هيچ وقت از جلو به یک گاو،
از عقب به یک اسب
و از هیچ سمتی به یک آدم احمق نزدیک نشوید ...
U will Love Us @Postchi1
نزدیک عملیات بود، میدونستم دختر دار شده.
دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: این چیه؟
گفت: خانومم عکس دخترم رو برام فرستاده.
گفتم: بده ببینمش
گفت: خودم هنوز ندیدمش
گفتم: چرا؟!
گفت: الان موقع عملیاته، نمیخوام مهر پدر و فرزندی کار دستم بده.
باشه واسه بعد...
U will Love Us @Postchi1
اگر نمیتوانید کارهای فوقالعادهای انجام دهید، کارهای کوچک را بصورت فوقالعاده انجام دهید
U will Love Us @Postchi1
🍉
یک سخنران معروف در مجلسی که حدود دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. او سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بار او، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان! با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
U will Love Us @Postchi1
مردم ازم می پرسن: چطور بعد از اینکه پاهام رو از دست دادم انقدر "مثبت" هستم..
من ازشون می پرسم: شما که پا دارید چطور انقدر "منفی" هستید؟!
👤استوار نیروی دریایی، جانی جونز
U will Love Us @Postchi1
یه ضرب المثل ایرانی میگه کس نخارد پشت من جز ناخن انگش من
یه ضرب المثل چینی میگه تو پشت منو بخارون،منم پشت تو رو
U Will Love Us @Postchi1
خطرناکترین جاده دنیا(بولیوی) که به جاده مرگ معروف شده است!
U will Love Us @Postchi1
اصلا براى اينكه از كسى متنفر باشم
وقت ندارم. من يا دوستت دارم يا كلاً
برام اهميتى ندارى😊✋🏼
U will Love Us @Postchi1
@Postchi1
♦️در سالیان خیلی دور دهکده ای بود که مردمش همگی کور بودن.
چشمه ای که آب دهکده را تامین می کرد، مدت ها بود که آلوده شده بود و مردم دهکده هم با خوردن اون آب کور می شدن.
مردم دهکده با هم خوب بودن، عاشق همسراشون بودن، تا اینکه یک روز پزشکی به دهکده میاد و دارویی تهیه می کنه و اون دارو را به همه میده، بعد از اون همه دهکده بینا میشن؛
از اون روز مردها و زن های زیادی دیگه عاشق همسراشون نبودن، به هم خیانت می کردن، با آدم های جدید معاشقه می کردن.
تا اینکه پزشک دهکده مهمانی می گیره و همه اهالی دهکده را دعوت می کنه و با نوشیدنی ازشون پذیرایی می کنه.
اما قبل از نوشیدن براشون صحبت می کنه، اون میگه این نوشیدنی را می نوشید به خاطر چشمهایی که گریستن، به خاطر چشم هایی که تنهایی را دیدن، به خاطر چشم هایی که رفتن را دیدن...حالا از نوشیدنیتون لذت ببرید.
بعد از اون نوشیدنی، همه دهکده دوباره کور میشن!
من کاری ندارم که اون پزشک کارش درست بوده یا نه، اما این رو خیلی خوب می دونم که گاهی برای نجات دادن باید کشت، نگاه ها را، حس ها را، آدم ها را، هرچقدر هم که دوست داشتنی باشن...
#روزبه_معین
@Postchi1
زندگی به من آموخت که همیشه منتظرِ حمله ی احتمالی کسی باشم که به او خوبیِ فراوان کرده ام...!
#ویلیام_فاکنر
@Postchi1
@Postchi1
♦️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت میگیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار میکرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخدارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوتههای درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخدار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلیاش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوتهها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف میکند که، "باید به آنجا میرسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم میداد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دستهایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بیحرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد میکشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفتهاند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق میگریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید میداد و اطمینان میبخشید و میگفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریههای او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفهای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید:
"از کجا میدانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
باتلر گفت، "راستش را بخواهید نمیدانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش میکرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکستهای زمزمه میکرد:
"طوری نیست؛ زنده میمانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر میآییم."
کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.
@Postchi1