eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
سرباز و نجات دوست در حال مرگ از باتلاق جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود. اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت. افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان ، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود ، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی! ازت متشکرم دوست همیشگی من! دوست خوبم! فرصت سلام تنگ است! که ناگزیر و خیلی زودتر از آنچه در خیالت است باید خداحافظی را نجوا کنی. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلک بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادی ها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، باید یکدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد که راز جاودانگی عشق در همین است و بس! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم ها و آقایان با دقت ببینیید ❗️ تجربه تلخ این خانم از بوتاکس صورتشون 😔 واقعا ارزش دیدن داره اگه پوستتون چروک داره یا شادابی قبلش رو از دست داده 😢 اگه نمیخواید بوتاکس و تزریق کنید 🤦🏻‍♀️ حتما این روش گیاهی رو امتحان کنید و به راحتی 10 سال جوان تر بشید👌🏻 دریافت اطلاعات بیشتر و مشاوره ی جوانسازی 👇🏻👇🏻👇🏻 https://landing.saamim.com/8LFuN https://landing.saamim.com/8LFuN
می خواهم شاگرد مکانیک شوم از دکتر علیرضا شیری از دبیرستان تیزهوشان، علامه حلی معروف؛ اخراج شد، با الفاظی شبیه به اینکه هیچی نمی شوی، کودن و... پدر و مادر یک هفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند: - معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحاً هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟ - درس را دوست ندارم. - جای درس تو این ماه ها چه کرده ای؟ - برنامه نویسی. - آقای مسگری! یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند. یک ربع بعد: - آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح می کنم، می بینم که این بچه نابغه است، ثبت نامش کنید (علیرغم اینکه مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت). - پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تو را، آبروی من را نبری! پسر اخراجی دبیرستان علامه حلی، با رتبه دو رقمی، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد، همانجا به رشته ام بی ای (MBA) می رود. روزی در اوج موفقیت های تحصیلی دانشگاهی، برگه برنامه نویسی را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود. سوال درباره حرکت مهره اسب شطرنج از نقطه آ به نقطه ب بود. ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملاً غلط حل کرده بودم! به هر زحمتی بود مسگری را پیدا کردم؛ ازش پرسیدم با اینکه این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است! چرا؟ من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان بهم گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی، هر طور برگه اش بود، مهم نیست! تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که نابغه است؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد و گرنه شاگرد مکانیک می شود! نویسنده: دکتر علیرضا شیری بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان نجاری که فقط پل می ساخت سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه ، چیزی لازم ندارم هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لطفاً و خواهشاً فقط و فقط افرادی وارد کانال زیر شوند که از صمیم قلب تصمیم گرفتند زندگی خود را متحول کنند. (ورود افراد متفرقه ممنوع) اینجا خودت رو پیدا کن👇🏻👇🏻👇🏻 eitaa.com/joinchat/2100035738C3405090fa4 eitaa.com/joinchat/2100035738C3405090fa4 5 دقیقه وقت بزار☝️🏻 2 ویس آموزشی گوش کن
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
داستان دعاى نیمه شب زندانى (قسمت اول) در روزگار حکومت عبدالله بن طاهر برخى از جاده ها که محل رفت و آمد مردم و کاروان ها بود ناامن شد. امیر عبدالله عده معینى را به پاسدارى از جاده ها گماشت. در یکى از جاده ها ده دزد را گرفتند و به جانب مرکز حکومت گسیل دادند، ولى یکى از آنان نیمه شب فرار کرد. فرمانده پاسداران به نظرش آمد که شاید عبدالله بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى، پس خود باید به جاى او جریمه شود. حلاج بى گناهى را که براى گذران معیشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تکمیل شود! ده نفر را نزد عبدالله بن طاهر آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازید. شبى ماموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند. حلاج در این میان گفت فرزندانم گمان مى کنند در شهرى نزد استادى مشغول کارم، چه خبر دارند که ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته است. در آن لحظه شب دو رکعت نماز خواند، سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بى نیاز شد. عبدالله بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد. سراسیمه از خواب پرید، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و خوابید. خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله کردند و تختش را سرنگون ساختند. بیدار شد و چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت: مظلومى در این وقت شب به درگاه حق نالان است او را بیابید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لو رفتن سودهای میلیاردی 🤯 از محصولات خاص و ترند وارداتی!!! خیلی ها نمیخوان مردم بفهمن که این بازار و محصولات انقدر سود داره اما کانال زیر همه چیزو گفته😎 ۱۰ پست آخرش چند نمونه از این اجناس رو معرفی کرده 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc ✌🏻۲ دقیقه بیا سودارو ببین 💵
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگر سرمایه زیر ۱۰۰ میلیون دارید و قصد خرید طلا🏅 یا نقره 🥈دارید قبلش حتما یه نگاه به این کانال بندازید چون یه چیزایی رو رایگان معرفی میکنه که سودش ۱۰ برابر طلا و نقره هست اینم آدرس کاناش👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc
داستان دعاى نیمه شب زندانى(قسمت دوم و پایانی) پس از جستجوى زیاد وارد زندان شدند، حلاج را در حالتى عجیب و در حال تضرع و زاری به درگاه خدا دیدند. او را نزد امیر آوردند. پس از روشن شدن جریان فرمان داد ده هزار دینار نزد حلاج آوردند. سپس به حلاج گفت: مرا به تو سه حاجت است: اول آنکه حلالم کن. دوم این هدیه را بپذیر. سوم هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا کنم. حلاج گفت: من دو حاجت از سه حاجتت را مى پذیرم و آن حلال کردن تو و قبول این هدیه است، ولى سومى را هرگز نمى پذیرم، زیرا کمال ناجوانمردى است آن درگاهى که به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون کرد، رها کنم و به درگاه مخلوق ضعیف و هیچ کاره روم! پروردگارا ! آرزویم این است که از گناهانم درگذرى و نسبت به آینده توفیق ترک گناهم دهى و زمینه بندگى و عبادت خالصانه را برایم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بکار گیرى و قلبم را به سرمایه عشق و شیفتگى به خود بیارایى و بیمارى هاى فکرى و روحى مرا درمان کنى و در آخرت شفاعت اولیاء و همنشینى با آنان را نصیبم نمایى. این است آرزوى من اى محبوب من و همه امیدم؛ امیدم این است که مرا به آرزویم برسانى و از فضل و احسانت، امیدم را به ناامیدى تغییر ندهى. روایت شده رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به شخصى که در آستانه مرگ بود فرمود: خود را چگونه مى یابى؟ گفت: از گناهانم مى ترسم و به رحمت حق امیدوارم. حضرت فرمود : این معنا در دل کسى جمع نمى شود مگر آن که خداى مهربان او را از آنچه مى ترسد ایمن گرداند و آنچه را امیدوار باشد به او عنایت نماید. پروردگارا! آرزویم نسبت به تو آرزوى بى جایى نیست و امیدم به حضرتت، امید بى دلیلى نمى باشد. تو خود را در قرآن مجید، غفار و عفوّ و شکور و کریم و ارحم الرّاحمین و داراى فضل معرفى کرده اى؛ من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولى با همه وجود به تو امیدوارم. اگر با توسل به دعاى کمیل به پیشگاهت آمده ام، کرم و لطف و رحمت و بزرگوارى تو سبب آمدن من شد. من یقین دارم که سائلى از این درگاه دست خالى برنمى گردد و امید کسى را در این پیشگاه ناامید نمى کنند و احدى را از این آستانه نمى رانند. پروردگارا! تو حرّ بن یزید را با آن گناه سنگین و کم نظیرش، و آسیه همسر فرعون را پس از ایمان آوردنش، و فضیل عیاض را بعد از توبه اش، و هزاران هزار گناهکار دیگر را که همه به تو و به کرم و لطفت چشم امید داشتند؛ پذیرفتى و بخشیدى و پاداش دادى؛ چگونه من به خود ناامیدى راه دهم در حالى که ناامیدى از رحمتت را در قرآن مجید مساوى با کفر دانسته اى! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales