‹ پناهگاه شعر ›
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام دیده چه شب میگذرند ؟
زل بزن در چشمم و شعری برای من بخوان ؛
تا کمی دیوانهات را شعر درمانی کنی ..
‹ پناهگاه شعر ›
همه گفتند فراموشش کن و خندیدم
مگر احساس، کلیدیست که خاموش شود؟
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟
تا یقین گردد تو را میخواهم از جان بیشتر:)