eitaa logo
چهارخونه
70 دنبال‌کننده
786 عکس
132 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چیزهای جالبی پیدا کردم. خیلی قبل تر، احتمالا دو سال پیش، یه کانال زده بودم. و با نقاشی‌هایی که می‌کشیدم توش فعالیت می‌کردم. یه چیزهایی از علت پاک کردنش توی ذهنم هست، اما اینکه دقیقا اون لحظه به چی فکر میکردم یادم نیست. نقاشی‌هاش هست و به شکل عجیبی دوسشون دارم. انگار با اینکه اون ایده همونجا به خواب سپرده شد، اما روحش زنده مونده.
چه عجیب که تقریباً توی همه‌ی کانال های عمومی که داشتم، نقاشی یکی از پایه‌های ثابتشون بوده. با اینکه هیچوقت توش به سطح خاصی سعی نکردم برسم یا احتمالا خیلی از استانداردها و تکنیک ها رو رعایت نمی‌کنم. فقط با این مبارزه کردم که لازم نیست کامل باشه. «هنرم کامل نیست، اما بازتابی از ذهن منه.»
از اون دسته‌ای نبودم که از همون اول بدونم قراره شغل آینده‌ام چی باشه. یه روز صبح معلم ادبیات بودم، شبش پلیس مبارزه با مواد مخدر. یه بازه ای هم دوست داشتم برم گرافیک بخونم. ولی کامپیوتر رو هم دوست داشتم. هرچند الان که دقت می‌کنم می‌بینم با اینکه گرافیک نشد برم، نقاشی توی بازه‌های مختلف زندگیم حضور داشت. به عنوان چیزی که بازتاب ذهنم بود. یادمه دوران ابتدایی یه نقاشی کشیدم از حیوانات زیر زمین. خرگوش و کرم خاکی. سنجابی که بلوط هاش رو توی چاله خاکی قایم کرده. عاشق جزئیات و داستانش توی ذهنم بود. الان گمش کردم. اما هنوز پررنگ توی ذهنمه. خونه درختی چند تا کشیده بودم. (همشون خیلی تخیلی بودن البته- آسانسور جادویی و نمی‌دونم لامپهایی که از خود درخت در اومدن..) دوران نوجوانی هم صحنه‌های مورد علاقه انیمه ای رو می‌کشیدم. اونا رو البته هنوز دارم.
اما یه بازه زمانی کامل گذاشتمش کنار. چون یکی از دوستانم حسرت همون چیزای نصف و نیمه‌ای که کشیده بودم و نشونش داده بودم رو کشیده بود. الان که بهش فکر میکنم میبینم واقعا چرا باید به خاطر اینکه اون گفته بود کاش منم مثل تو می‌کشیدم و هیچ کاری بلد نیستم، نقاشی رو میزاشتم کنار؟ اون بازه‌ای که این کانال قدیمی رو زدم، چند ماهی بود که ازش فاصله گرفته بودم. و دلم نقاشی میخواست. یک دنیا دلم نقاشی میخواست. و حتی اون موقع هم نفهمیدم. فقط با ولع نقاشی کشیدم. اما راضی نبودم. و بعد یک سال و نیم، چهارخونه سر و کله‌اش پیدا شد. و از دل چهارخونه، خونه درختی بیرون اومد. و من الان میفهمم که یه چیزی درونم به خاطر دور شدن از نقاشی چقدر زخمی و غمگین بوده. و تازه الان میفهمم که چقدر اون جملاتش باعث شده بود نمی‌دونم خودم رو پنهان کنم؟ از خودم قایم بشم؟ جلوی خودم رو بگیرم؟ دقیق نمی‌دونم توضیحش چطوریه. اما غمگین کننده‌ست.
بعد میدونید سرگذشت اون دوستم که گفته بود کاش منم نقاشیم مثل تو بود و هیچکاری بلد نیستم بکنم چی شد؟ الان خودش نقاشیش از من بهتره و گیتار هم میزنه. :)) و من الان اینجوریم که ایول و دمت گرم. ولی کاش حداقل اون موقع اونجوری نمیگفتی. هر دو بچه و خام بودیم. الان واقعا نسبت به اون جمله وسواس دارم. کاش منم مثل تو بودم و گُل مرداب. یا استعدادت توی یه چیز دیگه‌ست یا باید بیشتر تمرین کنی فقط. مثل من گذشته هم سست عنصر نباشید یکی یه جمله بگه شما فقط بشینید سرجاتون و دیگه دست به مداد نبرید. واقعا ناراحت کننده‌ست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«قوس شخصیتی»