eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
601 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
سوالی که پیش میاد اینه: وقتی حضرت زین العابدین توی اون شرایط ردای امامت پوشیده بود و کوچک‌ترین فعالی
امام سجاد کارای زیادی برای تداوم حیات اسلام انجام داد و کارایی که کرد زیادن... از خطبه‌هاشون توی کوفه و دمشق و مناجات‌هایی که توی صحیفه سجادیه جمع شدن یا عزاداری‌هاشون که همگی خبر دارید دیگه... اینجا یه چند تای دیگه‌شو که عموم مردم کمتر می‌دونن و بچه مذهبیا زیاد توجه نمی‌کنن، مختصر می‌گم بهتون:
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
امام سجاد کارای زیادی برای تداوم حیات اسلام انجام داد و کارایی که کرد زیادن... از خطبه‌هاشون توی کوف
- زنده نگه داشتن یاد عاشورا. عاشورا نباید فراموش می‌شد دوستان! عاشورا و هدف عاشورا و ماهیت عاشورا باید زنده می‌موند برای همیشه. اینکه علت قیام امام حسین، بی‌برو برگشت تنها و تنها امر به معروف و نهی از منکر بود نباید فراموش می‌شد... ظلم بنی امیه نباید فراموش می‌شد. وایسادن امام حسین تا دم آخر پای مبارزه با ظلم نباید از یاد می‌رفت. امام سجاد با گریه‌های مداوم برای شهادت امام حسین علیه السلام، کاری کرد که فاجعه شهادت پدرشون و اسارت ناموس پیامبر، برای همیشه تو ذهن مردم بمونه و اولین لرزه‌ها همینجوری به پایه‌های کاخ ظلم و ستم اموی‌ سرایت کرد‌.‌‌..
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- زنده نگه داشتن یاد عاشورا. عاشورا نباید فراموش می‌شد دوستان! عاشورا و هدف عاشورا و ماهیت عاشورا ب
- مبارزه با علمای درباری.(آخوندای حکومتی😐) لعنة الله عليهم. داریم که اذا فسد العالِم فسد العالَم... هنگامی که یه آدم عالِم فاسد بشه دنیا رو هم فاسد می‌کنه. (همون قضیه‌ی هر چه بگندد نمکش می‌زنند...) اتفاقی که بعد از شهادت پیامبر افتاد و اکثر علما فاسد شدن. تا جایی که تو دوره بنی امیه، حکام اموی به وسیله‌ی علما، تمام کارای نامشروعی که می‌کردن رو به وسیله جعل یا توجیه حدیث یا پاچه‌خواری مشروع جلوه می‌دادن. مثل فتوای وجوب جنگ با حسین بن علی که توسط شریح قاضی صادر و توسط عبیدالله بن زیاد علنی و عمومی شد.🙂💔 شریح قاضی نمونه‌ی کامل یه آخوندِ فقیهِ فاسدِ حکومتی بود...🤦🏽‍♂ نمونه‌ی دیگه‌ش محمد بن مسلم زُهری یا به اختصار "زُهری" هست... امام سجاد با این علما مبارزه کردن. مثلا یه نامه نوشتن به زهری که توی گوگل می‌تونید بخونیدش...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- مبارزه با علمای درباری.(آخوندای حکومتی😐) لعنة الله عليهم. داریم که اذا فسد العالِم فسد العالَم...
- دعا و مناجات: امام سجاد علیه السلام شرایط حرکت نظامی و سیاسی نداشت. اما از طرفی باید معارف اسلامی رو به مردم می‌گفت؛ طوری که ناظر به مصلحت باشه و حساسیت‌زا نباشه. برای همین معارف اسلامی رو از طریق دعا و مناجات به مردم منتقل می‌کرد که یه مقداریش تو صحیفه سجاد و رساله حقوق حضرت اومده. این خودش یه روش مبارزه منفی هم هستااا! چون دعاهای امام پر از مضامین اخلاقی و اعتقادی و سیاسی بود که مخالف مبانی حکومت بود‌...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- دعا و مناجات: امام سجاد علیه السلام شرایط حرکت نظامی و سیاسی نداشت. اما از طرفی باید معارف اسلامی
- پرورش شاگرد: یکی از کارای فوق العاده خفن امام سجاد این بود که یه سری آدمای مستعد رو آموزش می‌داد تا اونا به عنوان شیعیان اصیل و کاردرست توی جامعه حضور داشته باشن و دین حقیقی رو یاد مردم بدن و دستاوردهای شیعه رو حفظ کنن...😁 ابوحمزه ثمالی فقط یکی از این افراده‌ که تحت تربیت امام‌ سجاد به اونجا رسید! ابوخالد کابلی و سعید بن جبیر و ابان بن تغلب و سعید بن مسیب هم از مشهور تریناشونن که زندگی هر کدوم‌شون باید جداگونه خونده‌ بشه...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- پرورش شاگرد: یکی از کارای فوق العاده خفن امام سجاد این بود که یه سری آدمای مستعد رو آموزش می‌داد
و آخرین مورد: - آزادسازی برده: این کار امام سجاد شباهت به مورد قبل داره. با این تفاوت که این افراد برده‌های امام سجاد بودن. امام سجاد پشت سر هم برده می‌خرید و به یه سال نرسیده آزادشون می‌‌کرد. این برده‌ها توی اون یک سال احکام و معارف اسلامی رو از امام یاد می‌گرفتن و بعد از آزادی با حضور توی جامعه انجام وظیفه می‌کردن. البته تاریخ می‌گه ارتباطشون با امام رو هم حفظ می‌کردن...
امیدوارم کف‌تون بریده باشه...🕶 بله‌. امام سجاد اون امامِ ضعیف و بیماری که بهمون معرفی شده نیست... امام سجاد دقیقا می‌دونست توی بدترین موقعیت و شرایط چطور بهترین کار رو انجام بده و بزرگ‌ترین کارا رو بکنه. طوری که صبر و سکوت‌شون و تقیه‌شون، زمینه‌ رو برای امام باقر و امام صادق علیهم السلام باز کرد. امام سجاد داشت یه گودال حفر می‌کرد برای بذری که قرار بود بعدا کاشته بشه. امام سجاد، شیعه رو آماده کرد برای انقلاب علمی‌ای که بعدها انجام شد!
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
چند وقتیه که حوصله جر و بحث و توضیح دادن و حرف زدن و... ندارم. کلا حوصله هیچی ندارم. واسه همین دو سا
برای آشنایی بیشتر با تاریخ تحلیلی امام سجاد(ع) بازم می‌تونید این لیست رو بخونید. لیست واقعا کامل و جامعیه...
به حال یعقوب نبی در فراق یوسف اگر گریه می‌کنی، رواست برای یوسفی که ارباً ارباً شدن یعقوبش را به چشم دیده جان بدهی!🥀 @ezdehameeshgh
🎬 همه‌ چیز با هم ادغام شد... یکی گوشه‌ای افتاده بود و به دست‌های خونی‌اش نگاه می‌کرد و عقب عقب سمت گوشه‌ای می‌خزید. اسلحه‌ها روی ظرف‌های غذا افتاد و پاها توی غذاها رفت. تمام مصلی لگدکوب شد و همه شروع کردند به فرار کردن. کف مصلی پر از اسلحه‌ بدون صاحب شد. وقتی اسلحه‌ای مسلح، نشانه‌ات برود، پیش از اسلحه به پاهایی که شاید نجاتت دهند فکر می‌کنی. نه اسلحه‌ای که تیر ندارد. من اما اسلحه‌ام را به دست گرفتم و پریدم بیرون. کفش‌هایم را ندیدم. و نه تنها من. چند نفر دیگر هم کفش به پایشان نبود. نصرالله افتاده بود روی سکو و خون از سر و گردنش روی سینه‌اش روان شده بود و از لاخ لاخ سفید محاسنش روی لباسش هم می‌ریخت‌. آرام، قطره قطره، منظم. چهره‌‌اش سرخِ سرخ بود. چشم‌ اگر باز می‌کرد جز خون خودش که روی شیشه‌ی عینکش هم پاشیده بود، هیچ چیز جلوی چشمش نبود. جای ایستادن و نگاه کردن نبود. بدون کفش شروع کردم به دویدن. خواستم سمت ساحل بروم که پرچم داعش رو به رویم سبز شد و حرامزاده‌ای که با بی‌سیم حرف می‌زد و تازه می‌خواست پیاده شود. تغییر مسیر دادم که با جو انفجاری روی زمین افتادم و کمی سینه خیز رفتم. صدای "الله اکبر"شان خاموش نمی‌شد. با هر رگبار، تکبیر مستانه‌ی دیگری سر می‌دادند. نصف جمعیت داشتند می‌رفتند سمت‌ اتاق‌هاشان. رفتم دنبالشان و همگی توی اتاقی پنهان شدیم. پشت دیوار ایستادیم و سکوت کردیم. در انتظار گلوله ایستاده بودیم. سایه‌ی محاسن بلند و نامرتب سربازی فربه‌ و مشکی پوش که با راه رفتنش زمین هم می‌لرزید، از مقابل‌مان گذشت و رفت. بعد از چند ثانیه آرام گفتم: "برین بیرون!" داشتم بیرون می‌دویدم که دیدم عقیل توی حمام گیر افتاده و سرباز داعشی با کُلت بالای سرش ایستاده. هنوز ماشه را نچکانده بود. پریدم و با قبضه تفنگ به پشت گردنش زدم و عقیل را محکم کشیدم بیرون. دست به دست هم سمت کوه دویدیم. عقیل جدا رفت و من هم جدا. نگاهم افتاد به صالح که سمت کوه می‌دوید. دویدم پشت سرش و از کوه بالا رفتیم. یکی از داعشی‌ها ردمان را گرفت و افتاد دنبالمان. بدون کفش بالا رفتن از کوه سخت بود. سنگ‌های تیز و شکسته و خُرد شده یا آدورهای خشک و بی‌رحم کفِ پات می‌چسبید و تا چند قدم نمی‌افتاد! به قله که رسیدیم، سینه خیز رفتیم آن‌طرف قله و پشت صخره‌ای نشستیم. امنِ امن بود اما صدای آه و ناله و انفجار و گلوله امان می‌برید. با رگباری که به سقف صخره‌ای بالای سرمان می‌کوبید، اشکمان در آمد. کم‌کم سرم را آوردم بالا و دیدم سرم با یک‌ جفت پوتینِ تمیز و واکس خورده، تنها یک وجب فاصله دارد. پایین برگشتم. دستم را محکم روی دهان و‌ دماغم گذاشتم که صدای نفس کشیدنمان به گوشش نرسد. قلب، سینه می‌شکافت و ریه از نفس‌های تند تند، سینه‌ی خویش را... حتی مغز سر هم نبض می‌زد و از درون با پتک به جمجمه می‌کوبید. مردِ بالای سرمان بلند گفت: "الله اکبر و لله الحمد!" صالح با نگاهش پرسید: "کی اونجاست؟!" و با انگشت فهماندمش عقب‌تر برود. اوضاع آرام شد. صدای پوتین دور شد. تگرگ گلوله بند آمد اما انفجار پشت انفجار و تکبیر پشت تکبیر. و قهقهه‌های شاد و مستانه و "لبیک یا رسول الله"، مکررا. دیگر کسی بالای سرمان نبود.‌ صدای آه و ناله و فریاد نمی‌آمد. کسی سینه خیز نرفت و کسی از آن‌طرف کوه که ما بودیم پایین نیامد. - "صالح...؟! باورت می‌شه؟!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344