تخیلی بودن البته- آسانسور جادویی و نمی‌دونم لامپهایی که از خود درخت در اومدن..) دوران نوجوانی هم صحنه‌های مورد علاقه انیمه ای رو می‌کشیدم. اونا رو البته هنوز دارم.
اما یه بازه زمانی کامل گذاشتمش کنار. چون یکی از دوستانم حسرت همون چیزای نصف و نیمه‌ای که کشیده بودم و نشونش داده بودم رو کشیده بود. الان که بهش فکر میکنم میبینم واقعا چرا باید به خاطر اینکه اون گفته بود کاش منم مثل تو می‌کشیدم و هیچ کاری بلد نیستم، نقاشی رو میزاشتم کنار؟ اون بازه‌ای که این کانال قدیمی رو زدم، چند ماهی بود که ازش فاصله گرفته بودم. و دلم نقاشی میخواست. یک دنیا دلم نقاشی میخواست. و حتی اون موقع هم نفهمیدم. فقط با ولع نقاشی کشیدم. اما راضی نبودم. و بعد یک سال و نیم، چهارخونه سر و کله‌اش پیدا شد. و از دل چهارخونه، خونه درختی بیرون اومد. و من الان میفهمم که یه چیزی درونم به خاطر دور شدن از نقاشی چقدر زخمی و غمگین بوده. و تازه الان میفهمم که چقدر اون جملاتش باعث شده بود نمی‌دونم خودم رو پنهان کنم؟ از خودم قایم بشم؟ جلوی خودم رو بگیرم؟ دقیق نمی‌دونم توضیحش چطوریه. اما غمگین کننده‌ست.