عشق بعد از مرگ هم بیاعتنا از من گذشت
رد پایش بر مزارم گرچه باقی مانده است...!
‹ پناهگاه شعر ›
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من ؛
چون قحط دیده ای که به نعمت رسیده است .
هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت
دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم!
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم..
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمیماند
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند؟
‹ پناهگاه شعر ›
مثل رودی که به دریا راه پیدا می کند
غم به هر نحوی خودش را در دلم جا می کند !
نگاهم میکنی، قلبم درون سینه میلرزد
نگاهم کن، نگاه تو به درد سینه میارزد
کیست در شهر که از دستِ غمت داد نداشت؟
هیچ کس همچو تو بیدادگری یاد نداشت:)