قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- مبارزه با علمای درباری.(آخوندای حکومتی😐) لعنة الله عليهم. داریم که اذا فسد العالِم فسد العالَم...
- دعا و مناجات:
امام سجاد علیه السلام شرایط حرکت نظامی و سیاسی نداشت. اما از طرفی باید معارف اسلامی رو به مردم میگفت؛ طوری که ناظر به مصلحت باشه و حساسیتزا نباشه.
برای همین معارف اسلامی رو از طریق دعا و مناجات به مردم منتقل میکرد که یه مقداریش تو صحیفه سجاد و رساله حقوق حضرت اومده.
این خودش یه روش مبارزه منفی هم هستااا! چون دعاهای امام پر از مضامین اخلاقی و اعتقادی و سیاسی بود که مخالف مبانی حکومت بود...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- دعا و مناجات: امام سجاد علیه السلام شرایط حرکت نظامی و سیاسی نداشت. اما از طرفی باید معارف اسلامی
- پرورش شاگرد:
یکی از کارای فوق العاده خفن امام سجاد این بود که یه سری آدمای مستعد رو آموزش میداد تا اونا به عنوان شیعیان اصیل و کاردرست توی جامعه حضور داشته باشن و دین حقیقی رو یاد مردم بدن و دستاوردهای شیعه رو حفظ کنن...😁
ابوحمزه ثمالی فقط یکی از این افراده که تحت تربیت امام سجاد به اونجا رسید!
ابوخالد کابلی و سعید بن جبیر و ابان بن تغلب و سعید بن مسیب هم از مشهور تریناشونن که زندگی هر کدومشون باید جداگونه خونده بشه...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- پرورش شاگرد: یکی از کارای فوق العاده خفن امام سجاد این بود که یه سری آدمای مستعد رو آموزش میداد
و آخرین مورد:
- آزادسازی برده:
این کار امام سجاد شباهت به مورد قبل داره. با این تفاوت که این افراد بردههای امام سجاد بودن.
امام سجاد پشت سر هم برده میخرید و به یه سال نرسیده آزادشون میکرد. این بردهها توی اون یک سال احکام و معارف اسلامی رو از امام یاد میگرفتن و بعد از آزادی با حضور توی جامعه انجام وظیفه میکردن. البته تاریخ میگه ارتباطشون با امام رو هم حفظ میکردن...
امیدوارم کفتون بریده باشه...🕶
بله. امام سجاد اون امامِ ضعیف و بیماری که بهمون معرفی شده نیست...
امام سجاد دقیقا میدونست توی بدترین موقعیت و شرایط چطور بهترین کار رو انجام بده و بزرگترین کارا رو بکنه.
طوری که صبر و سکوتشون و تقیهشون، زمینه رو برای امام باقر و امام صادق علیهم السلام باز کرد. امام سجاد داشت یه گودال حفر میکرد برای بذری که قرار بود بعدا کاشته بشه. امام سجاد، شیعه رو آماده کرد برای انقلاب علمیای که بعدها انجام شد!
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
چند وقتیه که حوصله جر و بحث و توضیح دادن و حرف زدن و... ندارم. کلا حوصله هیچی ندارم. واسه همین دو سا
برای آشنایی بیشتر با تاریخ تحلیلی امام سجاد(ع) بازم میتونید این لیست رو بخونید.
لیست واقعا کامل و جامعیه...
به حال یعقوب نبی در فراق یوسف اگر گریه میکنی، رواست برای یوسفی که ارباً ارباً شدن یعقوبش را به چشم دیده جان بدهی!🥀
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت27🎬
همه چیز با هم ادغام شد...
یکی گوشهای افتاده بود و به دستهای خونیاش نگاه میکرد و عقب عقب سمت گوشهای میخزید. اسلحهها روی ظرفهای غذا افتاد و پاها توی غذاها رفت.
تمام مصلی لگدکوب شد و همه شروع کردند به فرار کردن. کف مصلی پر از اسلحه بدون صاحب شد. وقتی اسلحهای مسلح، نشانهات برود، پیش از اسلحه به پاهایی که شاید نجاتت دهند فکر میکنی. نه اسلحهای که تیر ندارد.
من اما اسلحهام را به دست گرفتم و پریدم بیرون. کفشهایم را ندیدم. و نه تنها من. چند نفر دیگر هم کفش به پایشان نبود.
نصرالله افتاده بود روی سکو و خون از سر و گردنش روی سینهاش روان شده بود و از لاخ لاخ سفید محاسنش روی لباسش هم میریخت. آرام، قطره قطره، منظم.
چهرهاش سرخِ سرخ بود. چشم اگر باز میکرد جز خون خودش که روی شیشهی عینکش هم پاشیده بود، هیچ چیز جلوی چشمش نبود.
جای ایستادن و نگاه کردن نبود.
بدون کفش شروع کردم به دویدن. خواستم سمت ساحل بروم که پرچم داعش رو به رویم سبز شد و حرامزادهای که با بیسیم حرف میزد و تازه میخواست پیاده شود.
تغییر مسیر دادم که با جو انفجاری روی زمین افتادم و کمی سینه خیز رفتم. صدای "الله اکبر"شان خاموش نمیشد. با هر رگبار، تکبیر مستانهی دیگری سر میدادند.
نصف جمعیت داشتند میرفتند سمت اتاقهاشان. رفتم دنبالشان و همگی توی اتاقی پنهان شدیم. پشت دیوار ایستادیم و سکوت کردیم. در انتظار گلوله ایستاده بودیم. سایهی محاسن بلند و نامرتب سربازی فربه و مشکی پوش که با راه رفتنش زمین هم میلرزید، از مقابلمان گذشت و رفت.
بعد از چند ثانیه آرام گفتم: "برین بیرون!"
داشتم بیرون میدویدم که دیدم عقیل توی حمام گیر افتاده و سرباز داعشی با کُلت بالای سرش ایستاده. هنوز ماشه را نچکانده بود. پریدم و با قبضه تفنگ به پشت گردنش زدم و عقیل را محکم کشیدم بیرون.
دست به دست هم سمت کوه دویدیم. عقیل جدا رفت و من هم جدا.
نگاهم افتاد به صالح که سمت کوه میدوید. دویدم پشت سرش و از کوه بالا رفتیم. یکی از داعشیها ردمان را گرفت و افتاد دنبالمان.
بدون کفش بالا رفتن از کوه سخت بود. سنگهای تیز و شکسته و خُرد شده یا آدورهای خشک و بیرحم کفِ پات میچسبید و تا چند قدم نمیافتاد!
به قله که رسیدیم، سینه خیز رفتیم آنطرف قله و پشت صخرهای نشستیم.
امنِ امن بود اما صدای آه و ناله و انفجار و گلوله امان میبرید.
با رگباری که به سقف صخرهای بالای سرمان میکوبید، اشکمان در آمد. کمکم سرم را آوردم بالا و دیدم سرم با یک جفت پوتینِ تمیز و واکس خورده، تنها یک وجب فاصله دارد.
پایین برگشتم. دستم را محکم روی دهان و دماغم گذاشتم که صدای نفس کشیدنمان به گوشش نرسد. قلب، سینه میشکافت و ریه از نفسهای تند تند، سینهی خویش را... حتی مغز سر هم نبض میزد و از درون با پتک به جمجمه میکوبید.
مردِ بالای سرمان بلند گفت: "الله اکبر و لله الحمد!"
صالح با نگاهش پرسید: "کی اونجاست؟!"
و با انگشت فهماندمش عقبتر برود.
اوضاع آرام شد. صدای پوتین دور شد.
تگرگ گلوله بند آمد اما انفجار پشت انفجار و تکبیر پشت تکبیر. و قهقهههای شاد و مستانه و "لبیک یا رسول الله"، مکررا. دیگر کسی بالای سرمان نبود. صدای آه و ناله و فریاد نمیآمد. کسی سینه خیز نرفت و کسی از آنطرف کوه که ما بودیم پایین نیامد.
- "صالح...؟! باورت میشه؟!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت27✅
📆 #14040430
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت28🎬
- "چرا همه دارن میخندن؟!"
ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشمهایم تار میدید. از آن بالا هم همه چیز کوچک بود. هنوز عدهای حالیشان نشده بود چه اتفاقی افتاده و دنبال پناهگاه میگشتند یا خودشان را بیحرکت روی زمین انداخته بودند.
یکی از داعشیها کنار آقای آیین ایستاده بود و هر و کِر میخندیدند و به اطراف اشاره میکردند. کلهام داشت داغ میکرد. به چهرهی صالح نگاه کردم.
- "یعنی... چه آخه! من... تو... اینجا... پایین!"
نمیتوانستم حرف بزنم.
فقط اسلحهمان را برداشتیم و از کوه پایین دویدیم.
تازه فهمیده بودیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. شیخ محتشم ایستاده بود و با قهقهه میگفت: "ای بابا چرا نهارتونو نخوردین بچهها؟! گرسنه نبودین؟! حیف شد. برنج زعفرونی دم داده بودیما!"
صدای خندهی آقای آیین و سربازهای داعشی مثل سمباده روی مغزم کشیده میشد.
هنوز هم، اتفاقی که افتاده بود در باورمان جا بازنکرده بود.
این بار واقعا گریهمان گرفت! اما میخندیدیم. سمت آقای آیین رفتم و رو به داعشی گفتم: "لقد تَكَلَّمْتَ العَرَبيةَ جيداً يا شیخ!"*
- "تازه فارسیمم خوبه گوگولی!"
صدایش آشنا بود.
شال مشکی را از دور سرش باز کرد. عینکش را برداشت و ریشِ دو کیلوییاش را هم جدا کرد.
چشمم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند و بترکد! سردار محمدی خودمان بود!
توی آن بحبوحه چشمم فقط دنبال نصرالله بود اما عقیل را دیدم که با لباسهای پر از خاک ایستاده بود و نفس نفس میزد. اِرمیا نشسته بود بیخ دیوار و سرش را انداخته بود پایین. سید داشت لباسش را میتکاند. علیزاده داشت کفشهایش را تمیز میکرد.
هیچکس توی مصلی نبود. بالاخره نصرالله را پیدا کردم که معلوم بود تازه صورتش را شسته. محاسنش خیسِ خیس بود. ایستاده بود و چایش را هورت میکشید. حتی خراش هم برنداشته بود!
من را که دید، پوزخندی زد و داد زد.
- "تا دو دیقه دیگه صف نبودی به داعشیا میگم بیان بخورنت عمویی!"
از کنار تویوتا هایلوکس رد شدم و دستی به پرچم داعش کشیدم.
صالح درِ گوشم گفت: "اگه حاج قاسم نبود، اگه حضرت آقا نبود، الان این پرچم جاش وسط خیابونای کرمون و بقیه شهرهامون بود..."
چشمم به همانی که تیر خورده بود افتاد. اصلا تیر نخورده بود! بعدها فهمیدیم در اثر حواسپرتی خودش، موقع فرار کردن، بینیاش به قبضه تفنگ داعشی خورده بود و با دستهای پر از خونش همه فکر کرده بودیم کشته شده که البته به نفعش شده بود.
از سردار محمدی یک دست لباس ورزشی هدیه گرفت به عنوان مزایای جانبازیِ یک صدم درصد!
پرچم را رها کردیم و صف نصفه و نیمهای تشکیل دادیم.
از همه جا مثل مور و ملخ سربازهایمان با لباسهای خاکی به صفوف پیوستند و شکل گرفتند.
نصر الله روی سکو ایستاد.
- "من حرفی برای زدن ندارم... جز اینکه باید همیشه یادتون بمونه اسلحههاتونو یادتون رفت بردارید. و اینکه امیدوارم یادتون بمونه همه جا کفشاتونو جفت کنید تا داعش ندزدتشون... حالا هم برید تو مصلی نهارتونو بخورید. آزاد!"
با کلافگی و سرهای پایین افتاده سمت مصلی رفتیم. توی مصلی اما بلای دیگری به انتظارمان نشسته بود.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت28✅
📆 #14040431
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
سرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد