غم ِ عشق ِ تو مرا کشت ولی حرفی نیست ،
عمر در عشقِ تو خوب است به پایان برسد! ›
گفت یك مصرع بگو از چشمناز دلبرت!
‹ بعد از آن شاعر شدم دیوان نوشتم جلد جلد ›
خم به ابرو میبری جانم به قربانت رَود ؛
ناز مکن جانِ دلم دل را به یغما میبری🌚🌱`
‹ پناهگاه شعر ›
از دلم در عجبی: کاینهمه غم دید و نرفت!
چون رود پایِ دلِ خسته که بندش باشد؟!