حوله را در دستشویی نگذارید
بخارهایی که از ادرار و مدفوع متصاعد میشود ( اسید اوریک و اسید فسفریک ) تا 2 متر جابهجا شده و با قرار گرفتن روی حوله باعث بیماریهای تنفسی، پوستی و چشمی میشوند
🔹@Postchi1
پرنده هايي که روي شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند، زيرا اعتماد آنها به شاخه ها نيست، بلکه به بالهايشان است. هميشه به خودت اعتماد داشته باش، خودت را باور کن! هميشه خودت را نقد بدان، تا ديگران تو را به نسيه نفروشند. سعي کن استاد تغيير باشي، نه قرباني تقدير. و هرگز، به خاطر مردم تغيير نکن! اين جماعت هر روز تو را جور ديگري مي خواهند. مردم شهري که همه در آن مي لنگند، به کسي که راست راه مي رود مي خندند.
🔹@Postchi1
روزی ملا (ملانصرالدین) به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و تعارف نکرد!
ملا به خانه رفت و لباسهای نو پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه به او احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نو اش تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
⭐️مراقب رفتارمون باشیم⭐️
🔹@Postchi1
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
امان از دست ملا 😄
🔹@Postchi1
◀️عنوان عکس:انتظار ... مایاکوفسکی شاعر برای این عکس شعری سرود:
غمگینم چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد پسرش نیست
🔹@Postchi1
شاید باورتون نشه ولی تو قسمت چپ تصویر همون قدر نقطه وجود داره که سمت راست وجود داره!
🔹@Postchi1
خانوم آموزگار در کلاس درس
یک دبستان از دانش آموزی پرسید
جانداران به چند گروه تقسیم میشن؟؟؟
.
دانش آموز به چهار گروه خانوم معلم
.
آموزگار : به نظرم اشتباه میکنی ولی بشمار ببینم
.
دانش آموز : گیاهان،جانوران،انسان ها،بچه ها
آموزگار : مگه بچهها انسان نیستن؟؟
دانش آموز : حق با شماست خانوم معلم
پس میشه سه گروه
آموزگار : خیلی خب ، دوباره بشمار ببینم
دانش آموز : گیاهان،جانوران و بچه ها
آموزگار: پس انسانها چی شدن؟؟
دانش آموز : خانوم معلم
انسانهایی که قلبهاشون پر از عشق و محبت
بود در گروه بچه ها موندن
بقیه هم رفتن در گروه جانوران قرار گرفتن !!! .
🔹@Postchi1
وقتی در اوایل دهه 80 میلادی کارخانه ولوو سوئد در آستانه ورشکستگی قرار داشت، دکتر رضا نیازمند حین بازدید از این کارخانه پیشنهادهایی ارائه داد که از سوی مدیریت پذیرفته شد و در نهایت پس از 6 ماه کارخانه ولوو نجات پیدا کرد!
دکتر نیازمند که در این مدت هر چهارشنبه شب به سوئد میرفت و جمعه شب به ایران باز میگشت به پاس خدماتش از پادشاه سوئد نشان شوالیه دریافت کرد.
او را پدر صنعت ایران میدانند.
🔹@Postchi1
♦️حتماابخونید👌
نقل است ساربانی در آخر عمر خود،
شترش را صدا میزند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از شتر حلالیت می طلبد. یکایک آزار و اذیتهایی که بر شتر بیچاره روا داشته را نام میبرد
از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن، غدا ندادن، بار اضافه و...
همه را بر میشمرد و میپرسد آیا با این وجود مرا حلال میکنی؟
شتر در جواب میگوید همه اینها را که گفتی حلال میکنم، اما یکبار با من کاری کردی که هرگز نمیتوانم از تو درگذرم و تو را ببخشم.
ساربان پرسید آن چه کاری بود؟
شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی، من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیتها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید!
ضربالمثل معروف "افسار شتر بر دم خر بستن" اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق دارد و اینکه افرادی نالایق بدون داشتن تخصص، تحصیلات، تجربه، شایستگی و شرایط متصدی پست و مقامی شوند
حکایتی آشنا!!!
🔹@Postchi1
♦️در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگیشان؟»
شیخ گفت: «هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است.»
و شاه بر خلاف او گفت: «شک نکنید که تربیت مهمتر است!»
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب، شیخ به کاخ رسید. بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفرهای بلند پهن کردند و برای روشن کردن مهمانخانه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!
درهنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت: «دیدی گفتم تربیت از اصالت مهمتر است. ما این گربههای نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت تربیت است.»
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت: «من فقط به یک شرط حرف شما را میپذیرم و آن اینکه فردا هم گربهها مثل امروز چنین کنند!»
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: «این چه حرفی است! فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام میشود.»
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند. آن شب شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آنها نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربههای بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف هایش میدید زیر لب برای شیخ رجز میخواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که در آن هنگام، هنگامهای به پا شد. یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب. این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: «شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه تربیت هم بسیار مهم است ولی اصالت مهمتر! یادت باشد با تربیت میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت خود بر میگردد و همان گربه نا اهل و ناآرام و درنده میشود!»
#اپلیکیشن_پستچی_را_نصب_کنید
🔹@Postchi1