میدونم فردا باز یه متن طولانی از این یادم میاد که از رفتار شخصیت اصلی غر بزنم. و بیشتر از اینکه ببینم اصلا توی داستان شخصیتش میخوند یا نه دارم فکر میکنم اثر رفتارش روی مخاطب چجوریه. و هی به این نتیجه میرسم که نه داداش. به درد نمیخوره.
یه بار یه جا خوندم یکی پرسیده بود از این کتاب چی یاد گرفتید؟ یکی گفته بود یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم.
حال من:
ولی ظاهر کتاب هم خوشگل بود. طراحی هاش پیچیده نبود اما به قدری به داستان مربوط بود که خوشم میومد از ارتباطشون.
یه حرفی هست که میگه، «هرچی چشم ببینه، دل میخواد»
هرچی چشم از بعضی چیزها بیشتر ببینه، حتی اگه بگی نه من آگاهم، بازم ممکنه دل بخوادشون. مراقب باشیم چی به خورد چشم هامون میدیم.
چهارخونه
درون مایه و محتوا ؛ خیلی خیلی زور بزنم ۱.۵ از ۱۰ بهش بدم.
آهان ببخشید اینو یادم رفت.
وضعیت اونجایی فاجعه بود که سانسور داشت ولی تا دم تخت خواب رو تو میخوندی بعد سانسور میشد.
بعد دیدن کتاب های همجنسگرایی و bdsmـی که نشرهای خصوصی چاپ کردن، نشرهای دیگه هم روشون باز شده؟
هرچند اگه میخواستن درست حسابی سانسورش کنن، اندازه یک جلد از کتاب حذف میشد.
و!!
کتاب چند تا کاپل همجنسگرا داشت. خسته ام از توضیح دیگه.
به نظرم گفتنی ها رو میدونیم که چرا درست نیست همچین چیزایی.