در ادامه تو ذهنم فکر کردم: خلاقیت همیشه نیست. یوقتایی که میبینید پیامی از خونه درختی نمیاد، ذهنم آزاد نبوده براش. نمیدونستم چیکار کنم، چی درست کنم، چی محتواش باشه، حوصله نداشتم.
که فکر میکنم طبیعیه.
یه استاد نویسندگی بود که میگفت برای نوشتن تو باید اول کتاب بخونی. بخونی، بنویسی، بخونی، بنویسی. بدون ورودی، چیزی به عنوان خروجی هم وجود نداره.
و شاید در مورد کپی و فرو خوردن درست بگی..
بلند گفتنش یکم خجالت آوره. دونه، فقط یه شخصیت طراحی شده برای خونه درختی نیست. شاید بقیهشون بعد از طراحی طرح اولیه خونه درختی، پیدا شدن. ولی دونه فرق میکنه. سالی که پشت کنکور بودم، سر و کله اش از توی دفترم پیدا شد. و تنهاییه ذهنم رو پر کرد.
نمیدونم علت روانشناسی این موضوع به چه چیزی برمیگرده. به خاطر همین زیاد بلند بلند در موردش حرف نمیزنم. امیدوارم در موردش امن بمونید.
یه طرح ساده لازم داشتم که بشه همیشه کشیدش. به خاطر همین دایره رو انتخاب کردم. با یه کلاه.
شاید اگه نقاشی رو اون بازه رها نمیکردم، دونه خودش رو اینجوری نشون نمیداد.
و میدونید چیه؟ الان نگاهم به این قضیهی کنار گذاشتن نقاشی، حسرت آمیز نیست.
بیشتر انگار یهو دارم بررسی میکنم که چی شد که گذاشتمش کنار؟ چرا؟ یهو چی شد که دستم دیگه نرفت به کشیدن؟ و عوامل زیادی هست. اون شب شاید یکی دو تا رو بلند بلند فکر کردم.
مثلا یکی از دلایل فرعیش به نظرم درس بود. رفتم رشته ریاضی. ناخودآگاه تمرکزم رفت روی چیزهای دیگهای. و شاید، شاید ناخودآگاه در مورد خودم فکر کردم که دیگه نقاش که نمیتونی باشی.
یکم ریشه اش توی اون فکره که ذهنم نمیتونست ریاضی خون نقاش رو تصور کنه. البته که دلیل منطقیای نبوده- 😂
ولی ذهنه دیگه. گاهی یه فکر میوفته توش و منطقش رو بررسی نمیکنه. ناخودآگاه طبقش انگار پیش میره.
سوال یکم سختی پرسیدی. از نظر توضیح دادن.
در مورد سوال پرسیدن خجالت نکشید. اگه سوالی باشه که دلم نخواد جواب بدم، میگم که برای جواب دادن راحت نیستم.
خوشحال نشدم، چون اون لحظه به این فکر میکردم که نشون دادن نقاشیم باید خوشحالش کنه، نه اینکه انگار ناراحت ترش کنه.
اون دوستم تو موقعیت خوبی نبود. شرایط زندگی براش سخت بود. و دوست نداشتم ناراحت ترش کنم. دوست داشتم کاری انجام بدم که خوشحالش کنم. به خاطر همین یه چیزایی از نقاشی هام رو نشونش دادم و براش یه چیزهایی هم کشیدم.
ولی چیزی که فکر میکردم باید خوشحالش کنه، ناراحتش کرد. باعث شد حسرت بخوره.
و احساس میکنم ذهنم ناخودآگاه حرفش رو برای به یاد آوردن رقیق کرده. چون به نظرم میاد فقط یک بار چنین جملهای رو نگفته. چند بار بوده و کلماتش هم در اون لحظه برام سنگین بودن. مثل سنگی بوده که خورد تو شیشهی ذوقم.
و بعد دیگه نکشیدم.
ولی یکم زیاده روی بود. خب میکشیدم و برای خودم نگه میداشتم. چرا نکردم؟
خودم هم زیادی عقب کشیدم.