هدایت شده از حکایات مجیک🤌
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست.
باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند...
♨️سریع ثبتنام کن تا مهلتش تموم نشده 👇
https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت اول)
بانو شطیطه از جمله زنان مؤمنه، صالحه و فاضله ای بود که در زمان حضرت موسی بن جعفر(ع) زندگی می کرده است و ارادت خاصی به حضرت موسی بن جعفر(ع) داشت و از این رو، این بانوی گرانقدر مورد لطف حضرتش بود؛ از جمله فرستادن لباس خلعت و حاضر شدن امام بر جنازه ایشان برای خواندن نماز میّت قبل از خاکسپاری.
آنچه در تاریخ در خصوص این بانوی مسلمان نقل شده چنین است:
شیعیان نیشابور، در زمان امامت امام کاظم(ع) جمع شده و شخصی به نام محمّد بن علی نیشابوری، معروف به ابوجعفر خراسانی را انتخاب کردند تا به مدینه برود و حقوق شرعی و هدایای شیعیان آن سامان را خدمت امام هفتم(ع) تقدیم کند.
آنها سی هزار دینار، پنجاه هزار درهم، مقداری جامه و پارچه را به همراه دفتری مُهر و موم شده که در آن هفتاد ورق که در هر یک، صورت مسئله ای شرعی نوشته شده بود، به او سپردند و به وی گفتند: هرگاه خدمت امام رسیدی، سؤالات و دفتر را به آن حضرت تسلیم نما و فردا صبح آنها را بازپس گیر. اگر دیدی که مُهر و مُومِ دفتر شکسته نشده، خودت مُهر آنها را بشکن و ببین که آیا امام بدون شکستن مُهر و مُوم، پاسخ سؤالات را داده است یا خیر؟
اگر پاسخ آنها را بدون شکستِ مُهر و موم دفتر، داده و نوشته است، بدان که او همان امام است و ایشان شایسته اَخذ اموال است وگرنه اموال را به ما برگردان. (شیعیان خراسان با این آزمون می خواستند امام حقیقی را شناخته و به او یقیین کنند و بدین وسیله فریب مدّعیان دروغین امامت را نخورند).
در هنگام حرکت نماینده نیشابوریان (محمّدبن علی نیشابوری) بانوی بزرگواری به نام شطیطه که از پارسایان و زاهدان زمان خود بود، به نزد وی آمده، مبلغ یک درهم به همراه یک قطعه پارچه به او داد و گفت: ای اباجعفر! در حالِ من، از حقِّ امام، این مقدار تعلّق گرفته، این را خدمت امام برسان.
محمّد بن علی نیشابوری به او گفت: من خجالت می کشم که این وَجه ناقابل را خدمت امام دهم.
شطیطه گفت: خداوند از حق خجالت نمی کشد (منظور آنکه حقوق امام را، اگر چه اندک، باید پرداخت). آنچه بر ذمّه من است، همین مقدار است. می خواهم در حالی خدا را ملاقات کنم که چیزی از حقِّ امام، در گردن من نباشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
113.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جرم سماور رو با این دو قلم از بین ببر ✅
اینجا روشش رو ببین 👇
⬅️ مشاهده فیلم
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
علت باد زیاد شکم چیست ⁉️
علامتی که نباید نادیده گرفت .
مشاهده علت 🔻
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت دوم وپایانی)
نقل است که ابو جعفر آن مال ناچیز را گرفت و سکه را برای نشان دار بودنش، مقداری کج کرد و در کیسه ای که سکه دیگران را ریخته بود انداخت و از خراسان به مدینه آمد.
در آنجا پس از امتحانِ عبدالله اَفْطح (پسر امام صادق(ع) و مدّعی امامت پس از وی) دانست که او شایستگی مقام امامت را ندارد، لذا ناامیدانه از خانه او بیرون آمد، در این هنگام کودکی او را به خانه امام کاظم(ع) هدایت کرد.
تا چشم حضرت بر او افتاد فرمود: ای اباجعفر! چرا ناامید هستی؟! به من روی کن که حجّت و ولّیِ خدا هستم. من سؤالات شما را دیروز جواب دادم، آنها را نزد من بیاور.
ابوجعفر امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه کرد. اما امام(ع) هیچ کدام را قبول نکرد و فرمود: مال ما نیست، این ها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتی نزد تو دارم از بانویی به نام شطیطه آن را جدا کن و به من بده.
ابو جعفر کیسه را گشود و در صدد جستجوی سکه شطیطه برآمد آن سکه ها را روی هم می غلطاند تا آن را بیابد؛ امام، خودش آن را در میان نشان داد.
امام کاظم(ع) یک درهم و پارچه شطیطه را برگرفت و مابقی اموال را برگرداند و روی به من کرده، فرمود: انّ الله لا یستحی من الحق [این عبارت دقیقا سخن بانو شطیطه بود که به ابوجعفر گفته بود]. سپس امام(ع) مبلغی [در حدود چهارصد درهم] را در یک کیسه چرمی به ابو جعفر داد و فرمود:
ای اباجعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول و همچنین این قطعه پارچه را که قطعه ای از کفن من است را به او بده و بگو: آن را کفن خود قرار دهد که پنبه این پارچه از مزرعه خود ماست و خواهرم آن را رشته است و این مقدار از خالص مال ماست که برای خرج کفن و دفن جهت آن بانوی مؤمنه اختصاص می دهم. مقداری از این پول را تا وقتی زنده است مصرف کند و بقیه را جهت کفن و دفن بگذارد، ما اهل بیت، پول کفن و دفن و مهریه زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج می کنیم.
هان! ای ابو جعفر! چون به نیشابور رسیدی، به فاصله ای کوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو، آن بانو از دنیا می رود و من قبل از دفن، برای نماز بر او حاضر خواهم شد. به آن هنگام که برای نماز بر جنازه او حاضر شوم تو مرا خواهی دید.
سپس امام کاظم(ع) فرمودند: این اموال را به صاحبانشان برگردان و مُهر سؤالات را بگشای و ببین آیا جواب سؤالات را پیش از دیدن آنها داده ایم یا خیر؟!
ابوجعفر محمد بن علی نیشابوری می گوید: به مُهرها نگاه کردم، آنها را دست نخورده دیدم و بعد از شکستِ مُهر و موم، دیدم پاسخ سؤالات داده شده است.
هنگامی که نماینده نیشابوریان به خراسان بازگشت با تعجب دید کسانی که امام، اموالشان را نپذیرفته به مذهب فَطحیّه وارد شده اند، او می گوید: آنجا دریافتم که امام فرمود آن ها مال من نیست! امّا شطیطه همچنان بر مذهب حق خود باقی مانده بود.
بانو شطیطه، چند روز پس از ورود من به نیشابور درگذشت، ما جنازه او را به صحرا بردیم، در جمعیت انبوهی که در بیابان برای نماز بر جنازه او حاضر بودند توجه داشتم تا امام(ع) را ببینم، ناگاه دیدم شتر سواری از جانب بیابان آمد، از شتر پیاده شد؛ در حالی که سر و صورت خود را پیچیده و پوشانیده بود؛ بر جنازه نماز گزارد، من نزدیک شدم تا ببینم، امام را شناختم که برگشت و بر شتر سوار شده در صفحه بیابان از نظر غایب شد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار
گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!
ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟
گفت: برای بریدن فلان درخت
ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟
عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست.
ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم.
دست از وی بداشت. ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو!
عابد گفت: من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد.
بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی.
عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم!
دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست.
عابد پرسید: چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟
گفت: آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی.
از محمد مصطفی(ص) پرسیدند اخلاص چیست؟
فرمود: اینکه گویی: پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مامور شدی پایمردی کنی.
برگرفته از کتاب کشف الاسرار اثر خواجه عبداله انصاری
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
🔥ویژه دانشگاهیان و حوزویان📚
چالش ۵ روزه "۵ قدم تا پولسازی"
۵۰ میلیون اعتبار کیف پول پیدا 💸
یک عدد گوشی موبایل📱
یک عدد میکروفون مونو 🎚
6عدد میکروفن درجه یک🎙
152 کیف پول ۲ تا ۱٠میلیونی💰
برای دریافت #هدایا و شرکت در این چالش، الان عضو این کانال بشین👇
https://eitaa.com/joinchat/247595193Caadd33b453
ساعت چنده ، آخرش به خواستگاری می رسد!
مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟
پیرمرد : معلومه که نه .
- چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟
- یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.
- ولی آقا آخه میشه!؟ به من بگین چه جوری؟؟
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟
- خوب ... آره امکان داره.
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی.
- خوب ... آره این هم امکان داره.
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده.
- آره ممکنه.
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد.
لبخندی بر لب مرد جوان نشست.
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما.
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه.
مرد جوان دوباره لبخند زد .
- یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله ... حتما
و تبسمی بر لبانش نشست.
- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه ... می فهمی؟
و با عصبانیت دور شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
شوهره مثل پروانه میچرخه دور سَرِت! 😍💕
از وابسته کردن تا پول گرفتن
از شوهر، بدون منت. 💑
همه سیاست های زنونه رو
#رایگان یادت دادم. 🎁
بیا ببین چطوری شوهرت میشه
پروانه دور سرت. 💕🦋👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
کافیه کلیک کنی، بقیهش با من. 👆🏻😉
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
⭕️ جذاب ترین زن ها از نظر مردان 👇🤐
https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
پاره شدن بند کفش امام صادق(ع)
امام صادق (ع) با بعضی از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از خویشاوندان می رفتند. در بین راه بند کفش امام صادق(ع) پاره شد به طوری که کفش به پابند نمی شد. امام کفش را به دست گرفت و پای برهنه به راه افتاد.
ابن ابی یعفور - که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فوراً کفش خویش را از پا در آورد، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پای برهنه راه را طی کند.
امام با حالت خشمناک روی خویش را از عبداله برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود:
اگر یک سختی برای کسی پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختی اولی است. معنا ندارد که حادثه ای برای یک نفر پیش بیاید و دیگری متحمل رنج بشود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales