ما در مسیر زندگی
با هیچ کس به طور اتفاقی همراه نمی شویم.
همه ی آدم ها با دلیل
وارد زندگی ما می شوند...
🔹@Postchi1
♦️برای خرید به فروشگاه رفته بودم. داخل فروشگاه این طرف و آن طرف میرفتم و آنچه میخواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم. در راهروی باریکی جوانی حدود پانزده سال ایستاده و راه را بسته بود. من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجه وجود من بشود. در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت: «مامان، من اینجام.»
فهمیدم که دچار عقبافتادگی ذهنی است. وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستادهام و میخواهم رد شوم، جا خورد. چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم: «اسمت چیه؟» تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد: «اسم من دنی است و با مادرم خرید می کنم.»
گفتم: «عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دنی بود؛ ولی اسم من استیوه.»
پرسید: «استیو، مثل استیوارینو؟»
گفتم: «آره؛ چند سالته، دنی؟»
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید: «مامان، من چند سالمه؟»
مادرش گفت: «پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن.»
من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و مدرسه با دنی حرف زدم. چشمانش از هیجان میرقصید، زیرا مرکز توجه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت. مادر دنی آشکارا متحیر بود و از من تشکر کرد که کمی وقت گذاشته و با پسرش حرف زده بودم. به من گفت که اکثر مردم حتی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با او حرف بزنند. به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کردهام و سپس حرفی زدم که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که به من الهام شده باشد. به او گفتم: «در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ اما رزهای آبی خیلی نادرند و باید به علت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر شوند. میدانید، دنی رز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس نکند، در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.»
لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت: «شما کیستید؟»
بدون آن که فکر کنم گفتم: «اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ امّا شکّی نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم.»
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت: «خدا شما را در پناه خویش گیرد.» که سبب شد اشک من هم درآید.
آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رز آبی دیدید، هر تفاوتی که با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟ اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید. آن رز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد. همان لحظهای که وقت صرف میکنید ممکن است دنیایی برای او یا خانوادهاش ارزش داشته باشد.
نویسنده: گل قاصدک
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
♦️ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺩﺭﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ
ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ
ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ...
در گرفتاری باید اندیشه را به جنب و جوش درآورد، نه اعصاب را.
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد ، بلکه خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد.
باید حوصله داشته باشیم و تحمل کنیم تا موفق شویم.
👤اُپرا وینفری
🔹@Postchi1
هرچه بیشتر فردی را ببینید به نظرتان جذاب تر می شود. این پدیده روان شناسی را اثر "مواجهه صرف" می نامند.
بنابراین ملاقاتهای بیشتر می تواند باعث جذابیت بیشتر شما در نظر فرد مورد علاقتان شود.
🔹@Postchi1
خداوند به حضرت موسی گفت:
با زبانی که گناه نکرده ای مرا بخوان تا اجابتت کنم"
حضرت موسی گفت:
کدام زبان است که گناه نکرده!؟
فرمود: تو با زبان دیگران گناه نکرده ای،
بگو آنها برایت دعا کنند.
برای دوستانتون آرزوهای خوب داشته باشید.شاید به خاطر شما براورده شه
🔹@Postchi1
♦️سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت: «تو به من سلام ندادی. برای همین حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی.»
در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی است. ژنرال با تعجب پرسید: «اینجا چه خبره؟»
ستوان توضیح داد: «این نادان به من سلام نداد و من هم به عنوان تنبیه به او دستور دادم دویست بار سلام دهد.»
ژنرال با لبخند جواب داد: «حق با توست. اما فراموش نکن آقا، با هر بار سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی.»
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1
تحقیقات نشان داده
مردانی که در برابر زنانِ خود
از انعطاف بیشتری
برخوردار هستند
عمر بیشتری میکنند.
🔹@Postchi1
شصت سال پیش* که هنوز تهران، به این بزرگی نبود، دوست محترمی می گفت: در یک شب سرد زمستان، که برف توأم با باد می آمد و خیلی سرد بود، وارد قهوه خانه ای شدم؛ جمعی نشسته و با هم مشغول صحبت بودند. من در گوشه ای نزدیک آنها نشستم.
مرد مفلوکی که بقچه ای زیر بغل داشت از در قهوه خانه وارد شد و کنار آن جمع آمد و گفت: آقایان! به من رحم کنید! زنم وضع حمل کرده است و من چیزی در بساط ندارم. در این سرمای سیاه زمستان به دادم برسید.
آنها عذر آوردند و چیزی ندادند. پیش من آمد و همان حرف را زد. قیافه اش مرا نگرفت که راستگو باشد ولی برای اینکه رد سائل نکرده باشم 5 ریال به او دادم.
[5 ریال را قبول نکرد و] گفت: آقا این درد مرا درمان نمی کند.
گفتم: من حاضرم به تو کمک کنم به این شرط که خودم بیایم و از نزدیک زندگی ات را ببینم. اگر دیدم و مطمئن شدم که راست گفته ای از هر گونه کمکی دریغ نمی کنم.
او تأملی کرد و گفت: آقا به من رحم کنید، من بیچاره ام.
گفتم: همین که گفتم. شما به من آدرس بده من خودم فردا می آیم زندگیت را می بینم. اگر مطمئن شدم هر چه بخواهی به تو می دهم.
باز تأملی کرد و با بی میلی گفت: بسیار خوب بنویسید، سلسبیل سه راهی طرشت، سرآسیاب فرمانفرما، مغازه استاد عبدالله نانوا (ولی معلوم بود که برای از سر باز کردن می گوید).
به هر حال او گفت و رفت.
آن جمعی که بودند گفتند: به آن مرد چه گفتی؟
گفتم: آدرس گرفتم که فردا بروم به سراغش.
یکی از آنها گفت: من هم با شما می آیم. دومی و سومی هم گفتند.
سه، چهار نفر شدیم. قرار گذاشتیم که فردا سر ساعت معین به آن آدرس برویم.
آن وقت؛ یعنی شصت سال پیش؛ در تهران تاکسی یا نبود و یا خیلی کم بود. سر ساعت درشکه گرفته و تا سه راه طرشت رفتیم. آنجا خیابان خاکی و سنگلاخ بود و برف بر زمین نشسته و یخبندان بود.
درشکه چی گفت: من [بیشتر از این] نمی توانم بیایم.
یکی از رفقا که پیرمردی بود گفت: پیاده می رویم.
پیاده شدیم و با زحمت بسیار رفتیم تا مقابل دکان نانوایی تافتونی رسیدیم که بسته بود.
بغل آن یک دکان عطاری بود. از او پرسیدم: اینجا شما استاد عبدالله نانوا می شناسید؟
گفت: نمی شناسم!
گفتم: از دیشب تا به حال کسی آمده از شما نباتی یا هلی یا چیزی که برای دل درد مریض مناسب باشد بخرد؟
گفت: بله، دیشب چند دفعه از این خانه رو به رو آمده و نبات خریده اند؛ معلوم بود که مریضی دارند.
این را که گفت، من به سمت همان خانه رفتم و در زدم.
بچه ای در را باز کرد. گفتم: مادرت وضع حمل کرده؟
او حرف مرا نفهمید!
گفتم: مادرت زاییده؟
گفت: بله.
گفتم: پدرت کجاست؟
گفت: خانه است.
گفتم: برو بگو آن مرد دیشبی آمده!
رفت و بعد دیدم مردی آمد؛ اما آن مرد دیشبی نیست! ولی معلوم بود که رفتگر بیچاره ای است که کارش جاروب کردن کوچه ها و خیابانهاست. از او سؤال کردم در این خانه زنی وضع حمل کرده؟
از این حرف من کمی به شک افتاد و خیال کرد مأموری از اداره آمده است. با ناراحتی گفت: منظورتان چیست؟
گفتم دیشب مردی آمد و آدرس این خانه را به ما داد و گفت: در این خانه زنی وضع حمل کرده و احتیاج به کمک دارد؛ ما به این منظور آمده ایم.
این حرف را که شنید، دیدم منقلب شد و اشک در چشمانش حلقه زد و بی اختیار گفت: ای خدای کارساز! ای خدای بنده نواز! چگونه شکرت کنم؟
ما گفتیم: مگر چه شده؟!
گفت: آقایان من آدم بیچاره و تهی دستی هستم. دیشب زنم درد زایمان گرفت؛ بسیار پریشان حال شدم. با ناراحتی تمام از اتاق بیرون آمدم و میان حیاط و زیر آسمان و هوای سرد و برف و بوران دست به آسمان برداشتم و گفتم: ای خدای من! در این زمستان سیاه با این همه بدبختی و بی نوایی چه کنم؟ این هزینه را از کجا تأمین کنم؟ همین را گفتم و به اتاق برگشتم.
به خدا قسم اصلا کسی از جریان زندگی من و از وضع حمل زن من خبر ندارد! حالا که شما آمدید و گفتید که اینجا زنی وضع حمل کرده، من تعجب کردم و غرق در حیرت شدم که شما از کجا با خبر شدید و سراغ من آمده اید؟
ما هم مات و مبهوت و متحیر به هم نگاه کردیم و در دل گفتیم: تَبَارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ [فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان
وقتی دروغ میگیم دماغمون کوچیک میشه نه بزرگ 🤥
برخلاف داستان پینوکیو تحقیقات جدید نشون میده وقتی افراد دروغ میگویند، بینی آنها کوچک میشود
بررسی با حسگر حرارتی نشون داد موقع دروغ گفتن دماغ یخ میکنه، ماهیچههاش منقبض شده و در نتیجه دماغ کوچیک میشه!/دیلی میل
🔹@Postchi1
زندگی فقط به اندازهی حرفهای شدن تو یه یک کار بهت زمان میده. پس مواظب باش دنبال چه کاری میری...
📽 True Detective series
🔹@Postchi1