‹ پناهگاه شعر ›
من ك از زیبایي ِلبخندِ تو دق کردهام ؛
کاش ميشد روي چالِ گونهات دفنم کنند :)♥️
- تو دلانگیز ترین حالِ منی میدانی ؟
مثلِ یک خواب پس از خستگیام میمانی :)
بیتاب شدن ، دم نزدن ، عادتم این است ،
با خون جگر ساختهام ، قسمتم این است ..
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها باهم ؟
نگاهش را تماشا کن ، اگر فهمید حاشا کن ،
حد بی انصاف بودن را رعایت کن... برو!
ماندن تو می تواند شهر را عاشق کند :))!💔