چهارخونه
ولی خب مثلا یادمه یه عید خیلی خوب خوندم. یعنی بیشترین ساعت مطالعه رو داشتم و احساس میکردم پیشرفت میب
آهان آهان.
یادمه یه چالش برای خودم شروع کرده بودم. هر روز چیزهایی که حس خوبی بهم میدادن یا ازشون خوشحال میشدم رو مینوشتم. حتی اگه یدونه بودن.
چون ذهن آدم توی بعضی بازه های زندگی خیلی بهم ممکنه بریزه. کنکور برای من یکیشون بود.
چالش رندومی بود. ولی خب الان یادمه ازش حس خوبی میگرفتم اون دوران.
هدایت شده از بدون فصل آخر —
از جمله سرگرمیهای یه کنکوریه mbti دوست:
حدس زدن تایپهای استاداش-
هدایت شده از بدون فصل آخر —
چای به علاوهی فیزیک، یه ترکیب فوق العادست. هیچوقت فکر نمیکردم انقدر خوردنش لذت بخش باشه تا اینکه الان امتحانش کردم و وای.
هدایت شده از بدون فصل آخر —
# روز پنجم . 14011223 .
- قسمت بیست و سوم مای هیرو 🥲.
- صبحانهای در مدرسهای خلوت.
- بگو بخندهای معلمها آخرِ سال.
- پیشرفت تو ارتباط با نیمه قطارها.
- زنگ دینی و حرفهای تلنگرانه.
- خواب عصر هنگام [البته یکم باید..]
- سونیک.
- خانواده.
- جواب چالشِ رفیق جدیدم الکسی سان.
- دیوپتاز.
- شرکت در دوره 'بینهایت شو!'
- اولین جلسات دوره.
چهارخونه
# روز پنجم . 14011223 . - قسمت بیست و سوم مای هیرو 🥲. - صبحانهای در مدرسهای خلوت. - بگو بخندها
راستش الان یادم نمیاد قضیه نصفشون چیه دقیقا ولی خب. 😂
هدایت شده از بدون فصل آخر —
وقتی که میبینم مردم با چیزهای کوچیک احساس خوشبختی میکنن، خیلی خوشحال میشم. جوریکه یه لبخند کوچولو تا دقیقهها کنج لبم میمونه. شیرینه.