خوشحال نشدم، چون اون لحظه به این فکر میکردم که نشون دادن نقاشیم باید خوشحالش کنه، نه اینکه انگار ناراحت ترش کنه.
اون دوستم تو موقعیت خوبی نبود. شرایط زندگی براش سخت بود. و دوست نداشتم ناراحت ترش کنم. دوست داشتم کاری انجام بدم که خوشحالش کنم. به خاطر همین یه چیزایی از نقاشی هام رو نشونش دادم و براش یه چیزهایی هم کشیدم.
ولی چیزی که فکر میکردم باید خوشحالش کنه، ناراحتش کرد. باعث شد حسرت بخوره.
و احساس میکنم ذهنم ناخودآگاه حرفش رو برای به یاد آوردن رقیق کرده. چون به نظرم میاد فقط یک بار چنین جملهای رو نگفته. چند بار بوده و کلماتش هم در اون لحظه برام سنگین بودن. مثل سنگی بوده که خورد تو شیشهی ذوقم.
و بعد دیگه نکشیدم.
ولی یکم زیاده روی بود. خب میکشیدم و برای خودم نگه میداشتم. چرا نکردم؟
خودم هم زیادی عقب کشیدم.
میگم که کامل تقصیر اون طرف نیست. چاقو نذاشته بود روی گلوم که اگه بکشی پخ پخ. 😂
تقصیر خودمم بود. یه اشتباه دو طرفه.
خلاقیت ذهنی افراد واقعا خط قرمزه. تا وقتی آسیبزا نیست چرا باید اینجوری باهاش برخورد بشه؟
چهارخونه
من واقعا سعی میکنم مؤدب بمونم ولی الان دلم خواست فحش بدم.
من فکر میکنم در مورد هنر، شاید یک سری نکات و ترفندها و روشها مهم باشه، اما چیزی نیست که محدود بشه. اگه محدود بشه هنر نیست. هنر و خلاقیت یه چیز درهم تنیده به نظر میان. حتی اگر ترفند و روش و خلاقیت توش طبق استانداردها نباشه، تا وقتی یک مفهوم یا یک هدف درست پشتش باشه به نظرم هنره.