‹ پناهگاه شعر ›
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی...:)🫂
‹ پناهگاه شعر ›
◝حساب ‹مادرم› را از همه جدا کردم؛
ك او در غصهام از من یقیناً بیشتر غم خورد'♥️◟
‹ این غم انگیزترین شعر جهان خواهد شد،
شاعری واژه به سر دارد و معشوقی، نه! ›
رفته ام پیوندِ اعضا، فرم هم پر کردهام
کلِ اعضایم برای خلق، قلبم مالِ توست...
‹ پناهگاه شعر ›
تقصیر دلم بود ك چشمانِ تو را خواست ؛
این سر به هوا مثل خودم عاشق دریاست!💙
- خستهام جانا برایم قهوه دم کن با شکر!
تلخی این زندگی، دارد عذابم میدهد :)!