نظریه اسلام — قسمت دوم
_داستان هابیل و قابیل؛ اولین نزاع تاریخ
قرآن برای اینکه ماهیت واقعی نزاعهای انسانی رو روشن کنه، به سراغ اولین درگیری تاریخ بشر میره: ماجرای هابیل و قابیل.
این داستان رو ببینید چطور روایت شده:
دو برادر، هر کدوم قربونی میارن. قربونی هابیل پذیرفته میشه، اما قربونی قابیل نه. قابیل از سر خشم، برادرش رو تهدید میکنه: «حتماً تو رو میکشم!»
حالا دقت کنید هابیل چه پاسخی میده. هابیل نمیگه «سر چی دعوا داریم؟» یا «سهم من و تو چی میشه؟» — بحثش اصلاً مادی نیست.
میگه: «خدا فقط از پرهیزکاران میپذیره.»
یعنی معیار رو میذاره روی تقوا، روی اخلاص، روی درون انسان.
بعد قابیل صریحتر تهدید میکنه. هابیل جوابی میده که قله بلند انسانیته:
«اگر تو دستت رو برای کشتن من دراز کنی، من هرگز دستم رو برای کشتن تو دراز نمیکنم. چون از خدا میترسم. من نمیخوام بار گناه تو و گناه خودم رو به دوش بکشم و اهل آتش بشم. سزای ستمکاران همینه.»
ببینید هابیل کیه؟ انسانیه که به عقیده و آرمان رسیده. از کششهای مادی آزاد شده. انسانی که از سه اسارت رهاست: اسارت طبیعت بیرونی، اسارت سلطه دیگران، و اسارت درون حیوانی خودش.
اما قابیل؟
قرآن درباره قابیل جملهای داره که خیلی دقیق و عمیقه: «فطوعت له نفسه قتل اخیه»
یعنی نفسش، کشتن برادر رو براش رام کرد. براش آسونش کرد. براش توجیهش کرد. نفس اماره اومد و این عمل شنیع رو در نظرش مقبول جلوه داد.
قابیل اسیر همون جنبه حیوانی وجودشه. اسیر نفس امارهست.
_این داستان چه چیزی رو میخواد بگه؟
یه تفسیر رایج — مخصوصاً بین مارکسیستها — اینه که داستان هابیل و قابیل تمثیلی از نزاع طبقاتیه. یعنی هابیل نماینده طبقه زحمتکشه و قابیل نماینده طبقه استثمارگر. طبقهای که ارزش اضافی رو میبلعه.
اما قرآن اینو نمیگه. این برداشت، مارکسزدگیه. تحمیل مفاهیم مدرن به متن مقدسه.
قرآن نزاع رو بنیادیتر از اینها میبینه. این جنگ، جنگ دو نوع انسانه:
· انسانی که به عقیده رسیده، به آرمان رسیده، حقطلب و عدالتخواهه، و از قید منافع شخصی آزاده
· انسانی که منحطه، حیوانصفته، و اسیر منفعتطلبیه
این نزاع، نزاع عقیدهست با منفعت. نزاع انسانیت با حیوانیت.
_مولوی چطور میبینه؟
مولوی در یه مصرع فوقالعاده، این حقیقت رو فشرده کرده:
رگ رگه این آب شیرین و آب شور / در خلایق میرود تا نفخ صور
یعنی در پیکره جامعه، همیشه دو جریان در کاره. آب شیرین و آب شور. انسانهای متعالی و انسانهای منحط. این دو از ازل تا ابد در کنار هم جریان دارن.
البته این گفته مولوی تا یه حدی قابل نقد هم هست. چون جامعه هر چه جلوتر میره، نظامش بهتر میشه. یعنی قرار نیست این آب شور تا ابد همونطور غالب بمونه.
حالا برسیم به آینده بشر
سه راه پیش روی ما بود:
راه اول — راه بدبینها: بگیم طبیعت انسان فاسده و قابل اصلاح نیست. نتیجهاش میشه خودکشی، مواد مخدر، هیپیگری و فرار از تمدن.
راه دوم — راه مارکسیستها: بگیم همه معجزه از ایدئولوژی ضدطبقاتیه. اما این راه یه تناقض درونی داره: مارکسیسم میگه حرکت از دل تضادها بیرون میاد. اگر جامعه بیتضاد بشه، یعنی حرکت متوقف میشه. یعنی ایست. یعنی مرگ تدریجی جامعه.
راه سوم — راه اسلام: تکامل انسان فراتر از منطق تضاده. انسان وقتی تضادهای طبقاتی رو حل کرد، تازه به نقطه شروع رسیده. تازه ابتدای سیر صعودیشه.
قرآن میفرماید: «فاستبقوا الخیرات» — در خیرات از یکدیگر سبقت بگیرید.
یعنی حتی اگه جامعه بیطبقه هم محقق بشه، مسابقه در خیر و تعالی ادامه داره. این مسیر، پایانی نداره. هر چقدر انسان بالا بره، باز هم عرصه برای تعالی بیشتر بازه. حتی پیامبر اگر تا ابد هم پیش بره، میدان پیشروی بسته نیست. هرچند این مرتبه برای ذهن ما قابل تصور نیست، اما واقعیتش وجود داره.
ادامه دارد… 🌱
نظریه اسلام — قسمت سوم
_مبارزه واقعی از کجا شروع میشه؟
حالا سوال اینه: این مبارزه بین حق و باطل، بین جنبه علوی و سفلی انسان، از کجا شروع میشه؟
جواب: از درون خودت.
این چیزیه که فقط توی تعلیمات انبیاء پیدا میشه. شما توی مکتبهای دیگه همچین چیزی رو نمیبینی.
_یه داستان خیلی مهم از پیامبر
پیامبر اکرم یه لشکری رو فرستاده بود برای جنگ با دشمن بیرونی. وقتی پیروز و فاتح برگشتن، پیغمبر رفت به استقبالشون.
حالا دقت کنید پیغمبر چه موقعیتی رو انتخاب کرد و چی گفت.
همه منتظر بودن پیغمبر بهشون آفرین بگه، خوشآمد بگه، ازشون تشکر کنه.
ولی پیغمبر یه چیز دیگه گفت. فرمود:
«مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکبر»
یعنی: «آفرین بر جمعیتی که از جنگ کوچک برگشتن، ولی هنوز جنگ بزرگ مونده.»
همه تعجب کردن. گفتن: «یا رسول الله! مگه جنگی بزرگتر از این هم هست؟ ما که برگشتیم!»
فرمود: «بله. جنگ بزرگتر، جهاد با نفسه. انسان شدن خود شماست.»
یعنی جنگ با دشمن بیرونی، جهاد اصغره — جنگ کوچیکه. ولی جنگ با نفس خودت، جنگ با همون جنبه حیوانی وجودت، جهاد اکبره — جنگ بزرگه.
_چرا دین برای همینه؟
حالا ببینیم دین دقیقاً چه نقشی داره.
دین ایدئولوژیایه که تکیهاش روی سرشت روحانی انسانه. یعنی چی؟
یعنی دین میاد انسان رو با خودش آشنا میکنه. بهش میگه تو کی هستی، چی داری، چه قابلیتهایی توی وجودت نهفتهست. بعدش جنبه انسانی وجودش رو پرورش میده و بین دو جنبه وجودیاش — علوی و سفلی — تعادل برقرار میکنه.
عبادتها، راز و نیازها، خداشناسی، پرهیز از گناه، از دروغ، از خیانت، از ظلم و ستم، از غیبت — همه اینها گذشته از جنبههای اجتماعی، یه جنبه انسانی و تربیتی هم دارن.
یعنی اینها برای چیه؟ برای زنده کردن همون جنبه انسانی وجودت.
نماز فقط یه عبادت خشک و خالی نیست. روزه فقط گرسنگی کشیدن نیست. اینها دارن اون بخش انسانی وجودت رو بیدار میکنن، پرورش میدن، قویش میکنن.
_پس تکلیف ما چیه؟
اگه واقعاً میخوایم توی راه تکامل انسان قدم برداریم، باید خودمون رو بالاتر از این بحثها بذاریم.
یعنی قبول کنیم انسان میتونه یه پایگاه عقیدتی داشته باشه که از پایگاه طبقاتی و از این چیزها بالاتره.
مبارزه انسان میتونه صددرصد ماهیت آرمانی و اعتقادی داشته باشه. ماهیت ایمانی داشته باشه.
قرآن میگه: «قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» — رستگار شد کسی که نفسش رو پاک کرد، و ناامید شد کسی که آلودهاش کرد.
این شناختها درباره انسان، این مبارزه با نفس، فقط توی تعلیمات انبیاء جا میگیره. تعلیمات دیگه اصلاً ظرفیتش رو ندارن که همچین دستورهایی رو داشته باشن.
_یه نکته مهم دیگه
اسلام میگه از روزی که انسان به مقام انسانیت رسیده، هیچوقت زمین بدون حجت خدا نبوده. یعنی همیشه کسی بوده که تکلیف و مسئولیت انسانها رو براشون مشخص کنه.
این هم یه اصل مهمه. یعنی خدا هیچوقت انسان رو رها نکرده. همیشه راهنمایی بوده.
_حرف آخر
پس مسئله تکامل انسان توی ابعاد انسانی، به بنبست نرسیده. دین برای همینه.
دین میاد انسان رو با سرشت روحانیش آشنا میکنه. اونو آگاه میکنه. جنبه انسانی وجودش رو پرورش میده.
و این جریان مبارزه حق و باطل ادامه داره، رو به پیش میره، تا برسه به همون چیزی که اولیای دین پیشبینی کردن: حکومت مهدی (عج).
دولتی که درش عدالت واقعی برقراره. جایی که حق پیروز شده بر باطل. جایی که انسان به تکامل واقعیش رسیده.
آینده از آنِ انسانیه که خودش رو بشناسه، نه انسانی که خودش رو گم کرده باشه.
ادامه دارد... 🌱