‹ پناهگاه شعر ›
حاضرم ناز تو با قیمت جانم بخرم • • •
چه بلایی شدهای، کاش بیای به سرم🪞🤍›
گر لباس پاره میبینی تنم از فقر نیست
آستینم را بریدم بس ك در خود مار داشـت.
زنی با چشمهای قهوهای جا مانده در جانم!
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم!
‹ پناهگاه شعر ›
هم نظری ، هم خبری ، هم قمران را قمری . . .
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری❤️
تهمت نالایقی بر ما زدی رفتی! قبول . .
در پیِ لایق برو، ما هم تماشایش کنیم🌚🎀›
گرچه در چشم خلایق خسته و کم طاقتیم ،
خلوتی داریم و حالی خوش ك با آن راحتیم.
‹ پناهگاه شعر ›
- اشارتی به من نما که جان فدا کنم تو را
که ادّعای عاشقی، به های و هو نمیشود..((:
بعد مرگم شعرهایم را چراغانی کنید
اهل دل را جای حلوا ، شعر مهمانی کنید . . .