‹ پناهگاه شعر ›
- اشارتی به من نما که جان فدا کنم تو را
که ادّعای عاشقی، به های و هو نمیشود..((:
بعد مرگم شعرهایم را چراغانی کنید
اهل دل را جای حلوا ، شعر مهمانی کنید . . .
- جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
‹ پناهگاه شعر ›
لرزه بر دستان و لُکنَت بر زبان و نبضِ تند . .
وصف حالم ، چون ببینم یک نظر چشمِ تو را›
هم شانه بر مو میزنی هم تیر بر جان و دلم . .
رحمی بکن جانان من! آهسته تر! آهسته تر💗
‹ پناهگاه شعر ›
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما . . .
دانم این چشم همان قاتِل دلخواه من است›
ادعای دلبری هر کس که دارد باطل است . . .
دلبری کردن فقط در انحصار چشم توست💘
نشسته بغض عمیقی، در انتهای گلویم . . .
نه میشود که بگریم، نه میشود که بگویم ›