من یه مجموعه دیگه هم خونده بودم که رمان خارجی معروف بود مثل این. و صرفاً به عنوان یه رمان خوندمش که ازش توقع محتوا نداشتم.
اما ترکیب محتوا نداشتن + حجم عیاشی و مزخرفات مغزم رو بینهایت خسته کرد.
چی بگم. انقدر خیلی چیزها توش روی اعصابم بود، ویژگی های خوبی که داستان داشت رو هم تحت تأثیر قرار میداد.
میدونم فردا باز یه متن طولانی از این یادم میاد که از رفتار شخصیت اصلی غر بزنم. و بیشتر از اینکه ببینم اصلا توی داستان شخصیتش میخوند یا نه دارم فکر میکنم اثر رفتارش روی مخاطب چجوریه. و هی به این نتیجه میرسم که نه داداش. به درد نمیخوره.
یه بار یه جا خوندم یکی پرسیده بود از این کتاب چی یاد گرفتید؟ یکی گفته بود یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم.
حال من:
ولی ظاهر کتاب هم خوشگل بود. طراحی هاش پیچیده نبود اما به قدری به داستان مربوط بود که خوشم میومد از ارتباطشون.
یه حرفی هست که میگه، «هرچی چشم ببینه، دل میخواد»
هرچی چشم از بعضی چیزها بیشتر ببینه، حتی اگه بگی نه من آگاهم، بازم ممکنه دل بخوادشون. مراقب باشیم چی به خورد چشم هامون میدیم.