میدونید بزرگ ترین مشکلی که این کتاب از نظر دیدگاهش به دنیا داره چیه؟ چیزی که باعث میشه به پوچ بودن نگاهشون بیشتر و بیشتر پی ببرم؟
« تو خیلی خوشگلی. خیلی خیلی خوشگل. »
« اما زیبایی تو محو میشه. این پوست نرم، چروکیده و پر از لک میشه. به نازکی تار عنکبوت میشه. بدنت شل و آویزون میشه. موهات بیجون و نازک میشن. دندونهات به زردی میزنن. و هرچیزی که داری و هرچیزی که هستی به نیستی بدل میشه. تو هیچ میشی. تو هیچ هستی. »
« تو از هیچ اومدی و به هیچ برمیگردی. »
چهارخونه
میدونید بزرگ ترین مشکلی که این کتاب از نظر دیدگاهش به دنیا داره چیه؟ چیزی که باعث میشه به پوچ بودن ن
درواقع دیدگاهش به انسان پوچه.
چون به دنیای بعد مرگ اعتقادی ندارن. همه چیز رو منحصر به این دنیا میبینن. چون فکر میکنن بعد مرگ نیستیه.
چهارخونه
« تو خیلی خوشگلی. خیلی خیلی خوشگل. » « اما زیبایی تو محو میشه. این پوست نرم، چروکیده و پر از لک میشه
و آهان ببخشید، تو از هیچ اومدی و به هیچ برمیگردی؟
جمله یکم سبکش براتون آشنا نیست؟
نمیشه گفت منظورش دقیقا همون آیه ای هست که الان به ذهنتون اومد.
اما، دیدگاهشون به انسان رو نشون میده.
انسان ابدیه. دنیا هم فقط یه ایستگاه از این مسیر ابدیه. این رو هر بار وقتی به یاد بیاری معنای خیلی چیزها تغییر پیدا میکنه.
چهارخونه
و آهان ببخشید، تو از هیچ اومدی و به هیچ برمیگردی؟ جمله یکم سبکش براتون آشنا نیست؟ نمیشه گفت منظو
شاید به خاطر همینه از مرگ میترسن. شاید به خاطر همینه دست به خیلی کارها میزنن.
(خیلی کوچولو اشاره میکنم که از یه زاویه دید دیگه حرفش در مورد هیچ بودن انسان درسته ولی توی جملهاش و زاویه دید و منظوری که خودش داره نه. اگه میخواید در مورد این چیزها بیشتر بدونید، کتاب بخونید.)
چهارخونه
« تو خیلی خوشگلی. خیلی خیلی خوشگل. » « اما زیبایی تو محو میشه. این پوست نرم، چروکیده و پر از لک میشه
خلاصه که. دلم برای این زاویه دید میسوزه. خیلی زندگی و معنا رو برای انسان بی معنا میکنه. (من قطعا اگه با این زاویه دید مجبور میشدم زندگی کنم کامل خودمو به فنا میدم. به معنای واقعی کلمه.)
چهارخونه
شاید به خاطر همینه از مرگ میترسن. شاید به خاطر همینه دست به خیلی کارها میزنن.
البته ترس از مرگ دلایل مختلفی میتونه داشته باشه. میگم صرفاً این یکیش ممکنه باشه.