چرا؟ چون مثلا یکی از شخصیتهای نسبتاً قابل توجه داستان، شوهر خودش رو میکشه. یه چیز تیز فرو میکنه توی گردنش. و بعدش هیچ مجازات یا هیچ عذاب وجدان واضحی یا چمیدونم یه چیزی که بگه خود این حرکت اشتباه بوده توش حس نکردم.
بله منم از شوهرش متنفر بودم و دلم میخواست ریز ریزش کنم ولی ودهل؟ قتل کرده.
البته کل داستان پر مرگ و خونریزی بود. ننشستم همه رو بررسی کنم، ولی این یکی خیلی به چشمم اومد.
اون فضای مست و عیاش و عریان داستان هم به کنار.
اصلا باورهاشون قابل پذیرش نبود.
میدونم داستانه، میدونم نگاهشون فرهنگ و سبک زندگیشون فرق میکنه، ولی داستان باید محتوا برای ارائه داشته باشه. و محتوای ناصحیح خیلی توش میشد دید.
من یه مجموعه دیگه هم خونده بودم که رمان خارجی معروف بود مثل این. و صرفاً به عنوان یه رمان خوندمش که ازش توقع محتوا نداشتم.
اما ترکیب محتوا نداشتن + حجم عیاشی و مزخرفات مغزم رو بینهایت خسته کرد.
چی بگم. انقدر خیلی چیزها توش روی اعصابم بود، ویژگی های خوبی که داستان داشت رو هم تحت تأثیر قرار میداد.
میدونم فردا باز یه متن طولانی از این یادم میاد که از رفتار شخصیت اصلی غر بزنم. و بیشتر از اینکه ببینم اصلا توی داستان شخصیتش میخوند یا نه دارم فکر میکنم اثر رفتارش روی مخاطب چجوریه. و هی به این نتیجه میرسم که نه داداش. به درد نمیخوره.
یه بار یه جا خوندم یکی پرسیده بود از این کتاب چی یاد گرفتید؟ یکی گفته بود یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم.
حال من:
ولی ظاهر کتاب هم خوشگل بود. طراحی هاش پیچیده نبود اما به قدری به داستان مربوط بود که خوشم میومد از ارتباطشون.