شب بود. توی پارک روی صندلی نشسته بودیم. زیر نور یکی از اون چندتا چراغی که روشن بود. شاید یه خلاف دیگه. از تصمیماتمون تا خانوادهای که اونورتر نشسته بودن حرف زدیم. بلند شد. رفت نزدیک گربهای که جلوش بود. شیشهی عطر دومیشو برداشتم. بوی خوبی داشت. دوستش داشتم. عینکم خیلی بهش میومد. فکر کنم هفت بار بهش گفتم خوشگله. بهم گفت چشمات قسمت مخصوص صورتته. همهش میخندید. یعنی میخندیدیم. نمیدونم. یه کاری میکرد حالم خوب بود.