‹ پناهگاه شعر ›
با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر
غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست..
در بساطِ یادِ ما جز خاطراتت هیچ نیست،
خیمه کرده آن خیالت در دل ویران ما..🥲❤️🩹
میتوان در سن کم مانند یک انسان پیر . .
قامتی خم، دست لرزان، درد بسیاری کشید›
‹ پناهگاه شعر ›
نرسان بر دل بی کس غم دوران یا رب . . .
شهر ویران شده را طاقت لرزیدن نیست
تمامِ شب تو را دیدم ك همچون ماه می تابی
من از فکر تو بیدارم، تو با فکر که میخوابی؟
‹ پناهگاه شعر ›
مهمان دلم باش، دلم جای بدی نیست . . .
این خانه به غیر از تو سرای احدی نیست🤍›
بی تو با قافله ی غُصه و غَمها چه کُنَم
تارو پودَم تو بگو با دلِ تَنها چه کُنَم؟
رهایش کن اگـر رفته که دیگر او نمیارزد
دلی گر با دلی باشد به هیچ عنوان نمیلرزد!