eitaa logo
کانال بستجی♨️
5.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
48 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺 بزرگترین کانال تخصصی نوره درمانی 👈 مستقیم از کارگاه تولیدی 🥣 بهترین عملکرد در حذف موهای زائد 👈 نوره اعلای بدن نوره موبری صورت 👉 با یک روش سُنتی و توصیه شده تو ۴ دقیقه تمام موهای زائدتو رفع کن 🥣 این کاری که میـــگم رو انجــــام بده😇👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
👌 نوره زرنیخ دار علاوه بر ، یک قویه تو ۴ دقیقه بدنتو سم زدایی کن👇🏻 🪠 حذف موهای زائد در ۴ دقیقه 🪠 حذف موهای زائد در ۴ دقیقه 🪠 حذف موهای زائد در ۴ دقیقه
داستان عاشق شدن پری منشی شرکت برادرم (قسمت اول) پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سال ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می کرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم؛ وا قربونت برم، قابل نداشت ، یا نه نگو تو رو خدا، اصلاً. چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد. ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید. سر ساعت دو که می شد آقابهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت می گفت: بفرمایین بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت: خوبی الان میام. می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه ی بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بزرگترین مجموعه سرمایه گذاری در تولید 💰 ســود ۷۸ درصــدی ســالـانه این مجموعه که دائــما در حال پیشرفته 😍 از ابتدای امسال تا الان کارهای بزرگی انجام داد و سودهای بالایی رسوند 👈 لیست کارها ✅ بازدهی پایدار با ضمانت اصل سرمایه شروع سرمایه گذاری با سود مطمئن👇 https://eitaa.com/joinchat/32047250C2acee16657
داستان عاشق شدن پری منشی شرکت برادرم (قسمت دوم وپایانی) بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهری به این شاخی پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است. آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را می دید بالاخره تکه ای بهش می انداخت؛ درباره ی داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه ی مرداد ٧٨ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه ی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ی ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم. حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه. اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه ای شیرینی. ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ی ما گفت: مگه برگشته؟ پری گفت: نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود. قطره اشک کوچکی از گوشه ی چشم هایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست می گوید. مهم نیست که سر همه ی ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند ♨️سریع ثبت‌نام کن تا مهلتش تموم نشده 👇 https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
شکایت گنجشک پیش خدا از خراب شدن خانه اش روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🟢 شوهرت میفهمه تو ناراحتی و کاری نمیکنه؟! چون این تکنیک و انجام نمیدی👇😉 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8 ۵ رفتار ممنوعه که باعث میشه مرد ازت فاصله بگیره 🤦🏻‍♀⬆️
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⭕️ جذاب ترین زن ها از نظر مردان 👇🤐 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
خواهش دعا و نپذیرفتن حضرت امام جعفر صادق(ع) شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق (ع) آمد و گفت: درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد، که خیلی فقیر و تنگدستم. امام: هرگز دعا نمی کنم _ چرا دعا نمی کنید؟! - برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید. اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا، روزی را به خانه خود بکشانی. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales