شفاعتت میڪنہ اونشہیدۍ
ڪہ موقعگناه میتونستۍگناه ڪنۍ؛
ولۍ بہحرمترفاقتباهاشڪنارگذاشتی...:)
"🙃❤️"
رفیق شهید معجزه میکنه مطمئن باش رفیق:))
#شهیدانه
نحوه خواندن نماز آیات
🔹 نماز آیات در هنگام کسوف، خسوف، سیل و زلزله و... واجب میشود که دو رکعت است و هر رکعت پنج رکوع دارد و به دو شیوه خوانده میشود.
#اینفوگرافیک
✍ #چریک_انقلابی
📌به کانال #چریک_انقلابی بپیوندید 👇🏻
@charik_Enghalabi
#خاطره_از_شهیده
محدثه همیشه وقتی میخواستن برن مشهد با ماشین به دلیل اینکه راه طولانی بود گرگان میومدن و خونشون که اینجا بود استراحت میکردن،
و همیشه وقتی 10*15 دقیقه داشتن برسن به گرگان زنگم میزد
هنوز هم وقتی آخرین دفعه زنگ زد رو یادمه🥲:
ساعت نزدیک 10 شب بود
زنگ که زد، بعد سلام و احوال پرسی گفت(ریحانه خونه ای؟)
بعد من اونجا با ذوق و شوق هل شده بودم گفتم (آره، محدثه گرگانی، اومدی گرگان، کجائی الان)
محدثه هم گفت یه ده دقیقه کمتر میرسیم اونجا
و من سریع شروع کردم دور اتاقمو جمع و جور کردن.
که زنگ آیفون زده شد
ورداشتم و گفتم اومدم
، دوویدم سمت در
همیشه وقتی میومد فاصله از در تا حیاطمون رو بدو میرفتم با اینکه کم بود
در و باز کردم پریدم بغلش
دو سه دقیقا ای همونجوری بودیم
دلم واقعا براش تنگ شده بود❤️🩹🫂
اومدیم و توی حال نشستیم، همیشه تیکه کلام محدثه این بود وقتی میومد این چند وقت خونمون:(خب یکم بگذره یخمون باز شه)
و دو دقیقه بعد دستشو میگرفتم میرفتیم تو اتاق میشتیم به حرف زدن
آخرین سری که اومده بود نزدیک ساعت 1 بود مامانش اومد
یکمی توی حیاط با مامانم صحبت کردن و من ازون ور به محدثه میگفتم:(برو به مامانت بگو بیاد تو بشینه یکم دیگه باهم صحبت کنیم)
خلاصه بعد ده دقیقه بلاخره از هم دل کندیم و محدثه رفت...
و من نمیدونستم که این آخرین دیدار ما میشه...
باز هم اون جمله""
«و اما عزیز من کاش آن روزی که خداحافظی کردیم، محکم تر بغلت میکردم»
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی برنامه ای که محدثه داشت: 🫀✨
« دࢪ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
ولی برنامه ای که محدثه داشت: 🫀✨
#خاطره_از_شهیده
داستان این دفترچه مربوط به عکس اول اون ویدیو میشه...
من و محدثه یه دفترچه ست داشتیم که گذاشته بودیم مثلا از معلما و هر سال که دوست جدید پیدا میکنیم ازشون یه خط دست نوشته و امضا بگیریم
و اون عکس بالا دست خط خرچنگ قورباغه منه که تو دفترچه محدثه نوشته بودم😎🥲
پ.ن: این عکسی بود که محدثه واسم فرستاده بود...
« دࢪ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
#خاطره_از_شهیده داستان این دفترچه مربوط به عکس اول اون ویدیو میشه... من و محدثه یه دفترچه ست داشتی
منم یادمه دفترچه محدثه رو برای پارسال بهم داده بود که براش یادگاری بنویسم امسال بهم داده بود که دوباره براش یادگاری بنویسم گفته بود که فاطمه اون شعری که برام پارسال نوشته بودی چقدر خنده دار بود
من و محدثه با هم وسط های امتحانات بود که با هم با دفترچه هامون می رفتیم دنبال معلم ها تا ازشون یادگاری بگیریم💔
محدثه می گفت عه فاطمه ببین بچه ها دارن با معلم ها عکس می گیرند کاشکی ما هم بتونیم یه روزی گوشی بیاریم و عکس بگیریم
من گفتم محدثه اشکال نداره منم یه روزی میارم با هم با معلم ها عکس بگیریم که برای امتحان آخرم می خواستم ببرم که لغو شد
امتحانی که محدثه خیلی براش خونده بود
امتحانی که خیلی براش زحمت کشیده بود
امتحانی که محدثه درسش رو خیلی دوست داشت
امتحانی که توی کارنامه اش به جای نمره ی بیست زده بودند موجه ...
محدثه،
قبل از این که امتحان مطالعات اش رو بده از امتحان خدا را سر بلند بیرون آمد
نمیگویم شبتان شهـدایی،
کـہ خیریست بـہ کوتاهے شب🌙
میگویم عاقبتتان شهـدایی،
کـہ خیریست، بـہ بلنـداے سرنوشت🌍
پس عاقبتتان شهـدایی:)🕊
التماسدعـــا
گفتند شهید گمنامه
پلاک هم نداشت، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛
امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم🌹🕊
<❤️✨¦← #شهید_گمنام >