فضا و جهان سازی ؛
من چیزی ملایم تر تصور میکردم.
اما.. خب. چی بگم خیلی عجیب غریبِ بد بود. من هضم نمیکردم که چرا باید لخت چرخیدن افراد براشون طبیعی باشه.
بله. افسانه ها و تصورات داستانی بودن. اما واقعا مزخرف بود از این نظر. کل تصوراتم از پری و چیزهای فانتزی رو زیر و رو کرد.
زیبا بود. اما زیبای نفرت انگیز. زیبایی که بوی فساد از زیرش بلند میشد. زیبای چندشناک.
یعنی میدونم باید توقع میداشتم چرت و پرت توش ببینم، اما نمیفهمیدم چرا این چرت و پرت انقدر حجمش زیاد و فراتر از تصور بود.
و کلی صحنه بود که شخصیت ها توش مست بودن، نوشیدنی زهرمار میکردن، یا دست جمعی غلط های خاک بر سری انجام میدادن. (متاسفم که اگر زیر ۱۶ سال داریم اینجا و من دارم انقدر رک حرف میزنم.)
یه جاهایی فقط تصویر یه مشت عیاش رو داشتم میدیدم.
چرا؟ چون مثلا یکی از شخصیتهای نسبتاً قابل توجه داستان، شوهر خودش رو میکشه. یه چیز تیز فرو میکنه توی گردنش. و بعدش هیچ مجازات یا هیچ عذاب وجدان واضحی یا چمیدونم یه چیزی که بگه خود این حرکت اشتباه بوده توش حس نکردم.
بله منم از شوهرش متنفر بودم و دلم میخواست ریز ریزش کنم ولی ودهل؟ قتل کرده.
البته کل داستان پر مرگ و خونریزی بود. ننشستم همه رو بررسی کنم، ولی این یکی خیلی به چشمم اومد.
اون فضای مست و عیاش و عریان داستان هم به کنار.
اصلا باورهاشون قابل پذیرش نبود.
میدونم داستانه، میدونم نگاهشون فرهنگ و سبک زندگیشون فرق میکنه، ولی داستان باید محتوا برای ارائه داشته باشه. و محتوای ناصحیح خیلی توش میشد دید.
من یه مجموعه دیگه هم خونده بودم که رمان خارجی معروف بود مثل این. و صرفاً به عنوان یه رمان خوندمش که ازش توقع محتوا نداشتم.
اما ترکیب محتوا نداشتن + حجم عیاشی و مزخرفات مغزم رو بینهایت خسته کرد.
چی بگم. انقدر خیلی چیزها توش روی اعصابم بود، ویژگی های خوبی که داستان داشت رو هم تحت تأثیر قرار میداد.
میدونم فردا باز یه متن طولانی از این یادم میاد که از رفتار شخصیت اصلی غر بزنم. و بیشتر از اینکه ببینم اصلا توی داستان شخصیتش میخوند یا نه دارم فکر میکنم اثر رفتارش روی مخاطب چجوریه. و هی به این نتیجه میرسم که نه داداش. به درد نمیخوره.