eitaa logo
شعر .
10 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
فکر می‌کردم شعر نجاتم می‌دهد؛ اما غرقم کرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
تو کیستی که من این گونه بی‌ تو بی‌تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم. - فریدون مشیری .
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است که پشت پرده عالم هزار زیر و بم است اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی که آنچه کاخ تو را خاک میکند ستم است خبر نداشتن از حال من بهانه توست بهانه همه ظالمان شبیه هم است کسی بدون تو باور نکرده است مرا که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است. - فاضل نظری .
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت میکنم پیششان سر بر نمی‌آرم، رعایت میکنم همچنان‌که برگ خشکیده نماند بر درخت مایه‌ی رنج تو باشم، رفع زحمت میکنم. - کاظم بهمنی .
هم می‌ترسم دوستت داشته باشم، آن‌وقت بروی و درد بکشم. هم می‌ترسم دوستت نداشته باشم، که فرصت «عاشق تو بودن» از دستم میرود و پشیمان می‌شوم. حالا تو بگو! چطور عاشقت باشم و درد نکشم، و چطور عاشقت نباشم و پشیمان نشوم؟! - نزار قبانی .
من برای آنکه چیزی به تو بفهمانم جز چشمانم چیزی ندارم. - احمد شاملو .
چشمان تو زیباتر از آن است که روزی چشم دگری خیره کند دیده ما را. - رضا ‌پناهیان .
عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی بوی یک تک‌ بیت ناگه، مست و مدهوشت کند. - فاضل نظری .
تو مرجانی تو در جانی تو مروارید غلتانی اگر قلبم صدف باشد میان آن تو پنهانی - مولانا .
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله‌ات را بگشا؛ تو به اندازه ی پروانه شدن، زیبایی. - سهراب سپهری .
رفتی و پشت سرت گریه فراوان کردم شبِ مهتاب هوای غم باران کردم نیمه شب بود که با موی پریشان رفتی دل به موی تو گره بسته، پریشان کردم رفتی و همسفرت شد دل دیوانه ی من هر چه پل پشت سرش، یکسره ویران کردم خیره دنبال قدمهای رهت این همه سال پرسه ها بی تو در این کوچه خیابان کردم خانه زندان من و زندگیم حبس ابد روز و شب یاد تو را مونسِ زندان کردم حال از دل بگذر بی تو شبی تنها نیست چون خیالات تو را جای تو مهمان کردم. - امیر ابوالفضل عباسیان .
نمی‌دانم چرا دست از سر‌ِ من برنمی‌داری؟ چرا اینگونه‌ای در خوابِ من تا صبح بیداری به محض اینکه پلکم رفته‌رفته می‌شود سنگین برایم شعر می‌خوانی برایم چای می‌آری بهم می‌ریزم از چیزی که رنگی دارد از رفتن نباید آخر هر جمله‌ی خود نقطه بگذاری چنان لبریزم از گفتن که بر پیراهنم حتی تو را فریاد کرده جوهر خودکارم انگاری پریشانیِ گیسویت مرا آرام‌تر کرده چه هنجاری برایم ساختی با نابهنجاری برایم نیمه‌شب تک بیتِ صائب می‌فرستد باز رگِ خوابِ من افتاده به دستِ مردم‌آزاری. - حمیدرضا برقعی .