زنی با چشمهای قهوهای جا مانده در جانم!
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم!
‹ پناهگاه شعر ›
هم نظری ، هم خبری ، هم قمران را قمری . . .
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری❤️
تهمت نالایقی بر ما زدی رفتی! قبول . .
در پیِ لایق برو، ما هم تماشایش کنیم🌚🎀›
گرچه در چشم خلایق خسته و کم طاقتیم ،
خلوتی داریم و حالی خوش ك با آن راحتیم.
‹ پناهگاه شعر ›
- اشارتی به من نما که جان فدا کنم تو را
که ادّعای عاشقی، به های و هو نمیشود..((:
بعد مرگم شعرهایم را چراغانی کنید
اهل دل را جای حلوا ، شعر مهمانی کنید . . .
- جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
‹ پناهگاه شعر ›
لرزه بر دستان و لُکنَت بر زبان و نبضِ تند . .
وصف حالم ، چون ببینم یک نظر چشمِ تو را›
هم شانه بر مو میزنی هم تیر بر جان و دلم . .
رحمی بکن جانان من! آهسته تر! آهسته تر💗