هدایت شده از بدون فصل آخر —
"اگر نقطهی شروع سفر همون نقطهی پایانه، پس چرا باید براش بدوم؟" شونههاش رو محکم میگیرم. "شاید مکان یکی باشه ولی زمان در حال گذره و قطعا زمان معلم خیلی بهتری از مکانه! از کجا میدونی از شروع سفرت تا برگشت به همون نقطهی شروع همونی موندی که موقع شروع بودی؟"
هدایت شده از Gin
خیلی دوست دارم یک بار خودم رو از چشمهای دیگران ببینم. به نظرم خیلی جالبانگیز خواهد بود.
مثلا خودم در حالیکه دارم درس میخونم، یا خودم درحالیکه دارم میخندم، خودم درحالیکه دارم چیزی تماشا میکنم، خودم درحالیکه از چرت و پرت گویی کسی عصبانیم ولی سعی میکنم خودم رو کنترل کنم، خودم درحالیکه به چیزهایی که دوست دارم نگاه میکنم، خودم درحالیکه خستهام و خوابم میاد، خودم درحالیکه تازه بیدار شدم و با چهرهای پف کرده و موهای چمن در باد و وضعیتی بیحواس مانند به رو به رو زل زدم تا ویندوز مغزم بالا بیاد و خودم در خیلی حالتهای دیگه..
چقدر عجیبه که من تمام عمرم رو در کنار خودم بودم ولی هیچوقت مثل بقیه نتونستم کارهای خودم رو با چشمهام ببینم. حتی چهرهام رو هم صرفا از بازتاب نور در جیوهی پشت یک شیشه دیدم!
هدایت شده از Gin
سه ساعت تمام وقت میزاری تا تست رو حل کنی و ریشههای اون معادلهی عزیز رو در بیاری. همینجور پشت سر هم نزدیک چند خط اعداد و ایکس و غیره رو ضرب در هم میکنی.. در آخر جواب تست: معادله ریشهای ندارد.
آتیش زدن و ریز ریز کردن تست 🤝 من
هدایت شده از Gin
مگه من مسخرهی توعم.. یعنی چی که 'ریشی نیدیرید'؟ مگه من بیکارم که این همه حساب کنم آخرش دلتا منفی بشه معادله ریشه نداشته باشه؟ مجبوری ریشه داشته باشی.. ایهاالناسیخیدصتذص
هدایت شده از Gin
گرمای خونه کمی کلافهاش کرده بود و حواسش رو پرت میکرد. مداد رو تقریبا روی میزِ پر کاغذش پرت کرد و از جاش بلند شد. باید به هوای آزاد میرسید. در غیر این صورت کم کم cpu مغزش شروع به داغ کردن میکرد و اطلاعات رو به پراکنده ترین حالت، تحویلِ منشیهای بینایی و شنوایی بدنش میداد.
پردهی سبزِ یشمی اتاق رو کنار زد. درِ شیشهای بالکن بزرگش رو باز کرد و بلافاصله با برخورد اولین نسیمِ خنکِ شب هنگام به صورت گرمش، چشمهاش رو بست و نفسِ عمیقیِ به عمق ژرف ترین نقطهی روی زمین، چلنجر دیپ، کشید.
از اومدن بوی بهار مطمئن بود. باید میرفت و هرچه زودتر کارهاش رو به سرانجام میرسوند. به محض اینکه پلکهاش رو از هم فاصله داد آسمونِ صاف و بدون ابرِ شب درون چشمهاش نقش بست.
لبخندش از ته دل عمیق شد. زیرلب گفت ؛
« خوشحالم که میبینمت شکارچی عزیز! »
هدایت شده از Gin
قبلا فقط کمربندش رو اون هم خیلی زور زورکی تونسته بودم ببینم. اما امشب وضوحِ اون صورت فلکی به قدری واضح بود که نمیتونستم چشمهام رو ازش بردارم. دقیقا رو به روی درِ بالکن اتاقم قرار گرفته بود. فقط باز کردن در و نگاه کردن به آسمون برای دیدنش کفایت میکرد. حسش برام مثل این میمونه که آسمون درِ گنجینههاش رو به روم باز کرده و داره نشونم میده چی تو بغلش قایم کرده 😭💘