چه کسی می داند
که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیلهات را بگشا؛
تو به اندازه ی پروانه شدن، زیبایی.
- سهراب سپهری .
رفتی و پشت سرت گریه فراوان کردم
شبِ مهتاب هوای غم باران کردم
نیمه شب بود که با موی پریشان رفتی
دل به موی تو گره بسته، پریشان کردم
رفتی و همسفرت شد دل دیوانه ی من
هر چه پل پشت سرش، یکسره ویران کردم
خیره دنبال قدمهای رهت این همه سال
پرسه ها بی تو در این کوچه خیابان کردم
خانه زندان من و زندگیم حبس ابد
روز و شب یاد تو را مونسِ زندان کردم
حال از دل بگذر بی تو شبی تنها نیست
چون خیالات تو را جای تو مهمان کردم.
- امیر ابوالفضل عباسیان .
نمیدانم چرا دست از سرِ من برنمیداری؟
چرا اینگونهای در خوابِ من تا صبح بیداری
به محض اینکه پلکم رفتهرفته میشود سنگین
برایم شعر میخوانی برایم چای میآری
بهم میریزم از چیزی که رنگی دارد از رفتن
نباید آخر هر جملهی خود نقطه بگذاری
چنان لبریزم از گفتن که بر پیراهنم حتی
تو را فریاد کرده جوهر خودکارم انگاری
پریشانیِ گیسویت مرا آرامتر کرده
چه هنجاری برایم ساختی با نابهنجاری
برایم نیمهشب تک بیتِ صائب میفرستد باز
رگِ خوابِ من افتاده به دستِ مردمآزاری.
- حمیدرضا برقعی .