‹ پناهگاه شعر ›
نازِ چشمانِ تو را قاب کنم در دلِ شب . .
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب🌚💘
به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد ،
که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد!
‹ پناهگاه شعر ›
چنان در قلب من جا دادهای خود را ك انگاری
تو اینجا خانهات بوده و من یك دل بنا کردم.
پرسید: در دلِ تو ندانم چه آرزوست!
غافل که در دلم، به جُز او آرزو نبود...! '❤️🩹'
‹ پناهگاه شعر ›
دیوانه ترین دلبر این شهر، تو بودی . . .
ای وای به حال دل دیوانه پسندم 🌚🤍›
شب به تنهایی خودش، مأمور بر آزارِ ماست!
وای از آن ساعت که با غَم هم تبانی میکند›