هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لو رفتن سودهای میلیاردی 🤯
از محصولات خاص و ترند وارداتی!!!
خیلی ها نمیخوان مردم بفهمن
که این بازار و محصولات انقدر سود
داره اما کانال زیر همه چیزو گفته😎
۱۰ پست آخرش چند نمونه از
این اجناس رو معرفی کرده 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc
✌🏻۲ دقیقه بیا سودارو ببین 💵
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگر سرمایه زیر ۱۰۰ میلیون دارید و قصد خرید طلا🏅 یا نقره 🥈دارید
قبلش حتما یه نگاه به این کانال بندازید
چون یه چیزایی رو رایگان معرفی میکنه
که سودش ۱۰ برابر طلا و نقره هست
اینم آدرس کاناش👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc
دزدی جعبه عبادت از شیطان
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش تر می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازای آن چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با این ها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود! جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم. صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
🦿درمان دیسک کمر و گردن #بدون_عَمَل
اگه دیسک کمر داری قبل از عمل و فیزیوتراپی دو دقیقه این راه طبیعی که میگمو انجام بده
راحت از شرّ کمر درد خلاص میشی😇
با این کار ساده خون رسانی ناحیه درد رو زیاد میکنی بعد بدن خودشو ترمیم میکنه 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگه فقط پای چپ
یا فقط پای راستت گزگز میکنه :
👈 حتما این مطلب رو بخونید:
لاستیک پنجر شده به عنوان سوال امتحانی
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که تاریخ امتحان را اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آن ها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم
استاد فکری کرد و پذیرفت که آن ها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آن ها خواست که شروع کنند آن ها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
👠👡بزرگترین کانال کفش ایتا😍😍
‼️حــــــــــراج آنلاین کیف و کفش ‼️
🌀 بمب حراجی نیمبوت 🌀
❌ بعلت انبار گردانی ❌
👇👇👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1585184786C068d842537
http://eitaa.com/joinchat/1585184786C068d842537
‼️ارسال همه کارهامون رایگانه‼️
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9
🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
مدیری که کارمندان خود را نمی شناخت
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد. جلو رفت و از او پرسید: شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟
جوان با تعجب جواب داد: ماهی 2000 دلار مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند .
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد.
مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
▪️دوره #رایگان مکالمه عربی▪️
قرعهکشی۸کمکهزینه سفرمشهد مقدس
قیمت اصلی ۶۰۰تومان
بمناسبت ماه رمضان #رایگان
🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪
روز های پایانی تخفیف 100%
《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》
اگه از دستبدی قطعا پشیمونمیشی😉
▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
#آموزشگاه_زبان_عربی_نامی
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست.
باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند.
♨️سریع ثبتنام کن تا مهلتش تموم نشده 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
راهکار مدیریتی مدیر برای نجات از سقوط بالگرد
مدیر و 10 نفر از کارکنانش از طناب بالگردی که در صدد نجات آن ها بود، آویزان بودند. طناب آن قدر محکم نبود که بتواند وزن هر یازده نفر را تحمل کند. کمک خلبان با بلندگوی دستی از آن ها خواست که یک نفرشان داوطلب شود و طناب را رها کند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر کسی حاضر نبود داوطلب شود. در این هنگام، مدیر گفت که حاضر است طناب را رها کند ولی دلش می خواهد برای آخرین بار برای کارکنان سخنرانی کند.
او گفت: چون کارکنان حاضرند برای سازمان دست به هر کاری بزنند و چون کارکنان، خانواده خود را دوست دارند و در مورد هزینه های افراد خانواده هیچ گله و شکایتی ندارند و بدون هیچ گونه چشم داشتی پس از خاتمه ساعت کار در اداره می مانند، من برای نجات جان آنان طناب را رها خواهم کرد!
به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسین برانگیز مدیر، کارکنان که به وجد آمده بودند شروع کردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاری از مدیر!!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales