eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان قدرت عشق سیاه خان گویند در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت. وقتی که کریم خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد، او یکی از بهترین کارگران آن دوران بود. در آن زمان وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت، بنابر این استادان معمار به کارگران تنومند و قوی هیکل و با استقامت، نیاز داشتند تا مصالح را به دوش کشیده و بالا ببرند. وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرتاب کند و استاد معمار و بناها، آجرها را در هوا گرفته و سقف را تکمیل می کردند. روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار، سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش الی هفت آجر به دست معمار نمی رسد و پایین افتاده و می شکند. کریم خان از سیاه پرسید: چه شده نکنه نون نخوردی؟! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید؟! سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت، اما استاد معمار از داربست پایین آمد و آهسته در گوش کریم خان گفت: قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او، زنش بود که گویا چند روزی است زن سیاه خان قهر کرده و به خانه پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار عقب می افتد، چرا که او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند. کریم خان خودش شخصا به خانه پدر زن او رفت و زنش را راضی کرده و به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد. کریم خان مقداری پول به آنها داد و گفت: امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی. این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت و رفت. فردای آن روز کریم خان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم بالاتر می رود. بعد رو به همراهان کرد و گفت: ببینید عشق چه قدرتی دارد، آن که آجرها را پرت می کرد، قدرت عشق بود نه سیاه خان! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان زرگری که سرویس طلای رایگان به عروسی نیازمند داد یکی از روحانیون؛ از قول شخصی که پدرش از زرگرهای قدیمی بود؛ نقل می کرد* که ایشان می گفتند: پدرم در سال 40 از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش به دنیا آمدم. در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم، تازه فهمیدم آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست: «در بزم غم حسین، مرا یاد کنید». بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده؟!... تا اینکه روزی در سنین حدود بیست سالگی در کوچه می رفتم که مردی حدوداً پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست...! وقتی آرام شد، راز گریستن خودش را برای من این گونه تعریف کرد: در جوانی؛ چند روز مانده به ازدواجم؛ گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است، لطفا سرویسی ارزان قیمت و کم وزن به نامزدم نشون بده، طوری که مادرزن و همسرم متوجه نشوند. اما از قضا، نامزدم، سرویس طلای زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد. من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چه کار باید بکنم، ناگهان پدرت گفت: حسین آقا! قربان اسمت، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت، الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنّایی که در خانه مان کردی، صد تومان (به پول آن زمان) می شود و سپس صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد! من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه می کردم و در دلم به خودم می گفتم کدوم بدهی؟! کدوم بنایی؟! من که طلبی از حاجی ندارم! بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد. گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته. آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم. وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده، زد زیر گریه و آن قدر ناله کرد که از حال رفت! وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم: تو چرا این قدر گریه می کنی؟ و همسرم با هق هق گریه این گونه جواب داد: آن روز بعد از خرید طلا، حاجی فهمید که ما هم فقیریم، چون چادر مادرم وصله دار بود، لذا شاگردش را به دنبال ما فرستاده بود تا خانه ما را یاد بگیرد. شب که شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در می زند! من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم، پولی را در پاکت به مادرم داد و گفت: خرج جهاز دخترتان است، حوالۀ آقا امام حسین علیه السلام است؛ لطفا به دامادتان نگویید که من دادم. تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده، به گونه ای که آن روز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم! وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقا (کهنه داماد) شنیدم فهمیدم که پدرم، همان گونه که در عزای امام حسین علیه السلام بر سر می زده، دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده؛ همان گونه که در مراسم عزاء بر سینه می زده، مرهمی به سینه دردمندان هم بوده و همان گونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته، هرگز دستش به مال مردم آلوده نبوده و یک حسینی... حسینی راستین بوده است... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ابوریحان بیرونی و پیش بینی بارش باران آورده اند(1) که روزی ابوریحان بیرونی(2) به همراه یکی از شاگردانش برای بررسی ستارگان از شهر محل سکونتش بیرون رفت و در بیابان، کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد. کمی از شب گذشته بود که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان و شاگردش گفت که می خواهد در آسیاب را ببندد، اگر می خواهید که درون بیایید همین اکنون با من به درون آیید، چون من گوش هایم نمی شنود و امشب هم باران می آید و شما خیس می شوید و نیمه شب هم هر چقدر در را بکوبید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید! شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان را قطع کرد و گفت: این که اینجا نشسته، بزرگترین دانشمند و ریاضیدان و همچنین منجم جهان است و طبق برآورد ایشان امشب باران نمی آید! آسیابان گفت: به هر حال من گفتم. من گوش هام نمی شنود و شب اگر شما در را بکوبید من متوجه نمی شوم. شب از نیمه گذشته بود که باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هر چه بر در آسیاب کوفتند آسیابان بیدار نشد که نشد! تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید که شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند و هر دو با هم به آسیابان گفتند که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می آید؟ آسیابان پاسخ داد: من نمی دانستم، سگ من می دانست! ابوریحان گفت: آخر چگونه سگ می داند که باران می آید؟ آسیابان گفت: هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به درون آسیاب می آید تا خیس نشود. ناگهان ابوریحان(3) آواز داد و گفت: خدایا! آن قدر می دانم که می دانم به اندازه یک سگ، هنوز نمی دانم. به علم و مدرک و تحصیلات مغرور نشویم، که خیلی چیزها را هنوز نمی دانیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
برای خوشبخت شدن با یک مرد کافیست او را باور کنی، حتی اگر دوستش هم نداشته باشی! و برای خوشبخت شدن با یک زن کافیست او را دوست داشته باشی. حتی اگر باورش نداشته باشی! 🔹@Postchi1
صبحها پس از بیدار شدن چند پرش انجام دهید و اگر میتوانید چند طناب هم بزنید اینکار بدن را پر از انرژی میکند و به سیستم لنفاوی شما کمک میکند تا سموم تولیدی در شب را از بین ببرد ! 🔹@Postchi1
سنگريزه ريز است و ناچيز اما اگر در جوراب يا کفش باشد ما را از راه رفتن باز میدارد در زندگي هم بعضي مسائل ريزند و ناچيز اما مانع حرکت به سمت خوبي ها و آرامش ما ميشوند کم احترامي يا نامهرباني به والدين نگاه تحقيرآميز به فقرا تکبر و فخرفروشي به مردم منت گذاشتن هنگام کمک کردن نپذيرفتن عذر خطاي دوستان بخشي از سنگريزه هاي مسير تکامل ما هستند آنها را بموقع کنار بگذاريم تا از زندگي لذت ببريم...!!! 🔹@Postchi1
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت : این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون … بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
يك پسر تگزاسي براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاد و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند در ايالت كاليفرنیا رفت. مدير فروشگاه به او گفت: «يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده و در پايان روز با توجه به نتيجه كار در مورد استخدام تو تصميم مي گيريم.» در پايان اولين روز كاري مدير به سراغ پسر رفت و از او پرسيد كه چند مشتري داشته است؟ پسر پاسخ داد: «يك مشتري.» مدير با تعجب گفت: «تنها يك مشتري...!؟ بي تجربه ترين متقاضيان در اينجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟» پسر گفت: «134,999.50 دلار» مدير فرياد كشيد: «134,999.50 دلار...!؟ مگه چي فروختي؟» پسر گفت: «اول يك قلاب ماهيگيري كوچك فروختم، بعد يك قلاب ماهيگيري بزرگ، بعد يك چوب ماهيگيري گرافيت به همراه يك چرخ ماهيگيري 4 بلبرينگه. بعد پرسيدم كجا ميريد ماهيگيري؟ و مشتری گفت خليج پشتي. من هم گفتم پس به قايق هم احتياج داريد و يك قايق توربوي دو موتوره به او فروختم. بعد پرسيدم ماشينتان چيست و آيا مي تواند اين قايق را بكشد؟ كه گفت هوندا سيويك. من هم يک بليزر  دبليو دي4 به او پيشنهاد دادم كه او هم خريد.» مدير با تعجب پرسيد: «او آمده بود كه يك قلاب ماهيگيري بخرد و تو به او قايق و بليزر فروختي؟» پسر به آرامي گفت: «نه، او آمده بود يك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بيا براي آخر هفته ات يك برنامه ماهيگيري ترتيب بدهيم، شايد سردردت بهتر شد!» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نفرین گنجشک ها یا قحطی بزرگ چین (قسمت اول) یکی از داستانهای واقعی و تلخ از تصمیمات مرگبار مدیریتی است. در سال 1958 حکومت چین راه حل بسیار عجیبی برای جلوگیری از قحطی ابداع کرد. آنها حساب کرده بودند که هر گنجشک در طول یک سال در حدود چهار و نیم کیلو غله و بذر می خورد. به این ترتیب می توان با کشتن گنجشک ها، در هر سال میلیون ها تن گندم و برنج اضافی پس انداز کرد! دولت برنامه ایی برای از بین بردن چهار آفت را به راه انداخت که طبق آن، پشه ها، مگس ها، موش ها و گنجشک ها باید از بین برده می شدند! بدون دخالت دولت، مردم سه مورد اول را خودشان از بین می بردند و تنها گنجشک ها باقی می ماندند. در واقع هدف اصلی هم همان گنجشک ها بودند، اما دولت خواست تا با به میان کشیدن سه مورد دیگر، مردم را از این موضوع عصبانی و ناراحت نکند. آنها که گمان می کردند با این کار از چین، یک بهشت بدون مزاحم می سازند، ابتدا برای تشویق مردم به این کار، دولت به کسانی که بندی بلند از گنجشک های مرده را تحویل می دادند، جایزه نقدی می داد. این موضوع باعث شد تا مردم در کل روز به دنبال شکار پرندگان باشند. بسیاری از مردم حتی کار خود را برای چند روز تعطیل می کردند تا بتوانند با جمع آوری پرنده های بیشتر، از جایزه دولتی بهتری برخوردار شوند. حتی در مدارس، ساعتی برای آموزش شلیک به پرندگان با تفنگ های ساچمه ای و تیر و کمان، اختصاص داده شده بود. اولین گروهی که از این ماجرا استقبال کردند، بچه ها بودند. آنها از صبح تا شب با تیر و کمان به دنبال شکار گنجشک ها بودند. بعد از آن، مردم در تمام روز با وسایل مختلفی مانند طبل یا قاشق و بشقاب سر و صدا ایجاد می کردند تا گنجشک ها نتوانند روی زمین بنشینند و آن قدر در هوا پرواز کنند تا دست آخر از گرسنگی بمیرند. لانه های آنها ویران شد و تخم هاشان شکسته و جوجه هاشان کشته می شدند تا به طور کلی نسل شان منقرض شود! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نفرین گنجشک ها یا قحطی بزرگ چین (قسمت دوم و اخر) به این ترتیب به غیر از گنجشک ها، بسیاری از پرندگان بومی منطقه نیز از بین رفته و به دست مردم کشته شدند. در آن زمان، دو روز متوالی از صبح تا شب طبل های بزرگی نواخته می شد. گنجشک ها که از این صدا می ترسیدند در آسمان بی هدف به این طرف و آن طرف پرواز می کردند تا این که تعداد بسیاری از آنها جان خود را از دست داده و به زمین می افتادند. مردم با بیل های بزرگ به خیابان ها رفته و اجساد پرندگان را جمع آوری می کردند. یکی از محققان مخالف این طرح که شاهد مرگ پرندگان بود گفت: اگر این پرندگان کالبد شکافی می شدند مشخص می شد که بیشتر آنها بر اثر خستگی از پرواز و ترس ناگهانی جان خود را از دست داده اند. طبق گزارش گاردین به طور کلی در این مدت، جسد یک میلیارد گنجشک و یک و نیم میلیون موش از سطح کشور جمع آوری شد. در سال ۱۹۵۸ جمعیت گنجشک ها به طرز چشمگیری کاهش یافت، اما به همان میزان در سال بعد، برداشت برنج، در کشور هم به شدت کم شد. در سال ۱۹۶۰ با کم شدن برداشت برنج، دولت متوجه شد که حشرات موذی و به خصوص ملخ ها که قبلا توسط گنجشک ها و پرندگان خورده می شدند به شدت افزایش یافته و حالا آنها بلای جان شان شده اند. محققان، بررسی در این باره را آغاز کردند. آنها با کالبد شکافی تعداد زیادی از پرندگان متوجه شدند که ۷۵ درصد غذای این موجودات حشرات بوده است نه محصولات و دانه های کشاورزی! در این زمان دولت اطلاعیه ای صادر کرد که طبق آن دیگر هیچ کس حق کشتن گنجشک ها را نداشت و به جای آن، ساس ها به سه مورد اول اضافه شدند. اما دیگر خیلی دیر شده بود! دیگر پرنده ای برای مقابله با حشرات وجود نداشت. دسته های بسیار بزرگ ملخ ها به مزارع حمله می کردند و خسارت های جبران ناپذیری به محصولات وارد می کردند. از بین رفتن مزارع و محصولات، باعث قحطی بزرگ چین و مرگ بیش از 40 میلیون نفر از مردم شد و همین امر باعث شد تا خرافات زیادی در سراسر چین منتشر شود. خیلی از مردم معتقد بودند که این قحطی و مرگ و میر بر اثر نفرین پرنده ها بوده است. مردم دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. آنها برای فرار از گرسنگی، برگ و حتی پوسته درختان را می خوردند. بسیاری از افراد به خوردن دانه های نارس کتان روی آوردند که بر اثر آن به طرز وحشتناکی جان خود را از دست دادند. تلاش دولت بی فایده بود. عده زیادی از مردم جان خود را از دست داده بودند و بسیاری از آنها هم به خاطر قحطی و هم به خاطر از دست دادن عزیزان شان عصبانی بودند. به همین خاطر بود که دولت تصمیم جدیدی گرفت. آنها که به اهمیت وجود گنجشک ها و پرندگان پی برده بودند، 200 هزار گنجشک و گونه های مختلف پرندگان را از روسیه به چین وارد کردند. هم اکنون جمعیت گنجشک ها در چین بسیار زیاد است و مردم دیگر به جای شکار آنها، با دست خود برای پرندگان در مزارع و کنار خانه های خود لانه درست می کنند. داستان نفرین گنجشکها به ما نکات زیادی می آموزد. جمع آوری داده ها و تحقیقات درست و تصمیم گیری بر پایه داده های صحیح و اطمینان از صحت اطلاعات، در مدیریت یک اصل است. اولین پایه تصمیم گیری، اطلاعات درست است. تصمیم برای این قتل عام بزرگ، اساساً بر پایه داده های اشتباه گرفته شده بود، که این فاجعه عظیم را به وجود آورد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خاطره یک معلم:من فقط یک معلم نیستم لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه می رفتم که یه خانم زیبا و شیک پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای ح.م. هستید؟! گفتم: بله... گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان زینبیه دلوار، یادتون میاد؟! با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانش آموز داشتم. و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟ گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سال ها، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای ح.م.! سماک بحری هستم. شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم می خواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود. یهو رفتم به بیشتر از سی سال پیش...! اون موقع ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر، بعضی از دبیران مرد تو مدارس دخترانه تدریس می کردند، من هم اون وقت ها به دانش آموزان دبیرستان دخترانه شیمی درس می دادم. یادم اومد این دختر چند جلسه ای که صبح ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش می کردم و بدون اینکه چیزی بگه می رفت سر جاش... من هم کلی عصبی می شدم و واسه اینکه بچه ها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه می دادم. همیشه می خواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم می رفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس می رفتم بیرون یهو همین دانش آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...! پرسیدم: سماک چی شده؟! با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمی دونم چه جوری برم خونه...! یهو گفتم: بیا من می رسونمت! اون وقت ها یه ماشین فیات داشتم که هرکسی نداشت. جواب داد: نه آقا خونه مون دوره. گفتم: اشکالی نداره می رسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟ در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج می زد گفت: بله آقا...!! باری هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که به خاطر معذورات نمی تونستم دستش رو بگیرم، سوار شد و به سمت خونه اش حرکت کردیم، وقتی نشانی می داد تازه متوجه شدم خونه اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره. وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون. گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت. همین طور که می رفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای مبری مدرسه؟! گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم. داشتم دیوونه می شدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!! خلاصه رسیدیم خونه شون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید. صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟! دانش آموزم جواب داد: آقا معلممه...! پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم. من هم رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانش آموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو لنج کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته. گفتم: این چه حرفیه...! در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو می خوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم. تمام راه رو که برمی گشتم گریه کردم. پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از این ها از حال دانش آموزم باخبر باشم. از اون روز به بعد بهش زنگ های تفریح کمک می کردم. چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، این ها تنها کاری بود که از دستم برمیومد. حالا اون با تمام وجود مشکلات، این قدر موفق شده بود و من بهش افتخار می کردم. همین طور که لبخند می زدم، نگاش می کردم که یهو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای ح.م.!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدمتون، من هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو فراموش نمی کنم. گفتم: خواهش می کنم، من افتخار می کنم که چنین شاگردی داشتم. خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور می شد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلم های امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
داستان عقرب،قورباغه و هدایت مردمست داستانی از لطف الهی ذوالنون مصری، عارف و زاهد معروف قرن سوم هجری می گوید: روزی در کنار رود نیل سیر و سیاحت می کردم و گذر می نمودم و از نسیم دل انگیزی که می وزید سرخوش بودم. ناگاه حرکت شتابان کژدمی مرا جلب کرد. آن را تحت نظر گرفتم ببینم کجا می رود. دیدم به لب رود نیل آمد. ناگهان دیدم قورباغه ای از میان آب آمد و خود را به کژدم نزدیک کرد. کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد! من با خود گفتم قطعا رازی در این حادثه وجود دارد. ماجرا را دنبال کردم. با شتاب به وسیله قایق از این سوی رودخانه به سوی دیگر حرکت کردم. دیدم که آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوی رود آورد و کژدم را بر زمین نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد. تا اینکه به زیر درختی که در آنجا بود رفت. من نیز به آنجا رفتم. ناگاه دیدم نوجوانی در زیر آن درخت خوابیده و مار سیاهی قصد او کرده و به او نزدیک می شود، تا گزندی بر او وارد سازد. در همین لحظه، آن کژدم فرا رسید و بر سر مار رفت و نیشی بر سر مار زد. آن مار همان دم لرزید و مرد. کژدم از همان راهی که آمده بود، بازگشت. وقتی که به لب آب رسید همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوی رودخانه رسانید. من حیران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد این نوجوان خفته، از اولیای خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است. نزدیک رفتم تا پای او را ببوسم. ولی نگاه کردم دیدم نوجوان مستی است که بر اثر شرابخواری، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجب و حیرت من افزود! در این اندیشه فرو رفتم که چگونه این مست گنهکار مورد لطف خدا قرار می گیرد؟ ولی در فکر خود به این نتیجه رسیدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود. صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بیدار شد و مرا در بالین خود دید و شناخت، تعجب کرد و به دست و پایم افتاد و گفت: ای امام و ای مقتدای ما! چه شده که به بالین یک گنهکار آمده ای و آن همه تجلیل و احترام به این ناچیز نموده ای؟ گفتم: از این حرفها بگذر و عذرخواهی نکن، به این مار سیاه بزرگ که لاشه اش در اینجا افتاده نگاه کن. تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود زد و گفت: قصه چیست؟ ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام برای او تعریف کرد.[1] نوجوان از خواب غفلت بیدار شد و نور هدایت در قلبش جهید و دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! لطف بی کران تو با مستان چنین است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟ همین حادثه عجیب آن چنان موجب عبرت و تحول آن مرد جوان گردید که همان دم برخاست و در رود نیل غسل توبه کرد و سر به بیابان گذاشت و به تهذیب نفس و پاکسازی روح و روان خود پرداخت و در طریق کوی الهی، گام های استوار برداشت و در این راستا به مقامی رسید که هر بیماری با دم او شفا می یافت که گفته اند: هر که را لطف الهی بنوازد، برای ارشاد و هدایت او چنین لطف ها سازد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales