eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
601 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
پری‌رویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چَشمم؟ پری را خاصیت آن‌ست، که از مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد
به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می‌رود سعدی ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد
- شیخ اجل، سعدی شیرازی
🎬 بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله می‌زدیم و پناه برده بودیم به سماور پر از چای و خوراکی‌های توی کیفمان یا انارهایی که از نهار روز اول برداشته بودیم. همه‌ی غذاها ریخته بودند کف مصلی روی موکت. اسلحه‌ها ولو بود روی سلف‌های غذا و چرب و چیلی شده بود. داعشی‌ها بالاخره کفش‌هایمان را برگرداندند و پشت در انداختند، سوار ماشین‌هاشان شدند و رفتند‌. بلافاصله کفش‌هایمان را جفت کردیم. تازه یادم افتاده بود خوشحالی کنم! بلند گفتم: "یعنی تهران اغتشاش نشده؟! یعنی اسرائیل حمله نکرده؟! یعنی هنوز سردار سلامی و سردار باقری رو... تاسیسات هسته‌ای؟!" و شیخ محتشم دوباره سر نخ نطق را به دست گرفت: "برادران عزیز نگران نباشید. اوضاع امن و امانه. توی تهران اتفاقی نیفتاده، هسته‌ای سر جاشه و سردارها رو داریم الحمد لله. جای نگرانی نیست... تا وقتی این مملکت سربازهایی مثل شما داره اصلا غم نداره! اصلا غم داشتن معنی نداره که!" حرفش کنایه تندی داشت. برای آنکه کم نیاورده باشیم گفتم: "نه حاج اقا این انصاف نیست. ما از صبح لب ساحل سابیده شدیم با لگد خوردن توسط حاج آقای مارانی. انگار ما رو با قالی نمد اشتباه گرفتن. توی ظهر به این گرمی و هوای شرجی، با شکم گرسنه و لب تشنه این چه خبر مسخره‌ای بود آخه؟! اصلا مگه خشم شبو شبا نباید بزنن؟! شبو گرفته بودن ازتون؟!" شیخ محتشم و نصرالله زدند زیر خنده نصرالله جواب داد: "لابد انتظار داشتین از قبل براتون اطلاعیه بفرستیم که آهای! ما می‌خوایم غافلگیرتون کنیم؟! اما حداقل این خشم ظهر یه فایده‌هایی هم داشته‌ها! مثلا اینکه الان فهمیدین هیچی بارتون نیست! هیچی! با کمال احترام البته. یکی دیگه اینکه قدر امنیت شهرهای ایران رو می‌دونید... دقیقا همین روزا توی سوریه این اتفاق داره میفته. شما فرض کن نشستی داری نهار چلوماهی می‌خوری یه دفعه داعش می‌ریزه خودت و زن و بچه‌تو می‌بنده به رگبار یا منفجرت می‌کنه و می‌ره... فرض کنید این سپاهیا توی این جزیره و توی بقیه مناطق حساس نباشن و سپاه وجود نداشت. الان ایران، سوریه شده بود و دولتش داشت سقوط می‌کرد‌... فایده دیگه‌شم اینکه الان بیشتر قدردان نیروی دریایی هستید. مهم‌ترین دستاورد این خشم ظهر این بود که وقتی بر می‌گردین کرمون دیگه مجبورین در مقام دفاع از سپاه در بیاید. چون خودتون دارید می‌بینید چجوری توی این جزیره گرم و هوای شرجی بندر لنگه دارن زندگی می‌کنن. ازتون خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم." همگی شرمنده بودیم. خصوصا آن‌ها که اسلحه‌هاشان را کف مصلی انداخته بودند و فرار کرده بودند. خوشبختانه تیم تدارکات اعلام کرد هنوز ماهی و برنج تمام نشده و هر کسی غذایش روی زمین ریخته به بالایِ مجلس جهت اخذ نهار مراجعه کند. هر کسی تحلیلی از خشم شب ارائه می‌داد. من هم می‌گفتم: "ما اینجا نه گوشی موبایل داریم نه رادیو نه تلوزیون و ارتباطمون با کل دنیا همه‌جوره قطعه! هیچ خبری از بیرون جزیره بهمون نمی‌رسه مگه اینکه فرمانده‌ها بهمون بگن. حالا فکر کن اونا از این موضوع سوء استفاده کردن و اول با یه خبر جعلی و رژه سربازها ذهنمونو آماده کردن بعدم با یه لشگر داعشی که اتفاقا هم عربی هم فارسی رو عین بلبل حرف می‌زنن، ریختن سرمون! حقیقتا نقشه‌شون عالیه‌ و برنامه‌ریزی‌شون ستودنیه. فقط دوست دارم بدونم آقای آیین چرا از پشت بهمون خنجر زد." بالاخره نهار را با ترس و لرز و خنده خوردیم و سمت اتاق‌مان رفتیم برای استراحت. *** هر کداممان مثل یک جنازه یا یک شقه‌ی گوسفند، ولو شدیم روی بالش‌مان و از همان اول شروع کردیم به خندیدن و سر تا پای داعش را فحش دادن. اما بعد از چند دقیقه حتی نای خندیدن نداشتیم. فقط ناله می‌زدیم! یک نفر ناله می‌کرد و دیگری جوابش را با "آخ" می‌داد. - "خجالت بکشید آقایون! مثلا من گفتم شما نماینده مدرسه صدرا هستید. بسه انقد ناله نکنین!" همانجا که خوابیده بودم نشستم و گفتم: "بله آقای آیین! شما بودید که داشتید با جناب داعشی عین دو تا رفیق گرمابه و گلستون اختلاط می‌کردید. ولی من و صالح با پای برهنه از یه کوه سنگلاخی و صخره‌ای دویدیم رفتیم بالا و اونجا فهمیدیم همه‌ش سرکاری بوده!" اِرمیا هم گفت: "حاجی اینا رو ولش کن. اون بالا چه شکلی بود؟!" صالح شروع به تعریف کردن کرد: "از اونجا کل جزیره معلوم بود دیگه. نشستیم یه صحنه جنگی تمام عیارو نگاه کردیم با آهوها و گاوهایی که داشتن فرار‌ می‌کردن!" - "گاو؟!" - "یکیش خودتی!" زدیم زیر خنده‌. یادِ آهویی افتادم که در حال خواب، مرده بود و فقط استخوان‌بندی‌اش مانده بود با پوست خوشرنگش! بالاخره حرف‌مان ته کشید. آه و ناله‌مان هم. چشم‌هامان داشت سنگین می‌شد که صدای نصرالله را شنیدیم: "فقط بیست ثانیه وقت داری اینجا باشی اخوی!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344