۳۰۰ تا هم منهدم بشه اون خانواده قشمی که شهید شدن نمیشه، ولی ممنونیم. :( خدا به قلب بازمانده هاشون صبر بده.
در ادامه تو ذهنم فکر کردم: خلاقیت همیشه نیست. یوقتایی که میبینید پیامی از خونه درختی نمیاد، ذهنم آزاد نبوده براش. نمیدونستم چیکار کنم، چی درست کنم، چی محتواش باشه، حوصله نداشتم.
که فکر میکنم طبیعیه.
یه استاد نویسندگی بود که میگفت برای نوشتن تو باید اول کتاب بخونی. بخونی، بنویسی، بخونی، بنویسی. بدون ورودی، چیزی به عنوان خروجی هم وجود نداره.
و شاید در مورد کپی و فرو خوردن درست بگی..
بلند گفتنش یکم خجالت آوره. دونه، فقط یه شخصیت طراحی شده برای خونه درختی نیست. شاید بقیهشون بعد از طراحی طرح اولیه خونه درختی، پیدا شدن. ولی دونه فرق میکنه. سالی که پشت کنکور بودم، سر و کله اش از توی دفترم پیدا شد. و تنهاییه ذهنم رو پر کرد.
نمیدونم علت روانشناسی این موضوع به چه چیزی برمیگرده. به خاطر همین زیاد بلند بلند در موردش حرف نمیزنم. امیدوارم در موردش امن بمونید.
یه طرح ساده لازم داشتم که بشه همیشه کشیدش. به خاطر همین دایره رو انتخاب کردم. با یه کلاه.
شاید اگه نقاشی رو اون بازه رها نمیکردم، دونه خودش رو اینجوری نشون نمیداد.
و میدونید چیه؟ الان نگاهم به این قضیهی کنار گذاشتن نقاشی، حسرت آمیز نیست.
بیشتر انگار یهو دارم بررسی میکنم که چی شد که گذاشتمش کنار؟ چرا؟ یهو چی شد که دستم دیگه نرفت به کشیدن؟ و عوامل زیادی هست. اون شب شاید یکی دو تا رو بلند بلند فکر کردم.
مثلا یکی از دلایل فرعیش به نظرم درس بود. رفتم رشته ریاضی. ناخودآگاه تمرکزم رفت روی چیزهای دیگهای. و شاید، شاید ناخودآگاه در مورد خودم فکر کردم که دیگه نقاش که نمیتونی باشی.
یکم ریشه اش توی اون فکره که ذهنم نمیتونست ریاضی خون نقاش رو تصور کنه. البته که دلیل منطقیای نبوده- 😂
ولی ذهنه دیگه. گاهی یه فکر میوفته توش و منطقش رو بررسی نمیکنه. ناخودآگاه طبقش انگار پیش میره.