هرجور بود، تونستم به اولی برسم. درس خیلی سختی نبود و استاد راه بیایی داشت. اما امتحان بعدی درس سخت و سنگینی داشت. برنامه ریخته بودم که حسابی بخونمش. و از اونجایی که تو این درس ضعف داشتم، روی قابلیت «Study and learn» هوش مصنوعی حساب باز کرده بودم که بخشهایی که بلد نیستم رو ازش بپرسم و اون برام توضیح بده.
گوشیم رو زدم شارژ، کاغذ و جزوههام رو برداشتم، رفتم که برم بزنم تو دهن سختی این درس.. که اعلام شد امتحانات هفته بعدمون به تعویق افتاده. اوایل حواشی داشت با سوال چرا و چطور دیوانهام میکرد. در نهایت پذیرفتم که چه بدونم چرا و چه ندونم، فرقی به حال من نمیکرد. حالا حداقل یک هفته فرصتی که مریضی برام سوزونده بود رو الان داشتم. و میتونستم چند تا کار نصفه و نیمه مانده رو تموم کنم. هنوز چند ساعتی از پذیرفتنم نگذشته بود، که اینترنت هم به دیار باقی شتافت.
انگشت در هوا، با رشته متنی که دقیقا تو اوج مطلبش توی کانال نصفه مونده بود، به «در حال اتصال..» ایتا زل زده بودم. خب.. در لحظات اول نمیدونستم باید چیکار کنم.
درس خوندن با هوش مصنوعی، پر.
نوشتن مطلب توی کانال، پر.
روزهای اول که اینترنت کاملا قطع بود، دیگه حتی اخبار ساعت هفت رو هم نگاه میکردم.
گفتم باشه. عیب نداره. این مسئله به خاطر امنیته. برای امنیت، هر سختی کوتاه مدتی رو باید تحمل کرد.
به رسم همیشه در نبود اینترنت، به گالری گوشی سر زدم. به گوشه کنارهایی که در حالت عادی سراغشون نمیرفتم سر زدم. تنها کتاب دانلود شده و در دسترسم توی گوشی رو تموم کردم. نهار پختم. چند صفحه از جزوهی نصف و نیمهام رو پاک نویس کردم. پایتخت دیدم. و تازه ۲۴ ساعت از نبود اینترنت گذشته بود.
بد تر از همه این بود که خبرهای تلویزیون رو میشنیدم ولی هیچ کجا نمیتونستم حرف بزنم. احساس میکردم زبونم قطع شده. دلم میسوخت. برای خیلی چیزها دلم میسوخت. برای وطن و هموطن میسوختم. مثل ۳۰۰ تا مغازهای که در رشت میسوخت، میسوختم..
اما حتی جایی برای حرف زدن هم نداشتم. که این هم برای وطن و هموطن بود. برای امنیتِ وطن و هموطن بود.
نمیخواستم غر بزنم.
نمیخواستم کاسهی صبرم لبریز بشه، تحملم رو از دست بدم و غر بزنم. میخواستم مثل اون پلیسی که جلوی صف قاطی شدهی اغتشاشگر و جوانِ وطنش وایساده، همه چیز رو تحمل میکنه تا اون جوان خودش رو از اون صف جدا کنه، من هم تحمل کنم. حاضره فحش بخوره، کتک بخوره، لگد بخوره، تیر بخوره، جون بده ولی اون جوان خودش رو از اون صف جدا کنه تا بتونه اون تروریست اغتشاشگر بیهمه چیز رو بدون خطر برای جوانِ وطنش بگیره.
من هم میخواستم مثل اون پلیس تحمل کنم. که رگهای مغزم در هم گره بخوره از حل نشدن اون سوال و نفهمیدن درس، ولی غر نزنم. که از دسترسی نداشتن به هیچ کتاب الکترونیکی کلافه بشم، ولی غر نزنم. که وقتی میرم توی بازی مورد علاقهام، با دیدن خطای نبود اینترنت بین المللی آه بکشم و به بروزرسانی هفتهی بعد فکر کنم، ولی غر نزنم. که دسترسی نداشتن به هیچکدوم از دوستام از طریق پیام متنی برای منِ درونگرای خیلی به تماس میل ندار بهم یکم استرس زنگ زدن بده، ولی غر نزنم. که وقتی تصاویر وحشیگری تروریستها توی سرزمینم رو ببینم و از نبود جایی برای بیان کردن حرفهام احساس کنم جگرم داره میسوزه، ولی غر نزنم.
باید با چیزهای مختلفی سر و کله میزدم.
تازه دغدغههای من نصفشون سطحی بود!
داشتم به هموطنهام فکر میکردم. به رفقایی که شاید طاقت نبود این اینترنت براشون سخت تر باشه. به کسب و کارهای اینترنتی! به اونی که عزیزش اون سر کشور خودمون یا کلا یه کشور دیگهست ولی الان نمیتونه باهاش در ارتباط باشه. به اون هموطنی که شاید، شاید نمیدونه این قطعی، برای امنیته. تحملش براشون سخت تر خواهد بود.
میدونم. بارها بهش فکر کردم. که کاش راه دیگهای به جز این قطعی وجود داشت. ولی حالا که تصمیم اینه، برای امنیتِ وطن و هموطن تحملش میکردیم.
برای ما جهاد «زدن اون نقطهای که دشمن داره میزنه» معنی شده. قطعی اینترنت هم دقیقا به همین دلیل بود. دشمن ایران و ایرانی، داشت این نقطه رو به شکلهای مختلف میزد. و به نظر من این تحمل رگههایی از جهاد رو داره. پس میتونیم بگیم از همگی قبول باشه! این صبر و تحمل شما جای قدردانی داره. جای افتخار داره، جای خداقوت داره، جای دم شما گرم داره..
دم همتون گرم! گل کاشتین. چه روز بیست و دوم تو راهپیمایی شرکت کردید و شعار دادید و چه نتونستید شرکت کنید، با صبر و تحملمون کنار همدیگه وایسادیم، تا بساط این تروریستهای بیهمه چیز جمع بشه. برای وطن جنگیدید. خداقوت. این پیروزی رو، به همه تبریک میگم.
ما تو صحنهی صبر و تحمل پیروزی داشتیم.
ما تو صحنهی حضور برای وطن پیروزی داشتیم.
ما تو صحنهی یکدلی پیروزی داشتیم.
ما تو صحنهی درک و فهم پیروزی داشتیم.
ما تو صحنهی دفاع از این سرزمین پیروزی داشتیم.
ما تو صحنهی..
و باید بریم سراغ به دست آوردن پیروزیهای بعدی!
تاریخ میخوندیم، بعضی وقتها تعجب میکردیم که واو! در فلان نقطهی تاریخ عجب اتفاقی رخ داده! آدمها عجب کاری کردن! حالا ماییم که از اون اتفاقات تاریخی داریم رقم میزنیم..
ته این متن باید یک «ادامه دارد..» بزنیم. ما در این بازه زمانی، پیروز شدیم. با وجود تمام خسارتهای جانی و مالی و روحی، پیروز این میدون ما بودیم.
اما این به این معنی نیست که نقطهی پایان بزاریم، بگیم خب خداروشکر تمام شد رفت، به زندگی عادیمون برگردیم. چند روز دیگه هم اینترنت وصل میشه و روز از نو روزی از نو.
نه رفقا. ما توی یک پیچ تاریخی بزرگ نه فقط تو کشور خودمون، بلکه در سطح کل این کره خاکی هستیم. قطعا توجه کردید که توی این چند سال اخیر چقدر اتفاقات مختلف، پشت سر هم رخ داده. که البته متاسفانه کسی مثل من بیشتر فقط قطعی اینترنت و افکار سطحی خودش رو از این حوادث درک کرده بود.
نظم قبلی جهان تو مرحلهی تغییره. خیلی ساده بگم، قراره کلی اتفاق تاریخی بیوفته.
و سوالی که پیش میاد، اینه که ما، دقیقا میخوایم کجای این اتفاقات نقش داشته باشیم؟
هدایت شده از درباره ی ما
https://eitaa.com/sitaloopram/315
سر شب بود از سرکار برمیگشتم وارد محله مون که شدم کرکره همه مغازه ها پایین بود، بخاطر بسته بودن مغازه ها خیابون کم نور شده بود و جمعیت زیادی به مقصدی که نمیدونستم کجاست میرفتن.
همه جور ادم بینشون پیدا میشد
کاسب ها و فروشنده هایی که میشناسم، میوه فروش های محل، چند تا از همسایه ها،یه پدر دست دوتا بچه هاشو گرفته بود و یه پیرزن در حالی که چادر با دندون نگه داشته بود پشت سر جماعت میدوید
نمیدونستم از کی تجمع کردن اما نیروهای نظامی و انتظامی با گاز اشک اور سعی میکردن متفرقشون کنن
به پیرزنه گفتم حاج خانوم برو خونه خطرناکه
گفت شکم گُشنه خانه چه میفهمه؟
به سختی از کوچه پس کوچه ها ازبین جمعیت رد شدم و به خونه رسیدم و بعد از اون شب محله مون تبدیل شده بود به یکی از کانون های تجمعات
به جرات میتونم بگم اون شب از کثرت؛ انتهای جمعیت دیده نمیشد و همه شون چیزی جز مردم نبود.
اما از دو سه شب بعد اوضاع فرق کرد
مخصوصا از شب هجدهم که اجتماع دیگه یه راهپیمایی اعتراضی معمولی با حضور مردم نبود
فردای اون روز هیچ چراغ راهنمایی و رانندگی دوروبر خونمون سالم نبود، هیچ بانکی، حتی به ترانس برق رحم نکرده بودن و چون لگدمال شده بود تا نیمه هایی از شب برق رفته بود.
املاکی سر کوچه میگفت ما عمریه اینجا داریم کار میکنیم همه محلو میشناسیم
اینا مال این محل نیستن، معلوم نیست از کجا میان
سرو صورت ها پوشانده شده، با لباسهای تیره و بعد از ساعت ۱۲ وقتی صدای تیرو ترقه ها و فحش و شعارها فروکش میکرد صدای ماشین هایی از تو کوچه میومد که مثلا یه ماشین دو نفرو سوار میکرد و به سرعت میرفتن تا فردا..جمعیت شب به شب کمتر و کمتر میشد
اما خشونت شب به شب بیشتر
اینو از تخریب هایی که صبح روز بعد میدیم به راحتی میشد متوجه شد
چیز دیگه ای که کاملا ملموس و محسوس دیدیم مدارای پلیس بود
هدف متفرق کردن بود نه کشتن
حتی اون شبی که از طرف اجتماع بهشون تیراندازی شد.
اینارو نوشتم چون این روزا انواع روایت وارونه بیرون میاد
همه رو کلمه مردم تاکید میکنن اما مردم همونی بود که شب اول بود بعد از اون چیزی که لااقل اینجا داشت اتفاق میوفتاد اوباش بود
اگه وقایعی که با چشم دیدیم و کنار گوشمون رخ داده رو نگیم بجامون روایت میکنن
روایت های نادرست و غیر منصفانه
شماهم اگه چیزایی دیدین بنویسید و انتشار بدین حتما
اجازه ندین کلمه مقدس مردم؛ همون چیزی که توی قران دست خدا به همراهشه مهجور شه تحت های و هوی یه مشت اوباش